عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت صدو پنجم

اصلا این خانه و تمام حال و هوایش و حتی پرچم هایی که به گوشه و کنار دیوار هایش زده شده، اوضاع روحی ام را رو به راه کرده. نوشته های سبز و قرمز روی پرچم ها، آرامشی دارد وصف ناپذیر.
توی همین چند روزی که گذشته به چادرم انس گرفته ام. روزی که برای اولین بار انداختمش روی سرم، اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها عاشقش بشوم. قبلا خیال می کردم ناهید خانم و محمد باید ببینند و بفهمند که چادری شده ام، ولی حالا تصور می کنم کسی مهم تر و مهربان تر از آن ها، از بالا به من نظر می کند و به صورتم لبخند می پاشد.
از رفتار عطیه و مواظبت هایی که به سفارش مادرش می کند هم شصتم خبردار شده که باردار است. حتما دو سه ماه اول حاملگی اش را می گذراند که مدام ویار دارد و حالت تهوع.
دوست ندارم چیزی در این موارد بپرسم و فضول دیده شوم، درست مثل نفیسه که اصولا تا از ته همه چیز خبردار نشود ول نمی کند!
عطیه حتما اگر صلاح می دید خودش می گفت. البته گفته بود که:”این مدتی که خونه ی مامان هستم، یه دل سیر غذا خوردم. اصلا انگار معده‌م فقط غذای نذری رو قبول می کنه.”
احساس می کنم صاحب این عزا به همه نظر کرده. من هم باید چیزی که تهِ ته دلم هست را از او بخواهم.

روز هشتم محرم شده. همراه چند نفری از خانم ها جمع شده ایم و روی یک ملحفه ی بزرگ رنگ و رفته برای شام هیئت، سبزی پاک می کنیم. من هم گوشه ای می نشینم و ریز ریز اشک می ریزم و تره پاک می کنم.
_بمیرم مادر، حساسیت داری لابد، اونو ول کن. بیا این دسته ریحون رو پاک کن.
_فرقی نداره، بالاخره اینم باید پاک بشه دیگه، اشکالی نداره.
_الهی که حاجت روا بشی

بساط سبزی که جمع می شود و خانم ها می روند، مشغول جمع و جور کردن می شوم و بعد می روم توی اتاقی که برای دوران تجرد عطیه بوده و حالا به طور موقت نصیب من شده. می خواهم کمی استراحت کنم. کرم مرطوب کننده ام را در می آورم و به دست هایم که حسابی خشکی زده کمی کرم می مالم. تقه ای به در می خورد. ناهید خانم با اجازه ای می گوید و وارد اتاق می شود. چشمانش چقدر شبیه پسرش است!
_سایه جان حوصله داری که چند دقیقه ای وقتت رو بگیرم و باهم حرف بزنیم؟
_خواهش می‌کنم. بله حتما
لبه ی تخت می نشیند و به من هم اشاره می کند که کنارش جا بگیرم. کمی نگاهم می کند و بعد… نمی دانم فکر می کنم یا این بار نگاهش خریدارانه است.
_خب گفتی هم کلاسی نفیسه جون بودی؟
بدون مقدمه چنین سوالی می کند، تعجب می کنم. دست هایم را در هم فرو می کنم تا باقی کرم ها از روی پوستم برود.
_بله، با نفیس هم کلاسی بودم.
_یعنی پس باید هم سن و سال اون باشی، درسته؟
خب راحت تر بود بپرسد چند سالت است، بدون درنگ می گویم:
_بله. البته نفیس یه یک سالی از من بزرگ تره.
لبخند گل و گشاد روی لبش می نشیند، آرام روی پایم می زند و می گوید:
_خدا حفظت کنه، اصلا بهت نمی خوره.
بعد روی لبه ی تخت چند انگشت می زند و ادامه می دهد:
_ماشاالا بزنم به تخته مثل پنجه ی آفتابی. عین دخترای بیست ساله!

نمی فهمم این حرفش تعریف است و باید خوشحال شوم یا تعجب کرده از سن و سالی که حدسش را نمی زده و باید ناراحت باشم. اصلا دلیل این سوال ها چیست، خب یک نگاه اجمالی هم بیندازی به قضیه، همه چیز بودار است.
اصلا مادر یک پسر چرا باید سن و سالت را نشانه برود و سوال پیچت کند، آن هم از این جور سوال ها!
در هر حال می دانم آقا محمد از من چند سالی بزرگ تر است و خیالم از بابت سنم راحت است!
لبخند کمرنگی می زنم، برعکس تصوری که توی دلم هست و اصلا دارند آن جا نقل و شیرینی می پاشند.
_خیلی ممنون، شما لطف دارید.
_نه مادر من اهل تعارف تیکه پاره کردن نیستم
کف دستش را نشان می دهد و می گوید:
_ببین من با همه اینجوری ام، حالا تو این مدت باید بیشتر شناخته باشیم.

راست می گوید، کسی که مادر محمد باشد و او را تربیت کند، باید هم متفاوت تر از زن های دیگر باشد.
_خلاصه می خوام بگم اهل حاشیه رفتن نیستم، یعنی اصلا بلدش نیستم. خب من مادر محمدم و بهتر از هر کسی از حال و هوای دلش خبر دارم، از چشماش خیلی چیزا رو می تونم بخونم حتی اگه خودش شرم کنه و حیاش اجازه نده که چیزی بگه.

ادامه دارد…