عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو سی ام

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو سی ام

پلک های به هم چسبیده ام را آهسته باز می کنم و بعد از یک خواب راحت چند ساعته، از زیر منافذ مشکی چادرم، نور خورشید را دنبال می کنم و از ذهنم می گذرد که چقدر گرم و پر انرژی می تابد…
دلم می خواهد به بدن خسته ام کش و قوسی بدهم و بعد با صدای بلند به قشنگ‌ترین روز زندگی ام سلام بکنم، اما به قول مامان: “توی جاهای عمومی خوبیت نداره دختر جلف بازی در بیاره و کاری کنه که تو چشم مردم باشه”

پس به یک لبخند ساده و جمع و جور اکتفا می کنم و بدون این که ژست خوابم‌ را تغییر بدهم، خودم را کمی به سمتش کج می کنم و سر روی شانه اش می گذارم.
چادرش هنوز بوی شامپو تخم مرغی می دهد. همین دیشب یادمان افتاده بود که چادرش را نشسته ایم.
خودش اصرار داشت که تا صبح خشک نمی شود، ولی من که به آفتاب بهاری دم صبح دلخوش کرده بودم با دست خودم که هنوز خسته از خانه تکانی بود، چادرش را شستم و روی بند رخت حیاط پهن کردم و اتفاقا خشک هم شده بود.
چقدر زود روزهای پاییز و زمستان گذشته و بهار رسیده بود.
پچ پچ ها و خنده های ریز ریز خواهرهای دوقلویم که روی صندلی های پشتی نشسته اند گوشم را نوازش می دهد. مامان که از شدت خستگی خوابش برده گویی خواب می بیند که یکی دوباری اصوات نامفهوم از دهانش بیرون‌ می آید.
زیر لب می گویم:” الهی فدات بشم مامان صبور و مهربونم”
و به مهربانی اش فکر می کنم. به خاطره ی همان روزی که دست خالی و با کوله باری از خجالت راهی شهر و دیار خودم شده بودم.
همان روزی که محمدامین بدرقه ام کرده بود تا کنار پله های اتوبوس و پیغام فرستاده بود که منتظرم می ماند. همین چند ماه قبل… چند ماهی که مثل برق گذشته بود و حالا من دوباره مسافر بودم؛ اما این بار برای برگشتن به تهران.
چادر را کنار می زنم و چشمم می خورد به تابلوی سبز رنگ کنار جاده که با خط سفید رویش نوشته شده:
“به شهر شهیدپرور پاکدشت خوش آمدید”

تقریبا به تهران رسیده ایم ولی هنوز تا مقصد یک ساعتی راه هست. آرام سر بلند می کنم و به ساعت مچی ام نگاهی می اندازم، دقیقا نزدیک ظهر شد.
برای نفیسه پیام می فرستم:
“سلام عروس خانم، الوعده وفا. دیدی تعارف اومد نیومد داشت؟ ما تا اذان ظهر می رسیم”

طبق معمول طوری سریع جوابم را می دهد که انگار همیشه ی خدا آنلاین است و دست به گوشی:
“به به خوش خبر باشی. خوش اومدی خواهر عروس! قدمتون سر چشم. با بابا میایم ترمینال دنبالتون”
“نمی خواد. از همونجا ماشین می گیرم خودم. بابات رو به زحمت ننداز”
“چه زحمتی؟! مطمئنی بلدی بیای؟ نیست آخه چند وقته اینجاها نبودی می ترسم گم بشی”
“مسخره! تو نمی خواد نگران من باشی برو فعلا فکر غذا باش که خربزه آبه. من انقدر گرسنه ام که خدا می دونه فقط”
“چشممم… پس فعلا”

چقدر نفیسه درست پیش بینی کرده بود.
قبل از رفتنم از تهران گفته بود:” برو خیالت راحت‌. مامانت ایندفعه با آغوش باز و روی خوش ازت استقبال می کنه. این خط اینم نشون. چون هر مادری دخترش رو می شناسه. در رو که باز کنه با دیدن ریخت و قیافه ت بو می بره که این دختر، دیگه اون سایه ی قبلی نیست و زمین تا آسمون فرق کرده. اصلا راستشو بخوای من حدس می زنم دیگه تو شدی همونی که مامانت می خواسته.”

و دقیقا همینطور هم شد. وقتی ساک به دست رسیدم‌ پشت در آهنی سفید و با دست لرزان زنگ در را زدم، دلهره ی ادامه دار بودن قهر مامان را داشتم.
می ترسیدم ایندفعه هم مثل بار پیش قبولم نکند و با بی محلی هایش عذابم بدهد.
ولی همین که در را باز کرد و چشمش افتاد به من و ساک توی دستم و البته..‌. چادره روی سرم؛ ناخوداگاه لبخندی زد و در جواب بابا که احتمالا از آن سوی حیاط پرسیده بود:”کیه؟”
گفت:
_دخترمون… سایه برگشته!
و بعد دستانش را باز کرد و رو به من با شوق زمزمه کرد:
_خوش اومدی مادر.

انگار آب ریخته باشند روی آتشه درونم. دسته ی ساک از بین انگشتانم سر خورد و مثل کفترهای جلدی که اشتباهی راه خانه شان را گم‌ کرده و مدتی بیخودی توی آسمان چرخ خورده، سرگردان بوده اند و حالا ناغافل برگشته اند همانجایی که باید، پر کشیدم و خودم را در آغوش گرم مامان انداختم.
و این برگشتن برای من، شروع یک آغاز دوباره بود…

ادامه دارد…