عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت هشتم

بالاخره دل می‌کنم از تنبلی کردن و بعد از خوردن ناهار بی وقت؛ وسایل در به در شده‌ام را جابجا می‌کنم! راست می‌گفت نفیسه… چه شانسی داشتم من.
چه فکرها که نمی‌کردم و آخر سر چه چیزها که نشد! انقدر روزگار بر وفق مرادم نچرخید که حالا وسط یک اتاق شش متری نشسته‌ام که احساس می‌کنم از فرش و پرده‌‌اش بوی نفتالین در‌می‌آید. حتی بجای داشتن تخت یک نفره، یک عدد پتو و تشک و بالش گُل گلی نصیبم شده!
بعد از این‌همه بدبختی کشیدن حالا باید به چه چیز اینجا دل خوش کنم؟ مثلا از داشتن یک کمد چوبی درب و داغان با چند قفسه باید خوشحال باشم؟
جدیدا دلم می‌خواهد از اسرار حکمت‌های پنهان خدا پرده بردارم تا شاید کمی قانع بشوم و آرام بگیرم!

دقیقا عقربه ها که روی ساعت هشت چفت می‌شود زنگ در به صدا در می‌آید. شال مشکی‌ام را روی سر می‌اندازم و از کنار آینه‌ی قدیمی خاک گرفته‌‌ی روی طاقچه بی تفاوت می گذرم. آیفون‌ را برمی‌دارم و بدون آنکه چیزی بپرسم دکمه‌اش را می‌زنم.
به یک دقیقه نرسیده دوباره زنگ می‌زنند. این بار برمی‌دارم و بله می‌گویم. آقای به‌منش جواب می‌دهد:
_سلام علیکم… باز نشد متاسفانه
_الان میام

گوشی را می کوبم روی دستگاه و راهی حیاط می‌شوم. خوب شد به حرف نفیسه برای جارو کردن گوش ندادم‌ها، تمام باغچه دوباره پُر شده از برگ‌های پاییزی.
در را باز می کنم و کمی عقب می روم تا بیاید داخل.
صدای “یاالله” گفتنش زودتر از خودش می‌آید! پیراهن چهارخانه‌ی ساده‌ای پوشیده و آستین‌هایش را کمی تا زده‌. موهای پرپشت مشکی‌اش را به یک طرف هدایت کرده و عینک قاب بزرگ سیاهی که روی بینی متناسب با صورتش نشسته با چشم و ابروی تیره ‌اش همخوانی دارد. مثل همیشه ته ریش دارد… سر به زیر و مودب سلام می‌کند و می‌گوید:
_به زحمت افتادید.
_خواهش می‌کنم
_حتما درستش می‌کنم.
_ممنون

با عذرخواهی جلوتر از من راه می‌افتد، توی دستش پر از نایلون های خرید است. میوه و ماست و گوشت و… چه نوه‌ی خوب و دلسوزی دارد آفاق خانوم. هنوز از پله بالا نرفته ایم که باز صدای در زدن می‌آید! متعجب نگاهش می‌کنم.

_حاج خانمه. با یکی از همسایه ها حرف می زد. چون دستم سنگین بود عجله کردم و فراموشم شد!
_بفرمایید… من باز می کنم

پوفی می کشم و همانطور که سمت در می روم توی دلم بد و بیراه می گویم به حواس پرتش. آدم به مادرش می‌گوید حاج خانم؟! ناهید خانم را توی این هفته دو سه باری دیده‌ام. زن خوب و مهربانی بنظر می‌رسد اما روی آفاق خانم حسابی حساسیت دارد! صورتم را می بوسد و می‌آید تو. از حیاط که می‌گذریم چادر مشکی‌اش را در می‌آورد. کت بلند و شلوار گاواردین مشکی پوشیده، حتی رنگ روسری‌ ساتنش را با ساق دستی که از زیر آستین کتش بیرون زده ست کرده! به جرات می‌توانم بگویم از نفیسه خوشتیپ‌تر هست.
آقای به‌منش خریدها را روی میز آشپزخانه می‌گذارد. ناهید خانم از دور تقریبا داد می‌زند:
_پسرم اون گوشت و مرغ‌ها دست خودت رو می‌بوسه
_چشم حاج خانم

قوری چای را برمی‌دارم و برای سپردن این ماموریت خطیر به آقای به‌منش، خدا بیامرزی برای رفتگان ناهید خانم می‌فرستم! به‌منش با احترام‌ یک گوشه ایستاده و همین که من با سینی چای بیرون می‌روم یکی از کشوها را احتمالا برای پیدا کردن چاقو باز می‌کند. سینی را روی فرش لاکی رنگ اتاق آفاق خانم می‌گذارم و ترجیح می‌دهم فعلا مزاحم درددل مادر و دختری‌شان نشوم!
با دیدن دوباره‌ی به‌منش گونه‌هایم گر گرفته و حالم بهم ریخته، تمام این چند روز مدام دلواپسم که چه تصوری از من در ذهنش دارد؟ اصلا من را یادش هست یا نه؟
می‌ترسم تا وقتی که پایم اینجا محکم و ماندنم قطعی نشده زیاد جلوی چشمش باشم! هرچند نفیسه با اطمینان می‌گفت که به‌منش سر به هواتر از این چیزهاست که همه چیز را توی مخش ضبط کرده باشد اما خب، من شک دارم.
سر به هوایی با خنگ بودن فرق دارد! روی پله‌ی حیاط می‌نشینم و به کفش‌های مردانه‌‌اش نگاه می‌کنم.
آن روز هم همین‌ها پایش بود انگار، با اینکه چیزی حدود یک سال گذشته! واقعا خنده‌دار است ولی عمر یک جفت کفش گاهی بیشتر از عمر یک رابطه است!
چند وقتی بود که رابطه‌ی من و حنیف پررنگ‌تر شده بود و حتی توی کلاس هم اکثر بچه‌ها فهمیده بودند که چیزی بین ما هست،یعنی حنیف اینجور خواسته بود بدون آن‌که نظر من را بخواهد.
من مخالف علنی شدن دوستی‌مان بودم اما او نه!معتقد بود که هر آدمی زندگی مخصوص به خودش را دارد و هیچ‌کسی هم حق دخالت در کار دیگران را ندارد.اینکه بقیه بو ببرند یا نه برایش مهم نبود،به قول خودش دوست داشت آزادی عمل داشته باشد.راحت برود و بیاید. از پنهان کاری و اینجور مسخره بازی‌های بچگانه خوشش نمی‌آمد!سر نترسی داشت درست برعکس من.هرچند که از جایی به بعد خودم هم ازحرص خوردن‌ و پچ‌پچ کردن دختران کلاس لذت می‌بردم!چون مطمئن بودم که حسادت می‌کنند.

ادامه دارد…