هشت گام اساسی در بهبود فضای اشتغال و کسبوکار
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی بنیاد ملی نخبگان؛ برخی جوانان ما با وجود تلاش و جستوجو، فضای مناسبی را برای اشتغال پیدا نمی کنند و سرانجام بیآنکه خود بخواهند، نام آنان در فهرست هزاران «جوان بیکار» ثبت و ضبط شود.
پس به تعبیر فرخی یزدی باید کمر همت بست و وقت کار از حرف زدن پرهیز کرد: «زبون شدیم ز بس وقت کار، حرف زدیم/ زبان ببسته و بازو گشاده باید کرد»
نویسنده در این مجال کوشیده است به هشت گام اساسی در بهبود فضای اشتغال و کسبوکار اشاره کند و برخی اقدامات کاربردی را فراروی مخاطبان قرار دهد.
مطالعه و بهکارگیری مطالب این مقاله برای بهینهسازی شرایط امروز و فردای شما مهم و اساسی است.
گام اول؛ بهشدت مسئولیتپذیر باشید
پرسش مهمی همواره ذهن آحاد مردم را به خود مشغول کرده و آنان را به جستن پاسخ ترغیب میکند.
آیا ما باید فقط به مظاهر فرهنگ و تمدن خودی تکیه کنیم و چشم بر آداب و فرهنگ سایر ملل ببندیم، یا به ارتباطات گستردهای اهمیت دهیم که میان فرهنگها پیوند برقرار کرده و ملتها را به هم گره میزند؟
ادراک تفاوت میان تهاجم فرهنگی و تبادل فرهنگی نیز در پاسخ به همین سوال ممکن است. تهاجم فرهنگی از سنخ یورش و شبیخون است که چون توفانی سهمگین میآید و همه سرمایه ملتی را با خود میبرد. اما تبادل فرهنگی نوعی داد و ستد متعارف است که آگاهانه و بر اساس درک متقابل از یکدیگر صورت میپذیرد.
بر این اساس ملتها بخشهایی از فرهنگ خودی را میدهند و در عوض بخشهایی از فرهنگ بیگانه را میپذیرند.
بدیهی است این امر تابع عوامل مهمی است که میان فرهنگ خودی و بیگانه قرابت برقرار میکند. مسئولیتپذیری از جمله مسائلی است که نقطه قوت فرهنگ بیگانه محسوب میشود و ما بایستی آن را بهتر بشناسیم و بیشتر به کار بریم.
شاید شما با نام سازمان « boy scouts » در کشورهای پیشرفته آشنایی داشته باشید. موسسهای که ما در زبان فارسی به «پیشاهنگان پسر» تعبیر میکنیم و از عملکرد آن در پیشرفت و توسعه جوامع آگاهی داریم.
میدانید مردم سالانه چه مبالغ گزافی به این قبیل موسسات میپردازند که به پسران نوجوان آنان قواعد زندگی جمعی بیاموزند؟ میدانید مهمترین وظیفه این قبیل سازمانها، آموزش اعتمادبهنفس و همچنین پرورش حس مسئولیت و رشد فردی و اجتماعی نوجوانان از طریق شرکت در برنامههای اردویی است؟ دوستان، ما در این قبیل موضوعات چقدر سرمایهگذاری کردهایم؟
شما بهخوبی آگاهید که شناخت و التزام به مسئولیت، صداقت و پرکاری، پی بردن به خطا و اشتباه و عدم تکرار آن، زمانبندی درست و مناسب، پرهیز از فرافکنی و قبول کردن پیامدهای اشتباهها، از مهمترین لوازم مسئولیتپذیری است. اما آیا میدانید در آن سوی مرزها، برای آنکه مسئولیتپذیری را نهادینه کنند، از چه روشهایی بهره میبرند؟ من به یکی از این روشها اشاره میکنم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
آنان برای انجام کارها زمانبندی میکنند. کاری را به مخاطب خویش میسپارند و بهصراحت میگویند که موعد انجام این کار دو هفته است. اگر یک روز دیرتر شد، دیگر به درد ما نمیخورد. آنان چنین زمانی را زمان مجاز برای انجام یک کار مشخص ( Time Dead ) تلقی میکنند و تخطی از آن را مجاز نمیشمرند.
