عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصد و چهاردهم

آمین دعایم باش… قسمت یکصد و چهاردهم

هنوز سرگردانم و وا مانده که کسی روی شانه ام می زند و به نام کوچک صدایم می کند.
خوشحال می شوم که تنها نیستم دیگر. سریع رو می چرخانم و زنی بلند قامت و چادری را مقابلم می بینم. پوشیه زده و صورتش اصلا معلوم نیست، حتی روی چشمانش هم با تور سیاهی پوشانده شده است. قبل از این که من زبان باز کنم و چیزی بپرسم، خودش می گوید:
_قبول باشه، اجرت با بی بی

و بعد ادامه می دهد:
_جا گذاشته بودی، خوبه که همیشه همراهت باشه… برازنده باش

نگاه می کنم به دست هایش و چادر خیسم را می بینم که پیش‌کش می کند به من! همانی که با کینه و غضب پرتش کرده بودم وسط اتاق.
گریه ام می گیرد. چنگ می زنم و چادر را چون کادوی گران قیمتی می چسبانم به سینه ام و بوی نم بارانی که به پارچه اش مانده را نفس می کشم. چه بویی دارد!
سر که بلند می کنم، از زن سیاه پوش خبری نیست. فقط منم و بیابان. دستم را حائل به پیشانی می کنم تا داغی نور آفتاب چشمم را نزند و با تعجب همه جا را وارسی می کنم اما نیست که نیست!
_سایه… برازنده باش… سایه…
می ترسم که گم بشوم. هیچ‌ کسی نیست. شروع می کنم به دوییدن… چندباری می خورم زمین و دوباره سر پا می شوم. چرا از زن کمک نخواسته بودم؟ دوباره صدایم می زنند:
_سایه… قبول باشه… سایه…

باد تندی می وزد و گرد و خاک عجیبی بلند می شود. چادرم را روی صورتم می گیرم تا در امان بماند از باد و خاک.
_سایه پاشو، چقدر داغی تو دختر؟

پلک هایم را باز می کنم. کنار مبل قدیمی خانه ی آفاق خانمم. خواب دیده بودم؟ نفیسه کنارم خیمه زده و با نگرانی نگاهم می کند و می پرسد:
_خوبی؟
_یاالله. چی شد پس نفیسه خانوم؟
_صبر کن علیرضا

چشمم می سوزد. دهانم خشک شده‌. آرام می گوید:
_خدا تو رو نکُشه که من یکی رو دق مرگ کردی با این قهر کردن و فرار کردن هات. مثل کوره داری می سوزی دختر جون. تب داری. پاشو ببرمت تو اتاق، تا علیرضا و محمد آقا بیان این بخاری رو روشن کنن. مثل سردخونه شده اینجا. پاشو… یاعلی…

برایم مهم نیست چه کسانی پشت در ایستاده اند. دستش را می چسبم و می گویم:
_کو؟ کجاست؟
_کی؟ چی؟
_چادرم…
_قربون حجابت برم من. حالا اون بنده خداها نیومدن تو که.
_تو رو خدا، چادرمو می خوام.
_ای بابا… کارات برعکسه ها

چادر را پیدا می کند و برایم می آورد. هنوز نم دارد. اختیار اشک هایم دست من نیست. می پیچمش دورم.
در تمام مدتی که نفیسه کمکم می کند تا به اتاق برویم و دراز می کشم و لرز می کنم و رویم چندتایی پتو می کشد، گلوله گلوله اشک می ریزم و چادر را رها نمی کنم.
غلط اضافه کرده بودم که به خدا و امام حسین شکایت کردم. زبانم را باید گاز می گرفتم. خوابم شبیه تلنگر نبود؟
چند دقیقه ای نمی فهمم چه اتفاقاتی اطرافم می افتد اما گویی به لطف نفیسه هست که کم کم گرما به مغز استخوان های یخ زده ام، نفوذ می کند و لرزم کمتر می شود.
دوست دارم دوباره بخوابم و صدای قشنگ آن زن را بشنوم. کاش باز اسمم را تکرار می کرد.
دستمال خنکی روی پیشانی ام می گذارند. می لرزم. صدای بم و مردانه اش را می شناسم که خیلی هم نزدیک نیست و آهسته می گوید:
_اینجا هنوز سرده علیرضا! اصلا باید می رفتیم درمانگاه

خوابم یا بیدار؟ واقعا آمده پیِ من؟ نمی دانم از بودنش خوشحال باشم یا ناراحت؟ اصلا چرا آمده بود دنبالم؟ حتما بخاطر ترس از خدا و مسئولیت پذیری و…
سخت نفس می کشم. علیرضا جوابش را می دهد:
_برادره من، کسی که تب و لرز داره رو توی این سرما کجا برداریم ببریم نصف شبی؟ بعدم دوتا بخاری روشن کردیم ها، اگه صبر کنی تا دو دقیقه ی دیگه از در و دیوار اینجا آتیش درمیاد.

خیالم راحت است که فقط صورتم از زیر آن همه پتو پیداست! نفیسه می گوید:
_نگران نباشید محمد آقا. الان براش سوپ می ذارم با دو تا قرص مسکن و سرماخوردگی بهش میدم بخوره تا حالش جا بیاد.

و من توی دلم می گویم:”بادمجون بم آفت نداره!”

ادامه دارد…