عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو بیست و هفتم

دستش را بدون هیچ حرفی بالا می آورد. کلید را می اندازم کف دستش و می گویم:
_یکم جمع و جور کردم امروز، دوست داشتم وقتی میرم همه جا تمیز باشه. به گلدون های پشت پنجره هم آب دادم… تا چند روزی لازم نیست بهشون سر بزنید.

سرش را بلند و برای چند ثانیه مستقیم نگاهم می کند. کاملا مشخص است انتظار شنیدن این حرف را نداشته، شاید فکر کرده بود ساک را برای رفتن به خانه ناهید خانوم بسته ام. هنوز سکوت کرده و چیزی نمی گوید، ادامه می دهم:
_می خوام برم.

باز هم حرفی نمی زند. سعی می کنم لرزش صدایم را پنهان کنم تا بداند در تصمیمم شک ندارم!

_لطفا زحمت بکشید از قول من، از مامان آفاق و ناهید خانم خداحافظی کنید و حلالیت بطلبید. حالا خودم هر وقت تونستم بهشون زنگ می زنم اما الان… راستش نمی تونم.

کلمات را به زور از ته گلویم در می آورم. هیچ وقت دوست نداشتم در چنین شرایطی قرار بگیرم.
_چشم، خیره ان شاالله.

چه پاسخ کوتاهی! هر چند از او بیشتر از این هم انتظار ندارم، از اویی که همیشه ماخوذ به حیاست و حرف هایش را دیروز زده بود و حالا من از عمق قلبش با خبر بودم.
خم می شوم و ساک را بر می دارم و آرام از کنارش عبور می کنم. باید فرصتی بدهم تا با موضوع کنار بیاید. جلوی در می ایستم و به دیوار تکیه می دهم تا وقتی که سر برسد.
کمی طول می کشد تا بزند بیرون. در را قفل کند. مقابلم می ایستد و می گوید:
_ساکتون رو بدید به من بزارم صندوق عقب. شما هم بفرمائید سوار بشوید.

تشکر کوتاهی می کنم و همان کاری که گفته را انجام می دهم. کنار در ماشین که می رسم تعلل می کنم، مرددم بین این که جلو بنشینم یا عقب؟!
البته که فکر کردن نمی خواهد. بالاخره او محمد امین است و هنوز برایم مانند قبل عزیز و قابل احترام؛ حتی شاید بیشتر از قبل.
در را باز می کنم و جلو می نشینم. چادرم را جمع و جور می کنم و در را محکم می بندم، می نشیند و رادیو را روشن می کند و راه می افتد.
فقط صدای همان رادیو است که فضای ماشین را پر کرده. کسی با لحن سوزناک می خواند:

“عشق، یعنی به تو رسیدن؛
یعنی نفس کشیدن، تو خاک سرزمینت
عشق یعنی تموم سالو
همیشه بی قرارم برای اربعینت…”

دلم می رود ولی کو تا اربعین…
هیچ کلامی بین ما رد و بدل نمی شود تا می رسیم. ترمینال خیلی شلوغ است و احتمالا هر کسی برای عزاداری به شهرش رفته بوده دارد بر می گردد و بر عکس.
توقف می کند، پیاده می شویم. اینجا باید خداحافظی کنیم؟ ساک را بر می دارد. دست دراز می کنم تا بگیرمش، سر به زیر می اندازد و می گوید:
_بفرمایید میام باهاتون.

غنیمت می دانم این چند لحظه را هم! بی هیچ مخالفتی راه می افتیم. من روی صندلی سالن می نشینم و او می رود برای خریدن بلیت.
جمعیت بیشتر از حد تصور است. چقدر خوب شد تنها نیامدم. چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد که با بلیت آبی رنگی که توی دستش است نزدیک می شود و می گوید:
_به زحمت پیدا کردم، مقصدش شاهروده ولی خب از سمنان هم رد می شه دیگه‌. نیم ساعت بعد راه می افته.
_دست شما درد نکنه. به زحمت افتادید. دیگه مزاحمتون نمی‌شم. بفرمایید شما

پنجه در موهایش فرو می کند و روی یک صندلی می نشیند و می گوید:
_منتظر می مونم.

چرا نمی توانم مخالفتی با او بکنم؟! من‌ هم به تبعیت از او روی صندلی جا می گیرم. نوک پاهایم را روی خطوط سرامیک های کثیف سالن می کشم.
چقدر خوب بود در این فاصله با او حرف می زدم، چقدر حرف دارم برای گفتن و حالا می خواهم همه را بزنم زیر بغلم و از این شهر بروم. چه خوب می شد اگر از این حجم بار، کم می کردم.
نگاهش می کنم، کمی به جلو خم شده و در حالی که سرش پایین است و نگاهش به نقطه ای نامعلوم روی زمین است، دانه های تسبیح توی دستش را پس و پیش می کند.

آن قدر توی خودش فرو رفته است که دلم نمی آید چیزی بگویم. انگار او بیشتر از من با خودش و دنیای درونش درگیر است اما تو دار تر از آن است که کلامی حرف بزند.
دیگر بعد از این همه مدت آن قدر می شناسمش که بدانم فرصت مناسبی برای حرف زدن نیست.
پس سکوت می کنم و تکیه می دهم.

ادامه دارد…