همچون سفارشی که وزارت کشور به چاپخانهای میدهد تا در موعد مشخص به میزان مقرری تعرفه اخذ رای چاپ کند. فکر کنید اگر چاپخانه کار خویش را - ولو با بهترین کیفیت - فقط یک ساعت پس از اتمام رایگیری تحویل دهد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ حتی یک برگ از آن تعرفهها نیز استفاده نخواهد شد.
آنان به این وسیله آموزش میدهند که اگر کاری بیش از میزان مقرر زمان برده باشد، دیگر کار نیست. اتلاف وقت است. همچنین یاد میدهند برای ما صرفا انجام کار مهم نیست، انجام آن در زمان مقرر نیز اهمیت دارد. پس برای داشتن دست برتر در کارآفرینی و اشتغال بهشدت مسئولیتپذیر باشید.
گام دوم؛ از این شاخه به آن شاخه نپرید
- پابلو به هر کاری دست میزد، نفر اول میشد. اگر به ارتش میرفت، قطعا ژنرال میشد، و اگر به کلیسا راه مییافت، حتما پاپ میشد...
پابلو سخن مادر خویش را برید و گفت: اما من سراغ نقاشی رفتم و پیکاسو شدم!
این برشی از گفتوگویی صمیمی است که تاریخ برای ما به یادگار گذاشته است.
یک سوی این گفتوگو مادری پیر و فرتوت است که پسر خویش را بهخوبی شناخته و از استعدادهای او باخبر است و سوی دیگر، شاهکار نقاشی جهان، پابلو پیکاسو! کسی که امروز یک برگه نقاشی ساده دم دستیِ او - اگر ثابت شود که اثر پیکاسو است - صدها هزار دلار قیمتگذاری میشود. و شما میپرسید چطور؟ چطور کسی میآید و میآید تا به این قله میرسد؟
پاسخ دو کلمه بیشتر نیست؛ عشق و پشتکار! شما نیز اگر کاری را عاشقانه دوست بدارید و در انجام آن پشتکار ورزید، از دیگران یک سر و گردن بالاتر خواهید ایستاد. اما اگر میخواهید چون پیکاسو که سرآمد نقاشان جهان است، گوی سبقت از همه عالم بربایید، کار دیگری هم لازم است؛ سرِ یک رشته را بگیرید و تمام عمر خویش را با عشق و پشتکار مصروف آن کنید... این نسخه معجزه میکند.
به مهران مدیری، چهره نامآشنای طنز ایران، گفتند: با وجود آنکه صدای دلنشینی داری، چرا کنسرت برگزار نمیکنی؟
گفت: من این کار را کردم. کنسرتی برپا کردم و خب، قدری هم درخشیدم. اما وقتی از پلکان سِن پایین آمدم تا به ابراز احساسات طرفدارانم پاسخ دهم، پیرزنی که معلوم بود با علاقه خودش را به آن کنسرت رسانده، جملهای به من گفت که تا عمر دارم، از ذهنم محو نخواهد شد: «مادر جان، تو همان بازیگری را ادامه دهی، بهتر است!» و او فهمید هر کس به هر جا رسیده، بی مدد عشق و پشتکار نبوده است، البته اگر از این شاخه به آن شاخه نپرد! شما هم به این نسخه عمل کنید؛ اگر میخواهید در کار و فعالیت خویش تک باشید.
گام سوم؛ نیروهای نهفته را بیدار کنید
علاقه دارید اعترافی بشنوید؟ اینبار از زبان استاد مبرزی که سالهاست در کرسی درس و بحث دانشگاه میدرخشد. در آغاز روزی شیرین که در یک کنفرانس بینالمللی، مهمان همکاران خویش بود و برای استادان سخن میگفت، سرش را بالا گرفت و سینهای صاف کرد و گفت:
دوستان، افق دید خود را وسعت بخشید و «استعدادهای بالقوه» این بچههای دانشجو را کشف کنید و آینهای در مقابل دیدگانشان قرار دهید. من اعتراف میکنم که در دوره دانشجویی، استادی بزرگوار با من چنین کرد و اگر امروز در جایگاه یک استاد تمام دانشگاه مشغول تدریس هستم، با تمام وجود مدیون آن استادم!
