عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت نود و نهم

چند فرش ماشینی لاکی رنگِ پر نقش و نگار، که نورِ کم جانِ افتاده از پنجره را تا پهلو، در بغل کشیدند، کنار هم و چفت چفت پهن کرده اند توی سالن.
به گمانم خانه را بازسازی کرده اند، این را از دم دست نبودن آشپزخانه و درهای چوبی اتاق ها که انگار تازه رنگ شده اند می فهمم.
احتمالا آشپزخانه، پشت همین دیواریست که یک پنجره ی کوچک دارد و سمت راست سالن کشیده شده. یعنی همان جایی که ناهید خانم به هوای ریختن چای رفته…
صدایش را می شنوم که می گوید:
_سایه جان، نگاه نکن که الان اینجا خلوته و بی سر و صدا ها. از دم غروب دیگه کم کم شلوغ می شه. عطیه هم میاد. دستش بند بوده که خودش رو نتونسته برسونه بچه‌م.

همانطور که او حرف می زند، من فکر می کنم چقدر با سلیقه است. تمام زندگی اش از تمییزی برق می زند. صدایش که نزدیک می شود، چشم می گردانم به طرفش. با یک سینی چای که تشخیص خوش رنگی اش از دور هم سخت نیست وارد سالن می شود.
لبخندش هنوز روی لبش نشسته، سینی نقره ای جمع و جوری را که درونش سه تا استکان کمر باریک و نعلبکی چینی و دو تا کاسه سفالی و نبات هست را می گذارد جلوی ما روی فرش.
خودش هم لبه های دامنش را زیر پایش می زند و می نشیند روی زمین.
ژاکت قهوه ای دستبافی که به تن دارد را مرتب و با همان خنده تعارف می کند که چای بردارم.

_می دونی که مامان آفاق دیابت داره. منم قندم لب مرزه و باید پرهیز کنم! اینه که قند و نبات برامون ممنوعه. بخاطر همینم کشمش آوردم با توت خشک. اما خب نبات زعفرونی هم گذاشتم گفتم شاید شما دوست داشته باشی. بفرما عزیزم بخور تا گرم شی، چیز قابل تعارفی نیست.
_زحمت کشیدین…
_نوش جونت

چون عادت به خوردن چای داغ دارم استکان را به لبم می زنم و جرعه ای می خورم. چه عطری! هوش از سرم می برد. نمی دانم چیزی در چای ریخته یا چای معطر است؟
گویی مثل پسرش ذهن خوانی بلد باشد، ناغافل می گوید:

_دارچین داره. برای هیئت همیشه چایی دارچین درست می کنم. این استکان و نعلبکی هم که می بینی دیشب بعد از یه سال از انباری درآوردم به نیت پذیرایی از مهمونای آقا… گفتم برای شما هم از همین اول کاری، چایی هیئتی بریزم که نمک گیر بشی ان شاالله.

نم اشک به چشمم می نشیند. اولین رزقِ عزای حسینی چقدر زود امسال به دستم رسیده! می گویم:
_دستتون درد نکنه. خوش سعادتیه من بوده.

آفاق خانم کج می شود و یکی از بالش های کوچک گل گلی را بر می دارد و می چپاند زیر سرش و شروع می کند به ذکر گفتن. یعنی خوابش گرفته! دخترش لبخند می زند و می گوید:
_الهی بمیرم مامان خسته شدی؟ یکم دراز بکش تا سرحال بشی. الان برات پتو میارم.

من روی فرش می نشینم تا بتواند پاهایش را دراز کند. چادرم را در می آورم و یادم می افتد به تعریف محمد از آن و ته دلم قنج می رود.
برای هزارمین بار به چند منجوق دوخته شده ی سر آستینش نگاه می کنم. خوب زده بودم به هدف.
ناهید خانم از توی اتاق پتو مسافرتی مخملی می آورد و می کشد روی مادرش.

_مبل ها رو همین دم ظهری محمد جمع کرده برده بالا. میگه همین یه راحتی سه نفره و دو سه تا صندلی کفایت می کنه. که چند تا پیرزن مثل مامان بزرگ بتونن روش بشینن.

راست می گوید. تازه دقت می کنم و می بینم جای چند دست مبل توی چنین خانه ی بزرگی خالی مانده. اینطور که معلوم است حرف آقا محمد، برو دارد.
دوباره نگاهم گیر می کند به پرچم ته سالن و این بار رویش قفل می شود. ته دلم چیزی فرو می ریزد.

_سوغاتی محمدِ. از سفر اربعین چند سال پیشش به کربلا. تبرک شده ی حرم آقاست. هر سال اول محرم وصل می شه رو اون پرده تا شب آخر صفر.

پس اینطور! این پرچم را محمد آورده که اینجوری قلب من را اسیر خودش کرده… می گویم:

_ان شاالله که سال ها جاش همونجا باشه.

جوری که انگار با خودش حرف بزند به پرچم چشم می دوزد و می گوید:
_به حق صاحبش ان شاالله. این پرچم مراد دل خیلی ها رو داده… کاش غمِ سر دل محمد منم بشوره و ببره و یه مادر رو خوشحال بکنه.

دستانی را که سمت آسمان بالا کرده می کوبد روی سینه و بعد با گوشه ی روسری اشک هایش را پاک می کند. از چه غمی می گفت؟!
در کسری از ثانیه مغزم پر می شود از سوال های ریز و درشت بی جواب. هیچ مادری تا فرزندش گرفتار نباشد که اشکی نمی ریزد!

ادامه دارد…