«دانشگاه و خود ایرانی»
به گزارش روابط عمومی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری نشست مسئولیت اجتماعی دانشگاه با حضور دکتر زهرا پارسا پور مدیر کل دفتر سیاستگذاری و برنامهریزی فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم و کارشناسان این دفتر با دکتر رضا ماحوزی، دکتر ناصرالدین علی تقویان، دکتر محمدرضا کلاهی از اعضای هیات علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی برگزار شد.
دکتر محمدرضا کلاهی در ابتدا با اشاره به اینکه پرسش اصلی آن است که دانشگاه چه ظرفیتی برای پرورش «خود ایرانی» دارد؟ گفت: من در چند گام تلاش میکنم دربارهی امکان پاسخگویی به این پرسش صحبت کنم. گام اول این که لازم است مقدمهای دربارهی مفهوم «خود» گفته شود. بدون این که بخواهیم وارد بحثهای پیچیدهی نظری بشویم، فعلاْ خیلی خلاصه چند نکتهی اولیه را میپذیریم: اول این که «خود» عبارت است از مجموعه تصوراتی که شخص دربارهی خویشتن دارد. مثلاً کسی که خودش را آدم قدرتمندی تصور میکند، «خودِ» قدرتمندی دارد، به چنین کسی اصطلاحاً میگوییم اعتماد به نفس دارد. کسی که خود را آدم ناتوانی احساس میکند، خود تحقیر شدهای دارد و الی آخر. نکتهی دوم این که این تصورات دربارهی خود، از خلال تعامل با دیگریها شکل میگیرد. مجموعه قضاوتهایی که دیگران از ما دارند و به ما بازتاب میدهند است که تصور ما را نسبت به خودمان شکل میدهد. بنابراین «دیگری» در شکل دادن به خود نقش اصلی و اساسی دارد. «خود» در مواجهه با «دیگری» شکل میگیرد (و برعکس، دیگریهایی میسازد).
وی افزود: سوم این که «خود» جنبههای مختلفی دارد: خود طبقاتی، خود قومی، خود خانوادگی، خود شغلی و خود ملی. هر یک از این جنبههای خود، در تعامل با «دیگری»های خاصی شکل میگیرند. وقتی میگوییم «خود ایرانی» یعنی از خود ملی صحبت میکنیم. خود ملی، در رابطه با دیگریهای ملی شکل میگیرد. مهمترین دیگریِ ملیِ ما در صدوپنجاه سال اخیر موجودیتی واقعی یا تخیلی بوده است به نام «غرب». ما در این صد سال مدام خودمان را با این موجودیت مقایسه کرده ایم و از خلال این مقایسه به «خودِ» خود شکل دادهایم. میتوان تاریخ این صدسال را براساس تحولات این خود،دوباره نوشت.
عضو هیات علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی گفت: اما گام دوم این که در یک نگاه گذرا، در طول شصت سال گذشته خود ایرانی دو مرحله از سر گذرانده. دهههای پیش از انقلاب، تا بعد از جنگ، دوران «غربستیزی» است. در این دوره نگاهی منفی نسبت به غرب وجود داشت. سال ۳۲ یکی از نقطههای اوج این نگاه منفی است. نگاههای توهم توطئهای محصول همین نگاه منفی است. یکی از برانگیزانندههای مهم انقلاب ۵۷، همین نگاه غربستیز است.
