آمین دعایم باش… قسمت سیزدهم
نشستهام توی ماشین و از آینهی جلو چهرهام را برانداز میکنم. گودی عمیق زیر چشمهایم حتی با این حجم از کرم پودر و پنکک هم به راحتی دیده میشود. رگهای قرمز رنگ ریز توی چشمانم هم از اثرات گریههای دیشب است. با اینکه حس و حال نداشتم اما فعلا تنها روزی که فرصت آزاد دارم همین امروز است چون ناهید خانم مادرش را برای زیارت به امامزاده صالح برده و من خودم را مجبور کردم کاری که چند هفتهای هست مدام به تعویق میاندازم انجام بدهم. به جعبهی روی پایم نگاه میکنم.
تمام وسایل توی این جعبه یک روز برایم دوست داشتنیترین چیزها بود ولی حالا فقط دلم میخواهد از شرّشان راحت شوم!
موبایلم زنگ میخورد، شاهین است… جواب میدهم:
_الو… سلام
_سلام سایه، چطوری؟
_ممنون
_راه افتادی؟
_آره آژانس گرفتم دارم میام
_آخ آخ! کاش قبلش اِس میزدی بهم
_دیشب که هماهنگ کردیم…
_میدونم، ببین برام کاری پیش اومد مجبور شدم برم یه سر بازار… میتونی بری همون جای همیشگی و یه نیم ساعتی منتظر بمونی تا بیام؟ اذیت نیستی اینجوری؟
_باشه، اشکالی نداره.
_پس میبینمت. فعلا
_خداحافظ…
گوشی را قطع میکنم و آدرس جدید را به رانندهی آژانس میدهم و هرچه ریز ریز نق میزند به روی خودم هم نمیآورم. این شاهین همیشهی خدا بد قول هست! گرچه خودش اصرار دارد که اینطور نیست، اما از آنجایی که آدم پر جنب و جوشیست و یکجا بند نمیشود و البته کمی هم فراموشکار هست هیچوقت سر موعد به قرارهایش نمیرسد و تقریبا تمام نزدیکانش با این اخلاقش آشنا هستند.
در جعبه را باز و گوشوارههای کوچک طرح انار را بلند میکنم. خوب یادم هست، این یادگاری حنیف از اولین روزی بود که با شاهین آشنا شدم.
حنیف سر یکی از کوچههای بن بست گاندی پارک کرده و نیم ساعتی میشد که منتظر آمدن رفیقش بودیم. آفتاب تیز و تندی از شیشههای ماشین سرک کشیده بود تو و انگار مستقیم روی مغز ما میتابید. مثلا قرار بود دوستش به مناسبت گرفتن کارت پایان خدمتش سور بدهد و خیلی اتفاقی شرایط طوری رقم خورد که به صلاحدید حنیف من هم مهمان ناخواندهی بزم دونفرهشان شدم.
حنیف نچ بلندی گفت و برای دهمین بار شمارهی شاهین را گرفت.
_برنمیداره پسرهی بیشعور!
همانطور که توی کیفم دنبال دستمال کاغذی میگشتم گفتم:
_خب مگه نمیگی شرکتش توی همین کوچهست، برو ببین اصلا اینجاست یا بیخودی علافت کرده!
_انقدرا جنم نداره که منو بذاره سرکار… فقط تا دلت بخواد بد قوله. از همون روز اول مدرسه هم همینجوری بود؛ حالا میاد میبینیش! بذار ببینم اون یکی خطش رو دارم یا نه… اِخی زرافه… کو پس شمارهش!
پرسیدم:
_مگه نگفتی اسمش شاهینِ؟
با خنده جواب داد:
_چرا ولی بین دوستا معروفه به اِخی زرافه
_چرا؟
_چون فامیلیش اخلاصیِ که مخففش میشه اِخی؛ قدش هم دقیقا شبیه گردن زرافه بلند و درازه… دیلاقه اصلا!
خندیدم و کنجکاو شدم که زودتر ببینمش! حنیف هنوز سرگرم پیدا کردن آن یکی خط شاهین بود که کسی در عقب را باز کرد و پرید تو… پسر قد بلند و تقریبا لاغری که موهای سرش شبیه سربازها کوتاه بود، پوست سبزهای داشت و لبخند پت و پهن دندان نمایی روی صورتش خودنمایی میکرد. با تعجب نگاهش کردم که حنیف گفت:
_رسیدن بخیر! میخواستی اول در بزنی
_دیدم سرت توی گوشیِ دلم نیومد تمرکزت رو بهم بزنم.
_علفهای زیر ماشین رو دیدی؟!
وقتی شاهین حرف میزد این را هم فهمیدم که تُن صدای خوبی دارد! کمی خودش را کشید جلو و گفت:
_پنج دقیقه معطلی این حرفا رو نداره داداشِ من! همیشه هم که جبران میکنی پس الکی حرص نخور و بجاش ادب رو رعایت کن و این خانم محترم رو معرفی کن! سلام بانو…
سلام کردم و حنیف ماشین را روشن کرد و دوباره با اخم گفت:
_خفه شدیم تو این گرما
_خب قربونت برم بس که خسیسی! مگه ماشینت کولر نداره؟ ترسیدی روشن کنی قبض برق سنگین بشه؟
_تو دیگه از خسیسی حرف نزن شاهین!
_میبینی خانومی که هنوز اسمت رو نمیدونم؟ عوض اینکه تموم شدن اجباری رو به رفیق پونزده سالش تبریک بگه یه بند داره تخریب شخصیتی میکنه!
_تبریکم میگم منتها به وقتش. ایشون هم سایهست. سایه خوش رفتار… از همکلاسی ها
گفتم:
_خوشبختم آقا شاهین
_همچنین سایه جان…
گفتم:
_حنیف جان بزن کنار تا من برم عقب بشینم
_نه نه نه… شما راحت باش منم جام خوبه
_آخه اینجوری که بدِ!
_اصلا…
حنیف طبق معمول یکی از آهنگهای خارجی که دوست داشت را پلی و ولوم دستگاه پخش را زیاد کرد. آنها داشتند تصمیم میگرفتند برای ناهار کجا بروند و همچنان کل کل میکردند، من هم ساکت گوش میدادم و به این فکر میکردم که چه طرز معرفی کردن بود؟! سایه… از همکلاسیها!؟ به مذاقم خوش نیامده بود این معارفهی کوتاه و مختصر از آن جهت که انگار آن لحظه برای حنیف هیچ جایگاه دیگری جز همان همکلاسی نداشتم…
ادامه دارد…