آمین دعایم باش… قسمت یکصدو هجدهم

تبم پایین آمده و کمی بهتر شده ام ولی ترجیح می دهم هنوز زیر پتو باشم.
حس و حال بلند شدن ندارم. اصلا چه کاری دارم که انجام دهم؟ پس آن قدر می خوابم تا روز تمام شود و این شهر لعنتی را ترک کنم… شاید برای همیشه. شهری که حالا از هر گوشه اش خاطرات بدی دارم.
نفیسه کنارم نشسته و با آرامش خاصی زیارت عاشورا می خواند. به لحن زیبایش گوش می دهم:
“السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی… “
زیر لب همراه او زمزمه می کنم… انگار چیزی ته دل آدم می گوید تو تنها نیستی.
نفیسه از وقتی که آمده سر به سرم نگذاشته و حتی دست از نصیحت های همیشگی اش هم برداشته. گویی می داند که دقیقا چه بر سرم آمده. البته که درکش برای هیچ شنونده ای کار سختی نیست، چه برسد به او که از همه چیزم خبر دارد.
بوی قیمه ی نذری همه ی فضای خانه را پر کرده. متوجه سنگینی نگاهم روی خودش می شود که می گوید:
_بیداری سایه جون؟
دستش را روی پیشانی ام می گذارد و ادامه می دهد:
_خدا رو شکر تبت اومده پایین. بنظرم دیگه خوابیدن بسه. پاشو که غذا رو گذاشتم گرم شه یه لقمه بخوریم. رنگ به رو نداری.
_ببخشید تو هم آواره شدی نفیسه. شوهرتم که فرستادی رفت…
کتاب دعای کوچکش را می بندد و می گذارد کنار و می گوید:
_اه! چقدر لوسی تو بخدا. می شه مدام حرفای تکراری نزنی؟ بعدم تو نمی خواد نگران علیرضا باشی. حالا بدم نیست یکم ازش دور باشم تا دلش تنگ شه. تو فکر کردی اگر همش بشینی ور دل آقایون…
هنوز حرفش را تمام نکرده که صدای بلند زنگ در کل خانه می پیچد. اصلا دوست ندارم خلوت دو نفره مان به هم بخورد. یعنی چه کسی می تواند باشد؟
نفیسه هم همین را تکرار می کند و همان طور که به بیرون نگاه می اندازد، ادامه می دهد:
_ما که منتظر کسی نیستیم.
_شاید شوهرت باشه، نه؟
می ایستد و همان طور که چادرش را می اندازد روی سرش، با تردید می گوید:
_فکر نمی کنم. آخه قرار نبود بیاد، اگه می خواست بیاد حتما بهم خبر می داد.
و به طرف حیاط می رود. صدای لخ لخ دمپایی اش که روی موزاییک های حیاط می کشد تنها صدای خانه است.
هوا تاریک شده ولی نفیسه انقدر هول شده که فراموش می کند باید لامپ حیاط را روشن کند.
صدای باز و بسته شدن در را می شنوم اما کسی را در آن تاریکی تشخیص نمی دهم.
می نشینم و سر و وضعم را مرتب می کنم. صدای یا الله نمی شنوم… قلبم به تپش می افتد.
خیلی طول نمی کشد که قامت عطیه را توی چارچوب در می بینم.
چادر عرب پوشیده و نفس زنان سلام می کند. این چند وقت همیشه همینطور دیده بودمش. چهار قدم که راه می رود به نفس نفس می افتد.
تعجب می کنم، او این وقت شب، این جا چه می کند؟
حتما محمد امین رسانده اش و حالا هم جلوی در ایستاده، ولی آمدن عطیه به اینجا چه معنی می دهد؟
چه سوال احمقانه ای، خب بالاخره این جا خانه ی مادربزرگش هست و حتما آمده تا چیزی برای آفاق خانم ببرد، یا…
هنوز غرق در فکرهای خودم هستم که چهار زانو می نشیند کنارم و دستم را می گیرد:
_خوبی سایه جون؟ خدا بد نده.
می ترسم چشم در چشمش بیندازم. آهسته جواب می دهم:
_خدا که بد نمیده…
نفیسه می رود به سمت آشپزخانه. عطیه چادرش را رها می کند و تا روی شانه هایش می افتد.
_سایه جان، اصلا فکر نمی کردم به این وضع افتاده باشی. بذار برم سر اصل مطلب. راستش دیشب که با اون شرایط از خونه ی مامان اینا زدی بیرون، دستم اومد که چه خبره و بالاخره اون اتفاقی که نباید افتاده… خواستم حالا اگر یکم بهتری باهات صحبت کنم. واقعیت اینه که محمدامین هم اصلا خبر نداره از اومدنم.
اسم او که می آید ضربان قلبم بی اختیار کم و زیاد می شود. این قلب چرا آرام نمی گیرد؟ نمی دانم…
یعنی محمد همینقدر زود پا پس کشیده بود؟ همین که یکی دو بار ردش کرده بودم دیگر نمی خواست هیچ تلاشی کند؟
هرچند… چه اهمیتی دارد؟ من که تصمیم خودم را گرفته و قید همه چیز را زده بودم. او هم که زن دارد…
ادامه دارد…
جدیدترین اخبار
