عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت یکصدو نهم

انگار حال او هم بهتر از من نیست. از صبح که با مادرش بگو مگو کرده یک راست پناه برده به سنگر خودش و حتی از خانه بیرون هم‌ نرفته است.
یعنی آن بالا چه دارد که می تواند محمد را آرام کند؟ خدا می داند چقدر دلم می خواهد تا قبل از برگشتنم به منزل آفاق خانم، سرکی بکشم به آنجا و به تک تک سوالات ذهنی و کنجکاوی ام جواب بدهم.
ناهید خانم امروز تمام کارهایش را با چشمان سرخ از گریه انجام داده و گویی با خجالتی پنهان از جلوی من رد می شود.
بنده ی خدا نمی داند که من از همه چیز با خبرم و شبیه او حالم دگرگون است.
حس می کنم‌ مقصرم. عذاب وجدان دارم برای گناهی که نکرده ام!
چه فکرها کرده بودم و چه شد. چه تصورات خامی. اشک هایی که نمی توانم بیرون بریزم تلنبار می شود درونم و کوهی از آتش فشان شده ام که از تو می سوزد و مذاب می شود.

چرا محمد، من را نمی خواهد؟ مگر چه بدی در حقش کرده بودم؟ شاید چون از گذشته ام خبر داشت پَسَم زده بود.
خب حق هم داشت. یک پسر مذهبی شبیه او دیگر باید چه چیزهایی از یک دختر و عقبه اش می دانست که قبولش نکند؟
از دوستی ام با حنیف می گذشت؟ از دوستی ام با شاهین می گذشت؟ از چشم‌شاهین که هنوز دنبالم بود…
از خاطره ی شوم آن روز که خودش نجاتم داده بود می گذشت؟ همه ی گذشته ی من را دیده و شنیده بود و می دانست.
پر توقع بودم اگر می خواستم یکایک این خاطرات را فراموش کند و با من مثل دخترهای مذهبی اطرافش و خانواده اش برخورد کند. احتمالا در نظرش عزت و احترامی معمولی داشتم و بس. نباید پایم را از گلیمم درازتر می کردم.
شبیه مرغ سر کنده هزار بار طول و عرض اتاق را قدم‌ می زنم و سعی می کنم اشکی نریزم که دست دلم رو نشود.
فقط ای کاش کر شده بودم، اصلا ای کاش می مردم و این حرف ها را از زبان او نمی شنیدم.
نگاهم به ساک نیمه بازم می افتد. از ذهنم می گذرد:
“باید ببندم کوله بارِ رفتنم را…
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد”

نزدیک غروب شده و بساط هر شب بپاست. روضه خوان اگر زودتر بیاید و دم بگیرد شاید بتوانم دلم‌ را سبک کرده و یک دل سیر گریه کنم! بی آن که لزومی باشد به کسی جواب پس بدهم.
صدای قدم هایش را و بعد هم‌ احوالپرسی با خواهرش را می شنوم و می فهمم که بالاخره از اتاقش دل کنده و دارد می رود دنبال کارهای هیئت.
طاقت دیدن غمش را ندارم. همین که بدانم خوب است و ناراحتی ندارد، حالم بهتر می شود. می دانم حالا که پایین رفته محال است تا آخر شب بالا برود. معلوم نیست چند روز دیگر اینجا خواهم بود.
هر چه به شب عاشورا نزدیک تر می شویم جمعیت بیشتر و مجلس گرم تر می شود. امشب بنظرم حسابی شلوغ می شود.
ناهید خانم و عطیه مدام توی آشپزخانه هستند و حلوایی که نذر عطیه بوده را می پزند. عطر گلاب و آرد تفت داده همه جا را پر کرده. نفیسه هنوز نیامده.
بی اراده تا راه پله کشیده می شوم و به پله های مرمر نگاه می کنم.
حسی عجیب وسوسه ام می کند که برای کشف، این چند پله را صعود کنم! حس مرموز، دست از سرم برنمی دارد. بسم الله می گویم و قدم قدم‌ پیش می روم.
جلوی در سفید رنگ می ایستم. دست لرزانم را دراز می کنم. قفل نیست! با صدای قژ قژی باز می شود.
تصورم دیدن یک اتاق جمع و جور بود اما مبهوتِ چیزی می شوم که می بینم. تقریبا یک سوییت کامل است با کلی وسایل شیک. شک ندارم که متراژش هم اندازه ی طبقه ی پایین است.
فرش های قهوه ای پر از نقش و نگار، مبلمان کرم و قهوه ای، و لوازمی که از نویی برق می زند را می بینم.
اینجا اصلا شبیه اتاق مجردی یک پسر نیست! بیشتر به خانه ی عروس و داماد می ماند.
از ربان های طلایی رنگی که به گوشه ی لوازم برقی آشپزخانه وصل کرده اند و گل های خشکی که روی میز ها و عسلی ها پخش شده، شک‌م به یقین تبدیل می شود.
اینجا چه خبر است؟!

ادامه دارد…