رشته تحصیلی من در دوره دانشجویی، مکانیک سیالات بود. من ابدا دانشجوی درسخوانی نبودم. ترم سوم مشروط شدم و ترم چهارم هم نتوانستم بیش از ۱۴ واحد بردارم. استادی داشتم که اکنون در دانشگاه فردوسی مشهد تدریس میکند. اگر بخواهم در یک جمله او را توصیف کنم، باید بگویم: «پیش از آنکه استاد باشد، آدمشناس قابلی بود.» از آغاز ترم به ما گفته بود که امتحان میانترم میگیرد. سوالات را که دیدم، یادم نمیرود که پاسخ یکی از آنها را اصلا بلد نبودم. از مشروطی دوباره میترسیدم، دست و پایم میلرزید و مانده بودم چه کنم! در این میان، یک لحظه استادم را دیدم که کنارم ایستاده و به برگه امتحان من چشم دوخته است. آهسته و شرمنده گفتم: «استاد، ممکن است درباره این سوال راهنمایی کنید؟» باورتان نمیشود، به راهنمایی اکتفا نکرد و مسئله را کاملا حل کرد. من که دهانم از تعجب باز مانده بود، گفتم: «استاد شما که پاسخ را تمام و کمال گفتید!» نگاهی به من کرد و گفت: «بلد شدی؟» من که در پوست خود نمیگنجیدم، پاسخ دادم: «صددرصد!» گفت: «غرض من یادگیری شماست. حالا که یاد گرفتی، این غرض حاصل شده است.»
چندی نگذشت که او از من خواست استاد حل تمرین درس او شوم. گفتم: «شما خبر دارید من دانشجوی مشروطی هستم و بر اساس قوانین دانشگاه نمیتوانم استاد حل تمرین شوم!» گفت: «من با مدیر آموزش صحبت میکنم و مجوز این کار را میگیرم.» او مثل معماری که بنایی را آجر به آجر میچیند و بالا میبرد، مرا گام به گام ساخت و بالا برد. من به خاطر شخصیتی که استادم به من داده بود، آن درس را مشتاقانه خواندم و در پایان ترم با نمره ۵/۱۹ پاس کردم؛ نمرهای که مرا شاگرد اول آن کلاس کرد.
نمیدانم او چه حسی را در من برانگیخت، اما میدانم به خاطر او ادامه دادم و دیگر هرگز مشروط نشدم. امروز نیز راهی را میروم که او آن روز به من آموخت. اگر روزی او را در کوی و برزن ببینم، دستش را میبوسم و به این بوسه افتخار میکنم.
دوستان، اگر کسی از بیرون میتواند اینگونه استعدادهای ما را کشف کند و راهی برای ورود به مراحل بالاتر فراروی ما قرار دهد، چرا ما خودْ نتوانیم؟
گام چهارم؛ رقیب بتراشید و روی رقبا حساب ویژهای باز کنید
ما ایرانیها با فرهنگ رقابت میانه چندانی نداریم. نمیدانم بگویم یا نه... که حتی گاهی از اقدامی که رقیب را زمین بزند، نیز فروگذار نمیکنیم. اما اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، رقیب عامل موثری برای رشد و پیشرفت ماست. اوست که ما را به کار و تلاش بیشتر واداشته و از رکود و سستی بازمیدارد.
تاکنون فکر کردهاید که اغلب آنان که رقیب نداشتهاند، یا درجا زدهاند یا به قهقرا رفتهاند؟ رقبا هستند که ما را به سمت ابتکار عمل، ایدهپردازی، نوگرایی و خلاقیت سوق میدهند و از ایستایی و سکون خارج میکنند. همچنین وجود رقبا باعث شناخت گستردهتر ما از محیط پیرامونی میشود و به ما آیندهنگری را میآموزد. کیست که نداند سنجش رفتار رقبا همچون بازی با مهرههای شطرنج همواره بهترین چینشها را فراروی ما قرار میدهد و درنهایت به پیروزی بیچونوچرای ما و بیرون راندن رقیب از صحنه کارزار خواهد انجامید! برای همین است که در جهان اول روی رقبا حساب ویژهای باز میکنند و وجود آنها را لازمه پیشرفت تلقی میکنند. همین چند ماه پیش پیام تبلیغاتی زیبایی دیدم که یک کمپانی بزرگ خودروسازی برای کمپانی دیگری که رقیب سرسخت آن به شمار میرفت، فرستاده بود: «تبریک به خاطر ۱۰۰ سال رقابت با تو؛ ۳۰ سال اول که نبودی، کمی خستهکننده بود!»
