عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو سی و هفتم

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو سی و هفتم

باد سردی می زند و چندتا از شاخه های خشک شده ی سنبل ها را تکان می دهد. چادرم را بیشتر دور خودم می پیچم و اطراف را از نظر می گذرانم.
محمد امین آن سوتر مشغول صحبت با موبایلش است. شاید فهمیده به این خلوت نیاز دارم و خودش را مشغول نشان می دهد.
برای چندمین بار روی خطوط اسم مرجان دست می کشم.
منتظر چه هستم؟ این که زبان باز کند و بگوید هر آن چه برای من بوده، حالا می سپارم به تو؟ باد شدیدتر می شود و صدای هوهویش توی گوشم می پیچد. قطرات درشت تر شده ی باران و اشک من، هم زمان روی قبر چکیدن می کند. انگار آسمان هم همراهی ام می کند و به حال مستاصل امروز من می گرید.
نیمی از حواسم‌ پرتِ اوست که حالا دیگر با تلفن حرف نمی زند. نیم رخش را می بینم که ایستاده و با نوک کفش خاک های روی زمین را جا به جا می کند و عجیب توی فکر است.
بینی ام را بالا می کشم و چشمانم را پاک می کنم تا تاری اش کم شود، باران تند تر می شود، چه بر سرم آمده؟ حتما مرجان بزرگوارتر و بخشنده تر از این است که بخواهد از من ناراحتی به دل بگیرد.
آن هم دختری که مثل فرشته ها بوده و به واقع مثل همان ها هم از این دنیای فانی پر کشیده به آسمان ها.
صدای اذان ظهر که توی حیاط امامزاده پخش می شود، بی هوا لبخندی پهنای صورتم را پر می کند.
احساس سبکی می کنم. چیزی ته قلبم آرام گرفته. انگار مرجان کنارم نشسته و با دستی که روی شانه ام گذاشته به من لبخند می زند.
انگار زیر بغلم را می گیرد و بلندم می کند و به امان خدا می سپاردم. این حس و این تصور خیلی هم عجیب و دور از ذهن نیست. او اگر بود، حتما این کار را می کرد.
محمدامین با گام هایی بلند به سمتم می آید. ایستاده ام و لبه ی روسری ام را جلوتر می کشم تا باران توی چشم هایم نریزد. با عجله می آید، یقه لباسش را بالاتر می کشد و نزدیکم می ایستد و می گوید:
_اگه شما دیگه کاری ندارید بریم. بارون خیلی تند شده، خدایی نکرده سرما می خورید.

بدون هیچ کلامی از پیشنهادش استقبال می کنم و راه می افتیم. شانه به شانه هم راه می افتیم. سنگینی نگاه مرجان را حس می کنم. پایین چادرم از پشت کشیده می شود. نفسم بند می رود. مکث می کنم و بر می گردم.
گویی مرجان ایستاده و لبخند می زند و دست تکان می دهد برایم. شاید خوش خیال باشم اما دوست دارم از این جا به بعد، تصورم از او همین باشد. از کسی که معشوقش را برای خوشبخت شدن به دست سرنوشت می سپارد.
خم می شوم و گوشه ی چادرم را که با سماجت به شاخه های خشکیده چسبیده، رها می کنم و راه می افتم دوباره.
و هم قدم با محمدامینی می شوم که کمی جلوتر منتظرم ایستاده و بعد به سمت ماشینش می رویم.
همان “الله” همیشگی توی همان قاب لب پر چوبی جلوی ماشینش تکان تکان می خورد. این بار حتما باید برایش یک قاب ببافم، شاید یک قاب سبز.
جز صدای شیشه پاک کن چیزی سکوت را بر هم نزده. به دستانش که دنده را عوض می کند نگاه می کنم، زخم ظاهرا کوچک اما عمیقی روی مچ دستش نشسته، تعجب می کنم و بدون اراده می پرسم:
_چی شده دستتون؟
از این عجله در پرسیدن، خودم خجالت زده می شوم اما او بدون این که چهره اش عوض شود می گوید:
_چیزی نیست. نتیجه ی بی حواسیه. این روزا حواسم زیادی پرته.

نمی دانم از شیطنتم است یا چیز دیگر که دوباره می پرسم:
_پرت چی؟
_راستش پرت زندگی. از وقتی چشم باز کردم زندگی ساده ای نداشتم، البته خدا رو شکر؛ ولی خب آدمه دیگه، گاهی ممکنه کم بیاره.

از سر و ته حرفش چیزی در نمی آورم. شاید دوست داشتم مثل پسر های ۱۸ ساله بگوید “پرت تو”
می پرسم:
_وقتی کم بیارید چیکار می کنید؟
همان طور که نگاهش به آینه بغل است و با احتیاط رانندگی می کند می گوید:
_توکل به خدا.

مناسب ترین پاسخی که می توان شنید! از پنجره بیرون را نگاه می کنم و می گویم:
_پس خداروشکر با همین توکل کردن بلدید گلیم خودتون رو از آب بکشید بیرون.
_ان‌شاالله که همینطوره
_چقدر تهران خلوت شده. انگار همه بار و بنه جمع کردن و رفتن از این شهر چند روزی بیرون.
_شما رو چی برگردوند به این شهر؟

ادامه دارد…