آمین دعایم باش… قسمت صد و یازدهم
صدای نفس های بریده بریده ام طوری توی سکوت اتاق پیچیده که اگر کسی ببیندم خیال می کند ساعت ها دویده ام.
انگار هیچ وقت توی زندگی چنین ضربه ی مهلکی نخورده ام. ناغافل و پر تنش. پرده را رها می کنم و نگاه گنگ آقا محمد را آن پشت جا می گذارم. نظری به دور تا دور اتاق می اندازم، اینجا قبر آرزوهای من است.
با سر آستین اشک های بی امانم را پاک می کنم و مثل دیوانه ها تقریبا فرار می کنم به سمت طبقه ی پایین. خدا خدا می کنم که نفیسه یا عطیه و حتی ناهید خانم سر راهم سبز نشوند و متوجه حال بدم و موضوع نشده و مانع رفتنم نباشند!
جمعیت بیشتر از قبل شده، موقع رفتن به اتاق سرم را پایین می اندازم و بدون لحظه ای درنگ و مکث می روم سر وقت وسایلم.
انقدر حالم بد و بهم ریخته است که دستانم به لرزه افتاده و حتی نمی توانم زیپ ساک را تا انتها ببندم. تمرکز ندارم ولی می دانم باید موبایل و کیفم را بردارم.
چادر مشکی ام را روی سرم می اندازم، روسری ام را تا جایی که امکانش هست جلو می کشم تا مثلا شناخته نشوم! و بعد می روم بیرون. سرعتم زیاد است و به یکی دو نفر ناخواسته تنه می زنم.
متوجه نق زدن های ریز ریز یکی از خانوم ها و چشم غره اش می شوم ولی به روی خودم نمی آورم. او چه خبر از حال آشفته ی من دارد؟ چه بسا که اگر می دانست چه به سرم آمده، برای این همه دردمندی ام روضه هم می خواند!
پا که توی حیاط می گذارم تازه می فهمم ژاکتم را نپوشیده ام. باران گرفته و زمین خیس شده. معمولا این موقع که می شود خانوم ها رفت و آمدی به حیاط ندارند چرا که جمع آقایانِ عزادار، جمع است. با هر بدبختی و خجالتی که هست خودم را به بیرون می رسانم، هنوز چند قدمی از خانه فاصله نگرفته ام که صدایش را می شنوم:
_سایه خانوم؟
می ایستم و لبم را گاز می گیرم. اگر دیشب اینطور صدایم زده بود چقدر ذوق می کردم ولی حالا به این فکر می کنم “مردِ زن دار که نباید دنبال دختر مردم بیفتد! “
می میرم از این تصور. نفس عمیقی می کشم و قدم هایم را بلندتر برمی دارم تا زودتر از او دور بشوم.
_سایه خانوم میشه یه لحظه بایستید؟ خانوم خوش رفتار…
صدای پایش دور و دورتر می شود، سرعت من بیشتر شده یا او دیگر نمی آید؟ بغضم هنوز نشکسته… این همه اشک پیش درآمد داستان امشب است! داد می زند:
_براتون توضیح میدم
چه پر توقع! یعنی من باید حالا مثل احمق ها بمانم زیر باران و وسط کوچه تا توضیحات او را بشنوم؟ اویی که زن دارد؟ که خانه اش هنوز پر از ربان های طلایی بود و بوی نویی وسایلش هم هنوز از شامه ام در نرفته. که توضیح بدهد حواسم نبود زن دارم؟ همانی که توی عکس دیدی… همان قاب عکسی که روی دیوار بود!
از پیچ کوچه که می گذرم و مطمئن می شوم دیگر حتی سایه اش هم دنبالم نیست، می چسبم به دیوار. چه پاییز شومی داشت امسال.
چه روز و شب های بدی را گذرانده بودم و هنوز داشتم نفس می کشیدم. لعنت به من و حال و احوال این روزهایم.
سُر می خورم و روی زمین می نشینم. بین آن همه سیاهی و تاریکی، دوتا چشم سبز تیله ای زل می زند توی صورتم. برای اولین بار از گربه ای که کنار پایم می نشیند و مظلومانه میو میو می کند هم نمی ترسم.
آیا آدم ها و پیچیدگی هایشان ترسناک تر از این گربه ی بی آزار نیست؟ چرا؟ چرا محمد… نه… آقا محمد… نه! چرا بهمنش با من این کار را کرده بود؟ چرا دلم را دلبسته کرده بود؟ چرا حلقه ای نداشت؟ از ازدواجش نگفته بود… چرا این همه پنهان کاری.
از همه جا صدای “یا حسین” می شنوم. صدای طبل و سنج و مداحی. “این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست…”
دست روی سرم می گذارم. مردی از جنس بلور… خنده ام می گیرد، این لقبی بود که توی ذهنم به محمد داده بودم. چقدر هم که شفافیت داشت…
وای خدایا. نمی توانستم با این زخم کنار بیایم. کاری تر از این حرف ها بود و حتما چرکی می شد!
#ادامه دارد…