کلاهی در ادامه یادآور شد: از پایان جنگ به بعد به تدریج یک نگاه ستایندهی غرب یا «غربستا» جایگزین نگاه غربستیز پیشین شد. این نگاه هم به اندازهی همان نگاه قبلی ایدئولوژیک و توهمآلود است. در چهارچوب این نگاه تصور میشود که تمام آنچه ناداشتهها، کمبودها و نقصهای ما پنداشته میشود، در جایی به نام غرب محقق شده است. غرب، یک آرمانشهر واقعیت یافته تلقی میشود. شکافی بنیادین و مغاکی عظیم میان ما و غرب تصور میشود. احساس میشود که «دنیا» روزبهروز در حال پیشرفت و ما روزبهروز در حال پسرفت هستیم. تصور میشود که رابطهی ما و «جهان» گسسته است. گویی که ما بخشی از «جهان» نیستیم. این نگاه ها پیامدهای مهیبی برای «خود» ما دارد. در چهارچوب این نگاه، ما مردمانی تحقیر شده، ناتوان، عاجز، بیآینده و بحرانزده تلقی میشویم. بحرانزدگانی که توانایی رفع بحران از خود را هم ندارند. بنابراین هیچ آیندهای در انتظار ما نیست.
به گفته وی؛ سومین گام، دربارهی شرایطِ درونیِ جامعهی ما است که به این خود تحقیر شده دامن میزند. مهمترین ویژگی که از دورنِ جامعهی ما به این وضعیت دمن می زند «گسستگی اجزای جامعه» است. تصور گسست میان ما و جهان محصول گسیختگی اجزای درونی همین جامعه است. در نتیجهی این گسیختگی، امکان گفتگو بین اجزا جامعه از بین رفته است. بیاعتمادی مشدد میان همگان، محصول این گسیختگی است. این بی اعتمادی به شکل تصور بی اخلاقی نمایان می شود. نارضایتی حاصل از این وضعیت، یک نارضایتی مضاعف است. ما دچار «نارضایتی مضاعف» هستیم. نارضایتی درجهی اول، نارضایتی از نابهسامانیهای واقعاً موجود در وضعیت فعلی ما است. اما یک نارضایتیِ غیرواقعی هم وجود دارد که نه محصول نابهسامانیهای واقعاً موجود، که نتیجهی مقایسهی وضعیت خود با «توهمِ جهانِ ایدهآلِ غربی» است.
عضو هیات علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی تشریح کرد: چهارمین گام، تلاشی برای پاسخ این پرسش است که «اما چه می توان کرد؟» یکی از مهمترین کارها برقراری پیوند و تعامل و گفتگو بین اجزا است؛ هرچند برقراری و حفظ این پیوند بسیار سخت است، و پیوندها همواره پس از برقراری، دچار شکست می شوند. به وِیژه پدیدهای به نام «سانسور» (به معنایی عام، بسیار فراتر از آنچه که در وزارت ارشاد وجود دارد)مانع گفتگو میشود و گویا عامدانه این فرایند را قطع می کند. گفتگو، فرایندی است که نتیجهی آن قابل پیشبینی نیست و برنامهریزان مایل نیستند که وضعیت را به سمتی ببرند که نتایج غیرقابل پیشبینی داشته باشد.
وی افزود: اما یک جایگاه مهم وجود دارد که گفتگو، بیش از هر جای دیگری در آنجا قابل انجام است. آنجا، «دانشگاه» است. دانشگاه با تمام مسائل و ضعفهایی که دارد، کماکان یکی از موقعیتهای منحصربهفرد گفتگو است. مثلا من در هیچ جا ندیدهام و نشنیدهام که مقالات علمی- پژوهشی دچار سانسور شوند در صورتیکه همان حرفی که در یک مقالهی آکادمیک گفته شده ممکن است اگر در بیرون از دانشگاه گفته شود سانسور شود. «مکانیزمهای دانشگاهی» علیرغم همه فشارها و سانسورها همچنان مبتنی بر منطق درونی خودش است.
کلاهی در پایان یادآور شد: مسئله دیگری انجمن صنفی است که هسته های اولیه جامعه مدنی ای هستند که وجودشان لازمه شکل گیری گفتگو است. ضعف گفتگو در جامعه به علت نبودن جامعه مدنی است. دانشگاه میتواند نقطهی شروع شکلگیری جامعهی مدنی در بیرون باشد. به این ترتیب دانشگاه یکی از مهمترین جایگاههایی است که میتواند با شکل دادن و تقویت گفتگو، به سمت اصلاح آن خودی که دچار خدشه شده است حرکت کند.