آمین دعایم باش… قسمت نود و هفتم
چادر مشکی مدل عربی که دیروز با نفیسه خریده ام را بر می دارم و با عشق دست می کشم روی پارچه ی مشکیِ لطیفش.
هنوز همراهم نشده کلی حس خوب و انرژی مثبت نصیبم کرده. به دلم افتاده بود بخرمش و چقدر بابتش عجله و ذوق داشتم.
یاد مامان می افتم که همیشه می گوید:” مجلس عزا و روضه ی امام حسین حرمت داره. همه چیز که فقط به زبون نیست. این که فقط لقلقه ی زبونت باشه و بگی من عاشق حسینم، درست نیست. نه… باید ادب و احترام عاشقی کردنم بلد باشی و نشون بدی. بالاخره هر کاری رسم خودشو داره دیگه.”
کاش مامان حالا بود و می دید که دختر ناخلفش چطور می خواهد تمام سعیش را بکند و سر به راه بشود. که می خواهد رسم عاشقی و ادبش را همه جوره یاد بگیرد. ولی حیف…
صدای آقا محمد و آفاق خانم که تا چند دقیقه ی قبل گرم احوالپرسی بودند، دیگر به گوشم نمی رسد. باید دست بجنابنم به رفتن و دیر نکنم.
چادر را باز می کنم و با گفتن بسم الله توی هوا چرخی به آن می دهم و روی سرم می اندازمش. پر می شوم از شوق و سبکی.
چقدر زیباترم می کند. روبه روی آینه دوری می زنم و می گویم:” راست می گفت نفیسه، انگاری خانومتر شدم!”
البته که نفیسه راضی نبود فقط برای ایام محرم و عزاداری ها چادری بشوم. ولی خب این هم یک جور امتحان کردن بود و ضرری نداشت که هیچ، تازه شبیه طی کردن صراط مستقیم بود.
با یک تیر، دو نشان می زدم حتی. هم حرمتِ شب و روزهایِ پر خیر و برکتِ محرم را نگه داشته بودم و عاشقی کردن برای امام حسین را یاد می گرفتم؛ و هم بیشتر به چشم آقا محمد و خانواده اش می آمدم!
چند نگین ریزی که سر آستین چادر دارد، دلم را می برد. بیش از این تعلل نمی کنم. چنگ می اندازم به کیفم و ساک، با آرنج برق اتاق را خاموش می کنم و از خانه می زنم بیرون.
روی پله ها مکثی می کنم و سلام می دهم.
دست مادربزرگش را گرفته و چند قدمی با در فاصله دارند. بی هوا برمی گردد و همین که نگاهش به من و چادرم می افتد، می فهمم که متعجب می شود.
سرش را تکان می دهد و رد نگاهش عین همیشه سریع و بی تردید، جابه جا می شود. خوشم می آید از این همه پاک بودن. دارم کفش هایم را پا می کنم که در را باز می کند و می گوید:
_الان میام ساک رو می گیرم. شما نیارید سنگینه.
دسته های ساک را آرام رها می کنم روی پله. کیفم را روی دوشم می اندازم. باید با کلید در شیشه ایِ ورودی خانه را قفل کنم. بالاخره چند روزی نیستیم.
صدای قدم های محکمش نزدیک می شود. از توی شیشه می بینمش. عقب تر از من می ایستد. خم می شود و ساک را بر می دارد. کلید را دو بار توی قفل می چرخانم. می گوید:
_تبریک که نمی شه گفت! ولی اجرتون با حضرت زینب.
و مثل نسیمی که کارش وزیدن است و اهل ماندن نیست، می رود. دستم شل می شود. کلید را در می آورم و به دختری که توی شیشه می بینم لبخند می زنم.
قطره اشک کوچکی از گوشه ی چشمم چکه می کند. چه تضاد پر مفهومی!
فکر می کنم، چه دعای خیر خوبی کرد برایم. چه تایید خوبی گرفته بودم! دلم قرص می شود و خیالم راحت.
موزاییک های ترک خورده و لق حیاط، زیر گام های مشتاق و بلندم انگار قلنج می شکانند. توی ماشین که می نشینم دلم آرام می گیرد.
تا رسیدن به منزل پدری اش، نوحه هایی که از رادیو پخش می شود را گوش می دهیم.
خیالاتی شده ام یا متوهم که پشت هر چراغ قرمزی که ترمز می زند، تصور می کنم همه ی آدم ها به تیپ جدید من زل زده اند و آرزو دارند جای کسی باشند که اینطور با خرسندی و حال خوش، دست زیر چانه زده و از پنجره، شهر را تماشا می کند بی هیچ دغدغه ای.
خب حق هم دارند. آن ها که نمی دانند “ظاهری آرام دارد؛ باطن طوفانی ام…”
گُله به گله ایستگاه های صلواتی و پرچم سیاه و علامت می بینم و قلبم می لرزد. چقدر همیشه محرم ها را دوست داشته ام…
ماشین توی کوچه که می پیچد، از ذهنم می گذرد:”راستی در شیشه ای رو قفل کردم یا نه؟!”
ادامه دارد…