درست متوجه شدید؛ این پیام تبلیغاتی علاوه بر رقیبپروری با مهارت تمام، نکته پنهان دیگری را نیز القا میکند و آن اینکه ما ۳۰ سال از شما جلوتریم و به همین نسبت هم بر شما برتری داریم. خدا میداند؛ شاید همین پیام تبلیغاتی نیز حرکت دادن مهرهای باشد در دل این رقابت نفسگیر. و باز چه کسی میداند... شاید این کمپانی با حرکت دادن چند مهره دیگر روزی بتواند رقیب خود را کیش و مات کند! پس نترسید؛ برای خود رقیب بتراشید و روی رقبا حساب ویژهای باز کنید!
گام پنجم؛ با وجود همه نیرنگها شفاف عمل کنید
دوروبر خود را نگاه کنید. برخورد آدمها را زیر ذرهبین قرار دهید و کمی موشکافی کنید.
بله، بهوضوح درمییابید که اطراف ما را آدمهایی پر کردهاند که گاه یک روده راست در شکمشان نیست! آدمهایی که نان زرنگی خود را میخورند! زرنگی که نه، آدمهایی که نیرنگ و فریب از آنان موجوداتی عجیب و غریب ساخته است. اما آنان یک اشتباه استراتژیک دارند... و آن اینکه گمان میکنند با این دورنگیها دیگران را دور میزنند و راه میانبُر میروند. درحالیکه نه در جامعه ما، بلکه در سایر جوامع نیز هیچ ارزشی جای صداقت و شفافیت را نمیگیرد. با صداقت انسانها، انسانتر شده و نزد دیگران دلپذیرتر میشوند. چند سال پیش دستاندرکاران یک شرکت مواد غذایی در اروپا دریافتند مدتی است بخشی از محصولات آنها به شرکت مرجوع میشود، اما دلیلی برای این رخداد نمیشناختند و از علت این ماجرا خبر نداشتند. آنها از مواد اولیه سالم استفاده میکردند، قیمت کالاهایشان گران نبود، از سیستم توزیع مناسبی بهره میبردند و برای جذب مشتریهای خود تبلیغات هدفمندی داشتند... پس چرا کالاهایشان مرجوع میشد؟ نظرسنجی گستردهای را از مشتریان خود به عمل آوردند و علت عدم اقبال مردم را از این طریق جویا شدند.
آنان پس از دستیابی به آرا و نظرات مشتریان، در اقدامی کمسابقه نتایج این نظرسنجی را به طور شفاف و دقیق روی سایت خود قرار دادند. همین کار باعث شد مشتریان، بار دیگر به این شرکت اعتماد کنند و اعتبار ازدسترفته آن به مرور برگردد!
دوستان عزیز، امروز آغاز راهی است که شما در آینده خواهید پیمود. نهتنها در کسبوکار، که در همه زندگی خود شفاف باشید. کسی از این رهگذر آسیب ندیده است.
گام ششم؛ خیرخواهانه ایدهپردازی کنید
اگر به من بگویی، فراموش میکنم. اگر یادم بدهی، به خاطر میآورم، اما اگر درگیرم کنی، یاد میگیرم!
این شعار آموزشی یونسکو از زیباترین سخنانی است که تاکنون شنیدهایم... و من امروز میخواهم از این شعار به حرف تازهای برسم، بس زیبا و شنیدنی؛ اگر اندکی خیرخواهی و دلسوزی با قدری خلاقیت و ابتکار عمل همراه شوند، چه کارها که از پیش نمیبرند.
