عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت نهم

برعکس دختر های دیگر نفیسه را دوست داشتم. تنها همکلاسی‌ ام محسوب می شد که نه اهل حسادت بود و نه رقابت! بامزه بود و اهل شیطنت‌ های دخترانه البته از نوع مثبتش. به هیچ پسری محل نمی‌ داد و توی کلاس تقریبا جدی بود. از اخلاق‌ و رفتارش خوشم می‌ آمد.
چندبار اتفاقی توی سلف سر یک میز غذا خوردیم. چند باری هم توی نمازخانه دیده بودمش. اما علت اصلی دوست شدن مان این دیدارهای شانسکی نبود! ماجرا چیز دیگری بود. وقت خالی بین دوتا کلاس بود. نشسته بودم و گوشه‌ ی دفترچه‌ ی یادداشتم نقاشی می‌ کشیدم.
کنارم نشست و گفت:
_آخیش… صبح شنبه و استاد قلیچ‌خانی آخه؟! الهی که الساعه و الساعه از شر این استاد آمار خلاص بشیم! اصلا نمی‌ تونم تحملش کنم.
_چرا؟
_چون اول هفته باید یکی دو ساعت تموم مثل بت، ساکت و صامت بشینیم و زل بزنیم به تخته، بعدشم جامعه‌ های هدف احتمالی ایشون رو دنبال کنیم. آخه یکی نیست بگه خواهر من! استاد بزرگوار، قلیچ‌خانی جان، تنها جایی که تابحال آمار به درد ما خورده تو مهمونی‌ ها بوده و بس!

از مدل حرف زدنش خوشم می‌ آمد. بامزه بود! خودکار را توی دستم چرخاندم و گفتم:
_تو مهمونی؟

_آره دیگه!‌ یعنی جنابعالی توی مهمونی‌ ها آمار دخترای بی شوهر فامیل، پسرای دم بخت اقوام و آشنایان، تازه عروس و دامادا، سرویس طلای بانوان گرامی، جنس و طرح دوخت و مزون لباس خانم‌ های محترمه و غیره و ذلک رو در نمیاری؟!

خندیدم و گفتم:
_نه! راستش من اصلا خیلی اهل مهمونی رفتن نیستم
_همونه. بیخود نیست می‌شینی با دقت واریانس می‌ گیری.

_چه ربطی داره؟
_چون از آمار و احتمال کاربردی واقعی دور افتادی. راستی اسم کوچیکت چی بود؟
_سایه
_خوش رفتار؟
_اوهوم
_متولد چه سالی هستی؟
_بیست و یک سالمه
_وا! فکر کردم بیست سالته سایه جان
_سال اول قبول نشدم. حالا مگه یکی دو سال توفیری داره؟
_نه والا! خوابگاهی هستی؟
_آره
_لهجه که نداری، اهل کجایی؟
_سمنان
_عه چه باحال. خاله‌ ی منم اونجاست… یه بار اومدم شهرتون.
_چه خوب
_بله… خیلی خب بنظرم فعلا بسه.
متعجب پرسیدم:
_چی بسه؟

_عزیزم! متوجه نشدی در عرض یک دقیقه چجوری آمارت رو گرفتم؟ حالا باز بگین شاگرد اول کلاس به ما کمک نمی‌کنه…

هنوز داشتم می‌ خندیدم که سرش را کمی جلو آورد و با انگشت، اشاره کرد تا نزدیک‌تر شوم. کنجکاو رفتم جلوتر و او کنار گوشم گفت:

_درسته کل کلاس و نصف بچه‌ های هم‌ رشته ای دیگه آمار شما و جناب نوایی رو دارن که مدت‌هاست دوستین! اما خب… هیچ‌ کسی مثل من از ریز جزئیات این ماجرا باخبر نیست.

دلم از ترس لرزید! با چشم‌ های گرد شده نگاهش کردم و سعی کردم خودم را بزنم به آن راه. به قول مامان که همیشه می‌ گفت:” دیوار حاشا بلنده…”
_از چی حرف می‌ زنی؟
_به من هیچ ربطی نداره ها که شما دوست داری چجوری زندگی کنی. دخالتم نمی‌ کنم اما رفیق جان! حواست باشه… این پسره بین بچه‌ ها زیادی تو چشمه! انگار توام جدیدا خیلی ترست ریخته، اینجا شانزلیزه نیست که مدام توی راهرو ها و حیاط و حتی دم در دانشگاه شونه به شونه باهم قدم بزنید و قرار و مدار بذارید! مطمئن باش خیلی‌ ها از پاتوق‌ های نوایی باخبرن. مثلا طباخی دو تا خیابون اون ورتر و صبحونه‌ های دو نفره‌ تون… یا کافه‌ ی انقلاب… بهرحال عزیزم نذار پای فضولیم، باور کن فقط خواستم بهت بگم که ازینجا به بعدش برای تو دردسر می‌شه. بهرحال اون که پسره و تا جایی که آمااارشو دارم ازون خانواده‌ هایی داره که تا ناکجا آباد پشتش هستن و توپ تکونشون نمی‌ده. ولی شما نه! توجه کن که خوابگاهی هستی و تک و تنها! از ما گفتن بود…

بلند شد برود که ناخوداگاه دستش را کشیدم، زل زدم توی چشم‌ هایش و گفتم:

_تو این چیزا رو از کجا می‌ دونی؟!
_اصلا مهم نیست. ولم کن بذار برم…
_چرا؟
_چون آقای نوایی از من خوشش نمیاد و اگه بفهمه تو داری باهام حرف می‌زنی بحث و جدل راه می‌ندازه!
_تو چی از ما می‌دونی؟
_فکر کن خیلی چیزا… ولی می‌ ترسم دهن باز کنم و چهار تا جمله‌ ی نصیحت گونه‌ ی دیگه بگم اون وقت خیال کنی مثل مامان‌ بزرگا اومدم پند و اندرز بدم بهت…

رک بود و اهل نصیحت کردن! از همان روز اول هم خودش اعتراف کرد ولی اتفاقا من از همین دو ویژگی‌اش خوشم آمد که دیگر ولش نکردم و چسبیدم بهش و او کم‌کم شد راهنما و مشاور و دوست صمیمی‌ ام.

ادامه دارد…