عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصد و سی و یکم

آمین دعایم باش… قسمت یکصد و سی و یکم

توی سالن پذیرایی خانه‌ی پدری نفیسه نشسته ایم. مامان هنوز معذب است و با چشم های کنجکاو همه جا را از نظر می گذراند.
یک دست مبل راحتی ال مانند، گوشه ای چیده شده، ما اما بی توجه به اصرارهای مکرر نفیسه روی فرش سبز رنگ طرف دیگر پذیرایی و کنار پنجره ها نشسته ایم. این چندمین باری هست که من به اینجا آمده ام و به اندازه ی مامان غریبی نمی کنم.
آفتاب سر ظهر خودش را توی اتاق پهن کرده و صدای الله اکبر اذان به گوش می رسد.
صفورا خانم و مامان کم کم به پچ پچ افتاده اند. خنده ام می گیرد از یخی که به دقیقه هم نرسیده آب می شود.
خواهر های دو قلویم که از خستگی راه تقریبا از تب و تاب افتاده اند و سر روی شانه هم گذاشته اند، همچنان با تبلت مشغول اند و خنده هایشان را قطع نکرده اند.
فنجان چای را بر می دارم و به نفیسه که با چند چادر رنگی و جا نماز وارد سالن می شود لبخند می زنم. چادرها را روی زمین می گذارد و می گوید:
_بفرمایید خاله، چادرهاتون رو عوض کنید راحت باشید.
و بعد رو به دوقلو ها می گوید:
_شما هم یه دراز تو اتاق بکشید تا غذا حاضر شه، خجالت نکشید اینجا مثل خونه خودتونه.

و با انگشت اتاق خودش را نشان می دهد. مامان جوابش را می دهد:
_دستتون درد نکنه نفیسه جان. باعث زحمت شدیم

صفورا خانم سریع می گوید:
_تو رو خدا این جا راحت باشید، ما هیچ مهمون شهرستانی نداریم. به جز خانواده ی زن داداش نفیسه، عروس بزرگم، که اون ها هم هر وقت برسن مستقیم میرن خونه ی دخترشون!
_دستتون درد نکنه صفورا خانم، دیگه باید ببخشید مزاحم شدیم. والا انقدر که سایه دوست داشت بیاد ما رو هم دنبال خودش کشید.

_نگید تو رو خدا ناراحت می شم، خوشحالمون کردید، قدمتون روی چشم من. خونمون هم از سکوت در میاد این جوری.

و با شوخی روی پای مادرم می زند و برای این که مامان احساس راحتی کند ادامه می دهد:
_حالا یکمم به مادر عروس کمک می کنید بده مگه؟!
_اختیار دارید، هر کاری که از دستمون بر بیاد دریغ نمی کنیم.
_زنده باشید ایشالا
_اگه اجازه بدید دست نماز بگیریم.

صفورا خانم می ایستد و مامان را برای گرفتن وضو راهنمایی می کند. دخترها با همان خستگی شان هم حتما تار و پود اتاق نفیسه را زیر و رو کرده اند تا حالا.
نفیسه که تا حالا به خاطر حضور مادرها، زبان به دهان گرفته، خودش را روی فرش می کشد و به من نزدیک می کند و می گوید:
_وای دختر باورم نمیشه که چند ماهه ندیدمت. دلم برات یه ذره شده بود، به خدا اگه برای مراسم نمی اومدی دیگه باهات کاری نداشتم.

فنجان چای را روی زمین می گذارم و می گویم:
_نمی شد نیام واسه تو که

ابرویی نازک می کند و با خنده کوچکی می گوید:
_حالا اگه بگی فقط واسه من اومدی که دعا می کنم پودر شی همین جا.

آرام به بازویش می زنم و می گویم:
_من به جز تو اینجا، کس و کار دیگه ای هم دارم مگه؟!
_پس آفاق جون چی؟!

و هر دو می زنیم زیر خنده و او با شیطنت می گوید:
_قربون دل صبورت! خجالت نکش… حالا بگو ببینم خبرای جدید رو نمی خوای بشنوی؟!

چشمانم گرد می شود از کنجکاوی، آب دهانم را به زور قورت می دهم و می گویم:
_مثلا چه خبرایی؟
_ای بابا، بذار برسی و عرقت خشک شه، بعد بشین منه عروس رو سوال پیچ کن.

چشم غره ای می روم و لبم را کج می کنم، با دیدن این حرکتم خنده اش می گیرد و می گوید:
_باشه باشه، راستش سایه اینا رو نخواستم تلفنی بگم. گفتم بیای رو در رو و مفصل برات تعریف کنم. یه چند وقته آقا محمد تمام وسایل و جهیزیه همسر قبلیش رو جمع کرده و همه رو داده به خیریه برای جهاز یه عروس که توان مالی نداشت…

زبان در دهانم خشک می شود. بی صدا و بدون این که کلامی حرف بزنم گوش هایم را تیز می کنم. نفیسه هم از هر زمانی چهره اش جدی تر است. انگار غم داستان توی صورتش می ریزد، ادامه می دهد:
_راستش همه ی این کار ها رو با همکاری پدر و مادر مرجان و با رضایت قلبی اون ها انجام داده. به نظرم سایه جون، آقا محمد با این کارش تیر خلاص رو زد و حرفی که باید بهت می زد رو تو عمل نشون داد. حالا دیگه بر خورد تو مهمه.

ادامه دارد…