پارک علم و فناوری استان خوزستان، با همکاری دانشگاهها و سایر دستگاههای استان مدتی است دست به طراحی جشنوارهای زدهاند به نام «ایتاپ»؛ ایتاپ یعنی ایده تاپ. یعنی پیمودن مسیر دشوار ایده تا پدیده! غرض از طراحی این جشنواره این است که هرکسی در هر سن و سالی، اگر ایده تاپی دارد، به صحنه بیاید. با دوستانش به رقابت بپردازد و درنهایت این رقابت را استادانی از رشتههای گوناگون داوری کنند.
روزی میان من و یکی از دستاندرکاران این جشنواره تاپ گفتوگویی صمیمی شکل گرفت.
- جشنواره برگزار میکنید که چه اتفاقی بیفتد؟
- که خودمان را محک بزنیم که چند مَرده حلاجیم... که ببینیم اگر ذهنهایمان درگیر شوند، چه چیزی یاد میگیریم. باورتان میشود جایزه ۷۰۰ هزار تومانی نفر اول مسابقه امسال نصیب چه کسی شده است؟... یک پسربچه هشت ساله!
- بچه هشت ساله و ایده تاپ؟
- چراکه نه؛ همین که باور نمیکنید، یعنی خودمان را جدی نگرفتهایم!
از جا برخاست، کفیِ کفشی را آورد که از میان آن سیم مسی نازکی عبور کرده که میتواند با منبع برق ۱۲ ولت حرارتی معادل ۳۷ درجه (حرارت بدن انسان) تولید کند. حرارتی که بتواند کف پا را گرم نگه دارد و نسوزاند.
- چه جالب؛ این ایده از کجا سرچشمه گرفته و چه کاربری مفیدی دارد؟
- از یک خلاقیت خیرخواهانه. مادربزرگ این پسر مبتلا به دیابت است. گاه عصبهای کف پای دیابتیها حساسیت خود را از دست داده و فعالیت طبیعی خویش را انجام نمیدهند. این مادر به جهت همین عارضه، پای خود را به بخاری میچسباند که قدری گرم شود. بخاری پای او را میسوزاند و او متوجه نمیشود. در ذهن نوه کوچک او که شاهد این ماجراست، ایده تاپی شکل میگیرد و شروع میکند به چیدن مقدمات آن!
این کفیِ حرارتبخش که مُهر اعتماد داوران مسابقه بر آن خورده است، حاصل تلاش دلسوزانه این پسربچه هشت ساله است.
در خیرخواهی شما تردیدی نداریم. اما در ایدهپردازیتان... بگذریم!
گام هفتم؛ لحظهای از کارآفرینی کوتاه نیایید
اگر عاشق پرندگان باشید، پرورش پرندگان تزیینی و خوراکی میتواند یک شغل تمامعیار باشد. پرورش طاووس به عنوان یکی از زیباترین مخلوقات خدا، شغلی جذاب و سودآور است. برای تکثیر طاووس و جوجه گرفتن از تخمهای نطفهدار آنها میتوان از بوقلمون کمک گرفت. این تخمها را زیر بوقلمونهای کُرچ قرار میدهند و آنها بهخوبی جوجههای طاووس را به دنیا میآورند. میدانید بهای هر عدد جوجه طاووس چند است؟ دستکم ۳۰۰ هزار تومان! ممکن است فکر کنید مزرعه پرورش طاووس امکانات ویژهای میطلبد. اما نه؛ شرایط اقلیمی کشور ما اجازه چنین کاری را به ما میدهد. طبق محاسبات اصولی جمع هزینه نگهداری از هر جفت طاووس ۲۵۰ هزار تومان در سال برآورد میشود. درحالیکه قیمت هر عدد طاووس بالغ حداقل یک میلیون و ۱۰۰ هزار تومان است. به این ترتیب، فروش طاووس و پرهای آن شغلی بسیار سودآور به شمار میآید.
