عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت نوزدهم

_لذتی که در عفو هست، در انتقام نیست!
این سخن حکیمانه‌ی نفیسه بود وقتی رفته بودیم برای خرید و فهمیده بود توی سرم چه می‌گذرد! چشم‌هایم را چرخاندم و گفتم:
_بیخیال نفیسه! عفو؟ اون مال وقتی خوبه که یکی کیفت رو بدزده؛ نه دل و آبروت رو

با انگشت یکی از کتاب‌های نسبتا قطور را از قفسه‌ی چوبی کتابفروشی بیرون کشید و در حالیکه متفکرانه به جلدش نگاه می‌کرد گفت:

_حالا از عفو بگذریم… من نفهمیدم که یهو چجوری فکر انتقام افتاد به سرت؟ هان؟
_خب‌… شاهین پیشنهاد داد
کتاب را محکم بست و در عوض دهانش از تعجب باز ماند! گفت:
_یعنی چی؟ شاهین مگه رفیق حنیف نبود؟
_اوهوم
_خب؟ یعنی می‌گی دوستِ دوست پسرت پیشنهاد داده از حنیف انتقام بگیری؟

_آره. گفت خودشم یه حساب و کتاب کوچیکی باهاش داره که باید صاف بشه

کتاب را برگرداند توی قفسه و با تمسخر پرسید:
_به‌به! پس لابد در مورد نوع انتقامم حرف زدین دیگه؟ نقشه چیه؟

نگاه کردم توی چشم‌های کنجکاوش و بدون ترس گفتم:
_ازم خواسته باهاش دوست بشم
_چی؟!

از جیغی که کشید چند نفری متعجب نگاهمان کردند. نفیسه خودش را جمع کرد، دستم را کشید به طرف دیگر فروشگاه که خلوت‌تر بود برد و با صدایی که سعی می‌کرد آهسته باشد گفت:
_غلط کرد پسره‌ی… لا اله الا الله! ببینم، تو بهش چی گفتی؟
_فعلا هیچی
_باید با پشت دست می‌زدی تو دهنش تا بفهمه پاشو اندازه‌ی گلیمش دراز کنه.

به پیکسل‌هایی که عکس کلاغ داشتند خیره شدم و گفتم:
_اون فقط پیشنهاد داده! من می‌تونم قبول نکنم. دیگه دلیلی نداره که بهش حمله کنم!

_خل شدی سایه؟ طرف رسما می‌خواد تو رو طعمه کنه! ای بابا… خودت داری می‌بینی که چه اوضاع بهم ریخته‌ای داری، که یه بار یکی قالت گذاشته و چه به روزت اومده، که سوژه‌ی کلاس و دانشگاه و حراست شدی، که مجبور شدی بار و بندیل جمع کنی و از خوابگاه بری خونه‌ی یه پیرزن به بهونه‌ی نگه داریش، اونوقت تازه بعد از ایییین همه ماجرا می‌خوای از چاله در بیای و بیفتی توی چاه؟!
_گفتم که… هنوز موافقت نکردم
_سایه! من تو رو می‌شناسم. اصلا یکی از دلیل‌های بدبخت شدنت همینه که جرات نداری به کسی نه بگی!

از اینکه حس کردم مسخره‌ام می‌کند اعصابم ریخت بهم. براق شدم و گفتم:
_چرا مدام می‌خوای به من القا کنی که از همه‌ی دنیا بدبخت‌ترم؟ چرا هیچ‌وقت نمیذاری مثل آدم نظرت رو بپرسم؟ تو اصلا چی می‌دونی از اوضاع من و بدبختیم؟

_من اگه هیچی هم نفهمم، اینو خوب می‌فهمم که داری می‌زنی به بی‌راهه! ول کن اون حنیف و خاطرات لعنتی و دوستای لنگه‌ی خودشو. بیشتر ازین نرو تو منجلاب سایه

حتی قبل از آن که حرف بزنیم می‌دانستم چه برخورد تندی می‌کند اما انگار فقط باید می‌گفتم و خیال خودم را راحت می‌کردم. کوله‌ام را انداختم روی دوشم و گفتم:

_ممنونم که همیشه سعی می‌کنی غرق نشم! اما نمی‌تونم از خیر چزوندن حنیف بگذرم. دو ساعت دیگه هم با شاهین قرار دارم.

و بی معطلی از کتابفروشی زدم بیرون!
حالا نشسته‌ام پشت میز کافه‌ای که شاهین آدرسش را داده بود. همان صبح که بیدار شدم و آفاق خانم را سپردم به نوه‌اش تا ببردش و به دکتر نشان دهد به شاهین پیام دادم و گفتم:”باید باهم صحبت کنیم، حضوری!”
و او هم جواب داد:”اوکی، طرفای ساعت ۵ بیا به این آدرس”
بوی قهوه و عطر گسی که در فضای کوچک و نیمه تاریک کافه پیچیده سر دردم را بیشتر می‌کند. من تصمیمم را گرفته‌ام.
میزهای کناری را از نظر می‌گذرانم. هیچ آدمی نمی‌تواند تنهایی را تاب بیاورد، همه زوج‌اند! دوتا دوتا نشسته‌اند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند. صدای دخترهایی که با فاصله‌ی کمی از من مشغول خوردن بستنی هستند را می‌شنوم:
_از اِلنا چه خبر؟
_با ارشا بهم زده
_اونکه کارش همینه! امروز عاشقه فردا فارغ… فقطم با اونایی می‌چرخه که بیشتر براش خرج می‌کنن!
_کم‌کم باید بهش لقب الی مخ‌ زن رو اعطا کنیم.

دسته جمعی می‌زنند زیر خنده! آویز پشت در دیلینگ دیلینگ می‌کند و شاهین با آن قد بلندش تو می‌آید. می‌شنوم که یکی از دخترها می‌گوید:
_عجب کِیس خوش تیپی بچه‌ها! تنهاست؟!

راست می‌گویند. برعکس همیشه این بار با دقت نگاهش می‌کنم. تیپ زده! کت اسپرت مشکی پوشیده و تی شرتش را با شلوار جین آبی پررنگی ست کرده. موهای پر پشتش را بالا زده. برق زنجیر دور گردنش عجیب توی چشم می‌زند!
پشت به دخترها نشسته‌ام و عکس العملشان را نمی‌بینم وقتی شاهین صندلی را بیرون می‌کشد و با لبخند کج مخصوص خودش رو به رویم می‌نشیند!

ادامه دارد…