آمین دعایم باش… قسمت یکصدو بیست و سوم
قصه اش که تمام می شود، چون نمی دانم چه بگویم و چه بکنم، بلند می شوم و می گویم:
_ببخشید… برمی گردم الان.
_خواهش می کنم. بفرمایید
بلاتکلیف می روم توی آشپزخانه و کنار سینک می ایستم. شیر آب سرد را باز می کنم و چند مشتِ پر و پیمان آب به صورت تب دارم می پاشم. اینطوری اشک هایم هم شسته می شود. از توی سبد داروهای روی میز قرص مسکنی بر می دارم و می خورم. کاش همه ی دردها با قرص های آرامبخش و مسکن، از بین می رفت!
لب هایم می لرزد. تکیه می دهم به کابینت. چقدر غصه می تواند توی دل یک نفر جمع بشود؟ تازه می فهمم معنی حرف های ناهید خانم چه بوده و چرا مدام نگران تک پسرش بود. حتی دلیل نگرانی آن روزش را هم که محمد از روی چهارپایه افتاده و پایش ضربه خورده بود را متوجه می شوم.
وای خدای من… چه تهمت هایی به او زده بودم. چه بد و بیراه هایی توی دلم نثار زنش کرده بودم.
تا به حال فکر می کردم کسی که بختش بد بوده منم، پس محمدامین و مرجان چه باید می گفتند؟ مرجان… صدای محمد توی سرم می پیچد “مرجان با رفتنش هم، به چند نفر زندگی داده بود. انگار فکر همه جاشو کرده بود از قبل…”
نفسم را فوت می کنم بیرون. او که بد بخت نبود! حتما حالا بهشت نصیبش بود. بیشتر به فرشته ای بی بال و پر شباهت داشت با چیزهایی که در موردش شنیده بودم.
چطور باید جلوی محمد ظاهر می شدم با این اوضاع آشفته؟ نرفتن و ماندن بیش از این هم توی آشپزخانه، بی احترامی بود. آن هم حالا که مجبور شده بود بخاطر من بیاید و توضیح بدهد و گذشته اش را تعریف بکند.
با گوشه ی چادر صورتم را خشک می کنم. قوری را از روی کتری بر می دارم تا توی تک فنجانی که نفیسه قبلا آماده کرده و درون سینی گذاشته چای بریزم. بخار کتری دستم را می سوزاند. دستم را چند ثانیه ای زیر شیر می گیرم.
توی آینه کوچکی که روی دیوار وصل است چهره ام را از نظر می گذرانم. چشمانم آن قدر گود رفته که انگار روزهای زیادی است که مریضم.
چادر را روی سرم مرتب می کنم و با سینی وارد سالن می شوم. به ستون تکیه زده و مثل پسر بچه هایی که کار بدی کرده باشند سر به زیر انداخته و با نوک پایش انگار گل های قالی را جا به جا می کند.
من را که می بیند بی درنگ به سمتم می آید و سینی را با تشکری کوتاه می گیرد و روی میز می گذارد. مردد ایستاده. دلم برایش می سوزد که این قدر معذب است. روی مبل می نشینم و می گویم:
_بفرمایید چایتون سرد نشه.
یا اللهی می گوید و رو به رویم می نشیند و فنجان چای داغ را بر می دارد. یک قلپ می خورد و با انگشت دسته اش را می چرخاند. گویی منتظر است که من چیزی بگویم، با زحمت سکوت را می شکنم و می گویم:
_شما… شما خیلی روزای سختی رو گذروندید. حتما خدا خیلی دوستتون داشته که صبرش رو بهتون داده. من با یک ذره از این همه مصیبت ممکن بود از پا در بیام.
همانطور که نگاهش میخ شده روی فنجان توی دستش می گوید:
_نفرمایید، والا از وقتی من شما رو شناختم همش در حال جنگیدن بودید. حالا یا با خودتون و یا با سرنوشتتون. الحق که قوی هم بودید.
نمی فهمم که تکه می اندازد یا تعریف می کند؟! البته دروغ که نمی گوید. همیشه یا مرا در حال غر زدن و گریه کردن و یا پنهان کاری و بد و بیراه گفتن به این و آن دیده بود. فقط تازگی ها مثل آدم و آن هم به خاطر خوشحالی از حضور خودش، رفتار کرده بودم. خجالت زده می شوم و می گویم:
_حق دارید، من همیشه پر از تنشم.
_حالا الحمدالله که همه مسائل شما هم ختم به خیر شد.
دوباره انگار از حجم حرف های فراوانی که بیخ گلویمان را گرفته، سکوت می کنیم. نگاهش می چرخد و روی چادر مشکی ام که نفیسه برای خشک شدن آویزان کرده بود روی در، قفل می شود و با همان صدای آرام می گوید:
_البته خدا شما رو بیشتر از ما دوست داشته که چنین توفیقی نصیبتون کرده، راستش… راستش روز اولی که شما رو با چادر دیدم…
#ادامه_دارد…