عمومی | دانشگاه جهرم

"وجه کبریا" نویسنده: دکتر زهرا حسینی (عضو هیات علمی دانشگاه جهرم)

" وجه کبریا "

نویسنده: دکتر زهرا حسینی (عضو هیات علمی دانشگاه جهرم)

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است

من که همسایه ی شمسم چو قمر مشهورم

قرن هفتم، در تاریخ فرهنگ و ادب این مرز و بوم بسیار پرفروغ است؛ زیرا این قرن مزین به وجود مفاخری چون شمس و مولوی است که وجود آنان تا همیشگی زمان بی بدیل و تکرار نشدنی است. مولوی به راستی بلندترین جایگاه را در میان ادیبان عارف و عارفان ادیب دارد. وسعت اندیشه و ظرافت کلام و بیان او آن چنان است که حیرت بر حیرت خواننده می افزاید، به گونه ای که گاه نزدیک شدن به ساحت اندیشگانی وی برای خواننده‌ی آگاه سهمگین است تا آن جا که برای خواننده هیچ شکی باقی نمی گذارد که مولوی با چنین وسعت بیان و اندیشه سوای از ساحت عرفانی وی از نابغه های دوران خویش بوده است که معلمی چون شمس، نبوغ وی را شعله ور و آتش افروز کرده است.

قطعا اگر شمس نبود مولوی تنها به همین مرتبه اکتفا می کرد که جا بر پای پدر خویش بگذارد و به فراتر از مرتبه ی شیخی و وعظ و مجلس گویی نیندیشد و به ذخایر علم مدرسی خویش بسنده کند؛ اما وی از بختیاران عالم بود که صید شاهبازی چون شمس گشت. البته باید اذعان کرد که در جاودانگی و پایایی شمس و مولوی در صفحات تاریخ هر دو مدیون همند و اگر مولانا نبود نام شمس نیز چنین ماندگار نبود.

سیمای شمس این مرد رازناک را در مقالات و گفته های مولوی می توان تا حدودی ترسیم کرد. اگر سخنان هرکس را تبلور یافته‌ی ویژگی‌های روحی و روانی فرد بدانیم باید اذعان کرد که ابهام‌گویی و سایه روشن‌های موجود در کلام وی که به درخشش صاعقه می‌ماند حکایت از مردی دارد که خود را خط سومی معرفی می‌کند که حتی خویش را قادر به خواندن آن نمی‌بیند و هم از آن روست که کلام خود را نیز به سبب رفعت و علو آن، وجه کبریا معرفی می‌کند. ویژگی این نوع کلام آن است که کسانی که نتوانسته اند آن را درک کنند، چنین کلامی را منکرند.

رسیدن به چنین مقامی که بسیار فراتر از درک عوام است، حاصل سیر و سلوک معنوی شمس است. آن چنان که از گفته ی افلاکی صاحب مناقب العارفین برمی‌آید شمس همواره در تب و تاب رسیدن به حقیقت بود تا آن جا که آرامش از وجود او رخت بربسته بود و آن‌چنان آشفته حال گرد عالم می گشت که وی را شمس پرنده نامیدند. برخی این لقب را حاصل علو مقام وی دانسته‌اند که همواره از مرحله ای به مرحله ی بالاتر صعود می کند. شمس نیز خود معترف است که هرکس که دوست من است به هیچ مرتبه ی ای راضی نمی شود و خود نیز این گونه بود؛ زیرا از استاد صاحب ولایت خویش ابوبکر سله باف به دلیل درک دیگرگونه‌ای که از معارف یافته بود کناره گرفت و گرد عالم گردید تا آن‌چه شدنی است اتفاق بیفتد. خود وی بیان می کند که به دنبال هم جنس خود می گشت تا روی خود را در وی نظاره کند از این رو به هرجا گذر کرد تا روزی که سر راه مولانا قرار گرفت و با سوال «محمد برتر است یا بایزید؟» وجود مولانا را به تب و تاب واداشت به گونه ای که مولوی از روزمرگی های علمی و مدرسی خویش دل‌سرد گشت و روی به روی جانان آورد و با وی خلوت های رازورانه داشت.

شمس به دردانگی خویش معترف است و بیان می کند که خاصیت همنشینی با وی چنین است که فرد از همه عالم می برد. «به هرکه روی آریم روی از همه جهان بگرداند... گوهر داریم در اندرون، به هر که روی آن با او کنیم از همه یاران و دوستان بیگانه شود.»

البته برای درک انسان کامل باید جانی مستعد داشت و قطعا مولانا به چنین مرحله ای رسیده بود که بتواند حضور شمس را درک کند و شاید خود بارها در حین خلوت های عارفانه از این که راهی به درون این مرد اسرارآمیز بیابد نومید گشته بود آن چنان که در مثنوی بیان می کند که

صدهزاران بار ببریدم امید                  از که از شمس این شما باور کنید

اما مهم آن است که مولوی با صفای دل و جان خویش جاذب عنایات و کلام حیات بخش شمس شد؛ به گونه ای که به همان میزان که شمس برای مولوی ممد حیات معنوی بود، مولوی هم برای شمس یاری بی بدیل بود و این جذب و کشش دو سویه شد تا آن جا که شمس در سخنان خود بسیار مولوی را ستوده است و بیان می کند که «از برکات مولاناست هرکه از من کلمه‌ای می شنود. هرگز چندین گاه کسی از من چیزی بشنود؟» یا در جایی دیگر در مقالات مطرح می‌کند که «والله دیدن روی مولانا مبارک است...خنک آن که مولانا را یافت. من کیستم؟ من باری یافتم. خنک من.» مولوی نیز به یمن سایه‌ی شمس بر سر خود معترف است و چنین می‌سراید:

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است
یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن

نظاره ی تو بر همه جان ها مبارک است

دانسته ای که سایه ی عنقا مبارک است

برکت حضور معنوی شمس در زندگی مولوی جاودان شد تا جایی که پس از غیبت همیشگی شمس و ناپدید شدن وی از منظر دیدگان جلال‌الدین محمد، عشق افروخته در جان مولوی هرگز به سردی نگرایید بلکه خود آتش افروز جان مشتاقان در وادی سیرو سلوک شد.