آمین دعایم باش… قسمت صد و هشتم
فیسه چشم می اندازد توی چشمانم و می گوید:
_پس تیری که زدم به خطا نرفت
_چی؟
سرش را به سرم نزدیک و پچ پچ می کند:
_راستش بهت نگفتم… عطیه چند روز پیش در مورد تو ازم زیادی سوال و جواب می کرد. شک کردم بهش. یعنی حدس زدم که باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه. پیش خودم فکر کردم اگه قراره امر خیر پیش بیاد و بعد چند روز هم سفره شدن، چشمشون تو رو گرفته، باید یه کاری بکنم که به تقلا بیفتن و امروز و فردا نشه. از اینورم که می دونستم تو گلوت پیش پسرشون گیر کرده. بهرحال دیدم سنگ مفت و گنجیشک مفته! تا تنور داغ بود نون رو چسبوندم و به عطیه گفتم همین روزاست که مامان سایه پاشه از سمنان بیاد تهران و دست دخترش رو بگیره و ببره شهر خودشون. تعجب کرد و گفت چرا؟! گفتم والا حق داره. خب دلش نمیاد دخترش تو یه شهر دیگه و تو یه خونه ی غریبه باشه. البته ببخشیدا در خوب و ماه بودن شما و عمه ناهید و مامان آفاق جان که شکی نیست ولی خب. اونم مادره دیگه! تا الانشم سایه مقاومت کرده و نرفته. حالا می دونی چی شده سایه؟ عطیه رفته عین حرفای منو گذاشته کف دست مامانش. اون بنده خدا هم هول شده و به صرافت افتاده که تا تو نرفتی خواستگاری کنه ازت و ببینه نظرت چیه! از من می شنوی حالا که داری به خواسته ی قلبیت می رسی دیگه ناز نکن و توپ رو بنداز توی زمین آقا داماد! حالا هم بلند شو تجمع نکن که الان بهمون مشکوک میشن.
حرف هایش را مثل وروره جادوها می زند و می رود. می مانم من و هضم اتفاقاتی که دارد این روزها در کنارم می افتد.
حوادثی که گویی باید شیرینیشان را زیر زبانم به خوبی حس می کردم.
پلک هایم به هم چسبیده است و به زحمت باید بازش کنم. نور خورشید دقیقا افتاده روی صورتم. عقربه های کج و کوله ی ساعت بزرگ روی دیوار ۸ را نشان می دهد. هنوز خیلی زود است که بلند شوم.
دیشب آن قدر شلوغ شده و کار ریخته بود روی سرمان، که خیلی دیر خوابیدیم. به روی خودم نمی آورم و پهلو به پهلو می شوم.
اتاق عطیه زیاد بزرگ نیست، تخت کوچکی گوشه ی اتاق است که هیچ وقت دلم نخواسته روی آن بخوابم. خودم هم نمی دانم چرا. کنار در روی تشک دراز کشیده ام.
صدای پچ پچ ریزی که از بیرون می آید شاخک هایم را تیز می کند و وادارم می کند چشم هایم را باز کنم.
محمد و ناهید خانم دارند صحبت می کنند. سکوت می کنم، خودم را به در نزدیک می کنم تا بهتر بشنوم. چرا سعی می کنند این طور آرام حرف بزنند؟
_نکنه خجالت می کشی؟ اصلا حرف حسابت چیه؟ هان؟ چی میگی مادر؟ چرا انقدر دلخوری تو؟
_مامان خانم. کار درستی نکردی بدون هماهنگی با من رفتی و باهاش حرف زدی.
من را می گوید؟ نفسم را در سینه حبس می کنم تا کلامی را از دست ندهم. صدای بغض کرده ی ناهید خانم می آید که می گوید:
_آخه مادر من تا کی باید برای تو غصه بخورم؟ چرا نمی خوای تمومش کنی؟ بخدا منم دل دارم. منم آدمم. از صبح خروس خون که بلند می شم تا بوق شب، راه می رم، دراز می کشم، اصلا نفس که می کشم به این امیده که تو سر و سامون بگیری و از این حال و روز در بیای، چرا انقدر نه میاری تو کاری که منه مادر می دونم تهش قلبت راضیه؟
_آروم باش حاج خانم، بخدا طاقت ندارم ببینم شما اشک می ریزی. من غلط بکنم رو حرف شما حرف بزنم. اصلا مگه کی ام که باعث این همه آزارت شدم؟ ولی به خدا فقط حرفم اینه که کاری هم می خواستی بکنی باید با هماهنگی من می کردی. بهم می گفتی تا بهت بگم وقت این کارا نیست، من به وضعیتی که توشم راضیم. اصلا نمی خوام به سایه خانم فکر کنم. یعنی نمی تونم.
_آخه چرا؟
_هرکی ندونه شما که دیگه خبر ندارین. آخه مگه اون دختر… لا اله الا الله.
چه صبح بد یمن و شومی! بعد از آن شب و روز رویایی که گذشت، دانه دانه رشته هایی که بافته بودم یک آن پنبه می شود.
هر چه قندی که توی دلم آب کرده بودم زهر می شود و مستقیم می ریزد توی گلو و قلب و وجودم.
من را می گوید. از سایه حرف می زند. شکایت کار بدون هماهنگی مادرش را می کند. بی خبر بوده پس!
ادامه دارد…