آمین دعایم باش… قسمت یکصدو سی و ششم

از این زاویه و زیر نور آفتابی که درست زده وسط صورتش، ریش و مویش کمی به بوری می زند، چیزی که تا حالا نفهمیده بودم!
حتی دوباره مثل اوایلی که دیده بودمش، عینک قاب مشکی هم زده. راستی مگر چشمانش ضعیف بود؟!
ادامه می دهد:
_فکر نمی کردم اصلا آدرس این جا رو بلد باشید.
حس می کنم حزن عجیبی توی صدایش موج می زند. کاملا معلوم هست که چقدر ناراحت است، حتما از شدت غمیست که امروز روی دلش سنگینی می کند. بالاخره سالگرد فوت همسرش بود.
چیزی ته دلم فرو می ریزد. حسودی می کنم؟ اصلا! نباید که اینطور باشد. آن هم در مورد این دختر مهربان و فداکار. به قول مادرم بی معرفتی است.
شاید تحمل غم محمد امین را ندارم. گل دوم را بر می دارم و می گویم:
_آدرس رو از نفیسه گرفتم. دوست داشتم بیام این جا. نمی دونم چرا اما می دونستم که باید بیام. جالبه که همزمان شد با روز سالگردشون.
_بله. جالبه.
_خدا رحمتشون کنه. شکی نیست که جاشون توی بهشته
_ان شاالله... چی بگم؟ اونی که توب جهنمه این روزها، ماییم.
چه جمله ی پر مفهوم و چند پهلویی! جوابی برایش پیدا نمی کنم و خودش ادامه می دهد:
_راستی شما کی از سمنان اومدید؟
_دیروز ظهر
_با خانواده تشریف آوردید؟
_بله. با مامانم و خواهرام
حس می کنم چندباری چیزی تا نوک زبانش می آید ولی برای گفتنش مردد است. مثلا این سوال که: “کی برمی گردین سمنان؟!”
هنوز نپرسیده ولی من خودم جوابش را می دهم:
_احتمالا فردا غروبم بر می گردیم. بابام تنهاست.
_بسلامتی. ببخشید من یه تماس بگیرم.
_خواهش می کنم
“یا علی” می گوید و بلند می شود. سرحال نیست. شاید بد نباشد چند دقیقه ای هردو به حال خودمان باشیم.
از دور شدنش که خیالم راحت می شود، شروع می کنم با مرجان حرف زدن:
_سلام مرجان خانوم. عیدت مبارک. من سایه ام. نمی دونم می شناسیم یا نه؟ حتی نمی دونم کار خوبی کردم اومدم پیشت یا نه، ولی دلم نهیب زد که بیام. نتونستم به حرف دلم گوش نکنم. مثل وقتی که به خواستگاری محمدامین فکر می کنم و دلم نهیب می زنه که بگو… که بگو آره! اما عقلم، چند ماهه که داره دست دست می کنه. آخه… آخه چند وقتی هست که ازم خواستگاری کرده. محترمانه و محجوب. می شناسیش که! پسر خوب و سر به زیریه. مثل بعضی از پسرهای دیگه نیست که اهل آرتیست بازی و عشق های دو روزه ی الکی باشه. از اون تب های تندی که زود به عرق می شینه. امتحانش کردم. صبوره! چند ماهه که صبوری می کنه و دم نمی زنه. اون با همه فرق داره. شبیه هیچکسی نیست… می بینی؟ هوا هنوز سوز زمستون داره، داره قطره قطره بارون بهاری میاد ولی من تمام تنم خیس از عرقه شرم و خجالته. خیال نکن اینجا نشستم و دارم راحت از شوهرت صحبت می کنم یعنی پررو و بی شرم و حیام. نه بخدا. به حرمت همین امامزاده که خودش از قلب و روحم خبر داره، نه. ولی چیکار کنم؟ با کی دردودل کنم بهتر و محرمتر و شنواتر از تو؟ تو که حتی با رفتنتم برای بقیه خیر خواستی، مگه می شه حالا حواست به محمدامین و دلش نباشه؟ مگه می شه الان منو رد کنی بدون این که راهنماییم کرده باشی و بهم بگی چیکار کنم؟ چیکار کنم که هم تو راضی باشی و هم خدا و هم خودمون؟ نگاش کن. تو هم مثل من می فهمی داری با خودش کلنجار میره؟ راه افتاده وسط این همه قبر و انگار با خودش حرف می زنه. کسی چه می دونه شاید اونم داره از دور با تو حرف می زنه! من به رابطه ی شما کاری ندارم… نمی تونم که داشته باشم. ولی… ولی اومدم اگه تو اجازه بدی بعد از چند ماه فکر کردن و سردرگمی دیگه تصمیمی رو که گرفتم نهایی کنم. خسته شدم آخه… دیگه خیلی ها منتظرن که تکلیف این ماجرا روشن بشه. مثلا مامان، نفیسه، علیرضا، ناهید خانوم، عطیه… محمد امین و… خودم! اومدم تا بگم من قرار نیست جای تو رو توی قلب محمد بگیرم. مهر و بخشندگی رو از خودت یاد گرفتم! می خوام بدونی حتی اگه یه روزی قسمتم بشه و این ازدواج سر بگیره، تو رو از گذشته ی شیرین محمدامین حذف نمی کنم. من مرجان رو پذیرفتم. تو چی؟ منو قبول داری؟
ادامه دارد…
جدیدترین اخبار
