آمین دعایم باش… قسمت دهم
همان روز منِ از خدا خواسته، شمارهی نفیسه را گرفتم. بنظرم خیلی خوب بود اگر بعد از مدتها تنهایی کسی را که تا حدودی ازش شناخت داشتم وارد حریم شخصیام می کردم! دلم پوسیده بود از این همه سکوت و سکون.
بعد از کلاس وقتی با حنیف خداحافظی کردم دوییدم سمت سرویس بهداشتی دانشگاه و به نفیسه که برای وضو گرفتن آستین هایش را بالا زده بود رسما پیشنهاد دوستی دادم!
در جوابم نگاهی به آینهی پر از لکهی روی دیوار کرد و گفت:
_باور کن هرگز خیال نمی کردم یه روزی یه کسی توی این وضعیت و در مرحله ی پیش از نماز بهم درخواست رفاقت بده!
خندیدم و خجالت زده گفتم:
_خب… به فال نیک بگیرش
مقنعهاش را انداخت روی سرش و پاسخ داد:
_اون که حتما! اما ایشالا که پشیمونت نکنم ازین همه عجله… حالا بیا وضوت رو بگیر که ممکنه بعد نماز بهت افتخار بدم و یه بندری آتیشی مهمونت کنم.
و دقیقا همین اتفاق افتاد. نماز خواندیم و بعد در حالی خودمان را رساندیم به اولین ساندویچی بیرون دانشگاه که انگار سالها دوست بودیم و حرفهایی که بیخ گلویمان گیر کرده بود را بی امان بیرون می ریختیم. کنارش حس خوبی داشتم.
موقع سفارش دادن هر کاری کردم اجازه نداد من حساب کنم. روی صندلی های پلاستیکی قرمز مغازه نشستیم. اولین گاز را زد و با دهن پر گفت:
_بندری هاش یکم تنده اما من خیلی دوستش دارم! بخور پشیمون نمیشی.
_دستت درد نکنه
_ببینم نوایی که اینجور جاها نمیارت نه؟… نه بابا! اون پُزش بالاتر از ایناست که بیاد رو صندلی پلاستیکی کثیف لم بده و فلافل و بندری گاز بزنه. برج میلادم رفتین؟
گلویم از تندی غذا سوخت! با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
_نه
_فکر می کنم تو زیادی با اخلاقای حنیف آشنایی!
شانه بالا انداخت، یک تکه خیارشور از ساندویچش بیرون کشید و گفت:
_شاید!
_خب؟ نمی خوای توضیح بدی که چجوری؟
_نترس سایه جون! من نه دوستش دارم، نه ازش خوشم میاد
_ولی منظورم این نبود…
_باور کن آدم ها رو خیلی راحت از روی رفتار و حرکاتشون میشه شناخت!
_ولی آخه شما فقط همکلاسی حنیف هستی
_خود تو… تو مگه همکلاسی من نیستی؟
_اوهوم
_مثلا اگه الان بهت بگم که بندری دوست نداری و توی رودروایسی با من اومدی اینجا و به زور باید اون غذا رو بخوری، یا اگه بگم دختر خجالتی ای هستی و ترجیح میدی حتی توی خوابگاه با کسی صمیمی نشی تا دخترا از جزئیات زندگیت سر درنیارن، اگه اینا رو بهت بگم چی فکر می کنی؟!
هر چه بیشتر پیش می رفتیم داستانِ این دختر عجیب و غریب برایم جذاب تر می شد! صدای گوشی ام بلند شد. حنیف بود. بلند شدم و با گفتن ببخشید چند قدمی فاصله گرفتم:
_الو
_کجایی سایه؟
_سلام. بیرونم…
_پس هیچی، دانشگاهم هنوز… گفتم اگه توام هستی تا یه جایی برسونمت.
_من فکر کردم بعد از کلاس رفتی!
_نچ!
_پس کجا بودی؟
_عزیزم تو هیچ وقت فضول نبودی! کاری نداری؟
_نه…
_فعلا
همیشه اینطوری حرف می زد! با ناراحتی گوشی را قطع کردم. رویم را که برگرداندم احساس کردم نفیسه با کنجکاوی نگاهم می کند. نشستم و پرسید:
_فرد مورد نظر بود؟
_آره
_کشتی هات غرق شد یهو؟ یا زده تو پَرِت؟
_نه اتفاقی نیفتاده…
_ایشالا
_نفیسه جان، میخوای بگی این چیزا رو فقط از روی حدس و گمان می گی؟
_آره تقریبا. من روی رفتار آدم ها دقیقم، از بچگی! یه ذره هم باهوشم.
_جالبه ولی پاتوق های حنیف رو هم با حدس زدن شناسایی کردی؟
_نه بابا! یه بار خودم توی کله پاچهای دیدمتون، یه شایعاتی هم در موردتون از ویدا و نسترن شنیده بودم ولی خب… اولش باورم نشد اونی که مظلوم و معصوم نشسته و دو لپی و البته محترمانه کله پاچه خوردنِ نوایی رو داره نگاه می کنه تویی! ولی دقت که کردم دیدم خودتی… آخه آدم تو محدوده ی دانشگاه قرار میذاره؟!
_کافهی انقلاب و بقیه رو چی؟
_والا این نوایی انقدر تُن صداش بلنده که انگار بلندگو قورت داده! وقتی با گوشی داره حرف میزنه و لوکیشن میده من اگه خودمم نخوام میشنوم. تازه…! هر پیامی که تا حالا با تبلتش رد و بدل کرده هم خوندم. آخه نیست زاویهی نشستنش مناسبه و صاف تو دیدِ منه، اینه که کاملا موفقیت آمیز تا حالا تونستم آمارش رو بگیرم. البته قبلا برام مهم نبودا اما از اون زمانی که فهمیدم مخ تو رو زده مهم شده برام
_چرا؟!
_چون مطمئنم تو خیلی ساده ای
_متوجه نمی شم
_برات می گم بعدا! فقط یه چیزی رو حدس می زنم… چند روزی مواظب رفت و آمدت توی دانشگاه باش. خب؟
_مگه چیزی شده؟
_نه… می گم مواظب باش تا چیزی نشه. یکم مشکوکم
_به چی؟
_حراست!
با ترس گفتم:
_یا خدا! حراست؟!
ادامه دارد…