اینها بخشهایی از مصاحبه بانوی موفق مازنی است که از فعالان اقتصادی کشور به شمار میرود. او این سخنان را با نشریهای گمنام به نام «منهای نفت» مطرح کرده است. من برای این نشریه و امثال آن ارزش قائلم، زیرا به اطراف و اکناف کشور عزیزمان سرک میکشد تا طرحهای اقتصادی و شغلهای بومی سودآور را معرفی کرده و زمینه کار و تلاش جوانان ایرانی را فراهم کند.
به عزم و اراده آن بانوی کارآفرین نیز درود میفرستم که پس از ۱۳سال تولید و فروش موفق طاووس از تمامی ظرفیت خانواده خویش استفاده کرده تا عرصه جدیدی را برای کار و تلاش اقتصادی ساماندهی کند. در خانواده این بانوی کارآفرین هیچ عضو بیکاری وجود ندارد و وقت احدی تلف نمیشود. دغدغه شوهر او نیز که در آستانه بازنشستگی است، خانهنشینی پس از دوران بازنشستگی نیست. آنان احساس خوب مفید بودن را لحظه به لحظه با هم تجربه میکنند. من جای شما بودم، تلاش میکردم با استفاده از این تجربیات ارزشمند ذرهذره به فنون کسبوکارهای بومی دست یابم.
دوستان، شما میتوانید... فقط گاهی یک جرقه لازم است.
گام هشتم؛ ریسک کنید و از شکست نترسید
میدانید استارتآپ یعنی چه؟ شرکت نوپایی که دنبال راهاندازی یک کسبوکار جدید است، در حوزه فناوریهای نوین فعال است، فرصتجو و ارزشآفرین است، بر اساس خلاقیت شکل گرفته و هنوز در شرایط ابهام قرار دارد. به تعبیر دیگر دوران نوزادی و کودکی خود را طی میکند. این شرکتها با عنوان بنگاههای زودبازده و... اغلب با امکانات ساده و هزینه کم راهاندازی میشوند. در اغلب کشورهای پیشرفته نیز دولتها وظیفه خود میدانند که از آنها حمایت و پشتیبانی کنند.
لابد فهمیدهاید، کسی موفق به راهاندازی استارتآپ میشود که ریسکپذیر باشد و از ناکامی و شکست هراسی به دل راه ندهد. حالا فکر کنید چقدر جذاب و دوستداشتنی است که جوانی در دوره سربازی، آن هم در این آشفتهبازار کسبوکار اقدام به راهاندازی استارتآپ کند. بهویژه آنکه یک بار هم طعم تلخ شکست را چشیده باشد.
توتیا، لیسانس مهندسی کامپیوتر، در دوره دانشجویی به فکر راهاندازی یک استارتآپ افتاد. او پس از آنکه توانست کمک حمایتی ۲۵ میلیونی دولت را جذب کند، به یاری یکی از دوستانش استارتآپ «لندم» را ایجاد کرد؛ شبکهای اجتماعی که قرار بود به افراد کمک کند تا چیزهایی را که لازم دارند، از افراد ناشناسی که در اطراف آنان قرار دارند، امانت بگیرند. ایده جالبی که البته با مشکلاتی مواجه شد و شکست خورد.
توتیا با عنایت به اینکه بزرگترین سرمایه استارتآپ سرعت آن است، مهمترین علت شکست را کند بودن گروه عنوان میکند. او با استفاده از این تجربه در دوران سربازی استارتآپ «ایت بیت» را راهاندازی کرد. «ایت بیت» سرویس خورد و خوراک سالم برای فضاهای کاری است. یک بوفه هوشمند که در محیط کار افراد قرار میگیرد، برای هر کس یک اکانت میسازد و از طریق شبکههای اجتماعی یا پیامک آنان را از موجودی بوفه خبردار میکند. این استارتآپ به مرور با اطلاع از عادات غذایی ناسالم افراد برای آنان خوراکیهای سالم پیشنهاد میدهد و به این ترتیب، سیستم خورد و خوراک افراد را بهبود میبخشد.
خوانندگان گرامی، ممکن است این ایده هم در مراحل اقدام با مشکلاتی مواجه شود، یا حتی دوباره طعم شکست را به صاحبان آن بچشاند اما یادتان نرود، شیرینی جوانی به این است که بتوانید یک بار دیگر همه چیز را از صفر شروع کنید.