عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت صد و هفتم

هوا دارد کم کم تاریک می شود و من هنوز لبه ی تخت نشسته ام. حتی برای حفظ ظاهر هم که شده نتوانسته ام بیرون بروم.
دوست ندارم حال درونم را همه جا جار بزنم. مخصوصا حالا که قرار است خانه شلوغ شود و بیا و برو های مهمان های هر شب پا بگیرد.
از همه ی آن ها گذشته، حالا چطور توی چشم محمد نگاه کنم؟ وای که چه قدر فکرهای بیخود در موردش کرده بودم. تازگی ها فکر می کردم دل توی سینه اش نمی تپد، اما حالا نشان داده بود خاطر خواهی اش هم در سکوت و سکون است. برعکس هر شب که فضولی های گاه و بی گاه نفیسه امانم را می برد، چقدر دلم می خواهد امشب زودتر بیاید و سفره ی دلم را جلویش پهن کنم و از اتفاقی که برایم افتاده بود بگویم.
صدای رفت و آمد و پچ پچ و صحبت ها از بیرون بیشتر می شود. خیال می کنم که باید طبیعی رفتار کنم.
بلند می شوم و دستی به سر و صورتم می کشم. چادرم را مرتب می کنم و می روم بیرون. طبق معمول هر کسی گوشه ی کاری را گرفته. ناهید خانم از توی آشپزخانه صدایم می زند برای کمک.
_بله؟
با گیره، روسری اش را لبنانی می بندد و می گوید:
_عزیز دلم، این هل ها رو می سابی واسه چایی روضه؟ آسیاب خراب شده از بد شانسی

هاونگ و هل را از او می گیرم و چشم کوتاهی می گویم. انگار که چیزی یادش آمده باشد بر می گردد و می گوید:
_اذیت نمی شی که؟
لبخند می زنم
_نه، کاری نیست. شما بفرمائید.

کنار میز وسط آشپزخانه می ایستم و مشغول کوبیدن می شوم. عادت دارم به ایستاده کار کردن. چشمم به پنجره است تا نفیس را ببینم.
و بالاخره سر می رسد و با مادرشوهرش به سمت خانه می آید. خوب شد ناهید خانم چیزی به رویم نیاورد!
دل توی دلم نیست که با نفیسه زودتر حرف بزنم. حتما بدون این که تعلل کند سراغ مرا می گیرد. جلوی در آشپزخانه با همان تیپ موقر هر شب ظاهر می شود.
هنوز تو نیامده خرمایی را می چپاند توی دهنش، ناخنک زدن عادت همیشگی اش است.
_سلام حاج خانوم جان. قبول باشه
چشم غره ای می روم و می گویم:
_علیک سلام، از شما هم قبول باشه
_من که کاری نکردم
_خب بسم الله…
هسته ی خرما را تف می کند توی دستش و می گوید:
_اجر کار رو کم نکن خواهرم‌. خوبه کار سنگین نمی کنی
_خب حالا، بیا بشین تا شلوغ پلوغ نشده یه چیزی می خوام برات تعریف کنم.

خودم هم می نشینم. نفیسه که چشم هایش از فضولی زده بیرون، با هول و ولا می نشیند و تند و تند شروع می کند به حرف زدن:
_وای چه خبره؟ یالا بگو ببینم، نکنه مامانت قراره بیاد ببردت و می خوای از یار دور بشی؟

با چشمان ریز شده نگاهش می کنم، می دانم که می فهمد کلافه ام کرده اما محکم روی میز می زند و ادامه می دهد:
_آهان، لابد طرف خودش از دستت خسته شده و جوابت کرده و قراره ازش دور بشی. هوم؟

_یه لحظه زبون به دهن می گیری تا کلامم منعقد بشه؟ الان این جا شلوغ می شه و نمی تونم درست صحبت کنما، اون وقت به من چیزی نمی شه اما تو از فضولی شهید می شی!

می خندد و با دست محکم روی دهانش می زند و می گوید:
_باشه بیا من لال شدم، حالا بگو.

هاونگ را هل می دهم به سمتش و می گویم:
_همون طور که لال شدی، بیکار هم نباش.
و بعد با ذوق و شوقی که کمتر از خودم سراغ دارم با صدایی که بیشتر شبیه پچ پچ است می گویم:
_شاید باورت نشه ولی ناهید خانم تقریبا ازم خواستگاری کرده.

ضرباتش به هل ها محکم تر و تند تر می شود. با صدایی تقریبا مثل داد می پرسد:
_نه! چی داری میگی؟! خواستگاری؟!

دلم‌ هری می ریزد پایین. خانه خیلی بزرگ نیست و ناهید خانم همه جایش می چرخد. برعکس نفیسه خودم خیلی نگران آبرویم هستم!

_چته یواش‌تر، می خوای همه بفهمن؟
دوباره شروع به کوبیدن هل ها می کند و می گوید:
_آخه میگی خواستگاری، کی، کجا؟ تو محرم؟
_بابا همین چند ساعت پیش تو اتاق، البته خواستگاری خواستگاری هم که نبود، به قول خودش اومده بود مزه دهنم رو بفهمه.
_خب خب، تو چی گفتی؟
_من هیچی دیگه، گفتم فعلا قصد ازدواج ندارم.
_عجبا! اذیت نکن که مثل این هل ها لهت می کنم. عین آدم بگو ببینم چی گفتی؟
_خب سکوت کردم، اونم گفت سکوت علامت رضاست!

ادامه دارد…