آمین دعایم باش… قسمت نود
نباید خام حرف های بی سر و تهش می شدم. لیموی آخر را با حرکت تندتری چپاندم توی نایلون و روبرویش قد علم کردم و گفتم:
بهمنش هر کی بوده و هر کی که هست بازم یه تار موش شرف داره به تو و دوستات. پس چرا نمیری؟ از اینکه دم گوش من مزخرفات بگی چی بهت می رسه؟ هان؟ اگه نری کنار بخدا جیغ می زنم.
می ترسیدم دنبالم راه بیفتد، به همین خاطر هم مثلا جسور شده بودم. باید جسور می شدم. هر چه به سرم آمده بود از مهربانی و ترس و اعتماد بی اندازه ام بود.
سر جایش ایستاده بود و کوچکترین حرکتی نمی کرد. با نفرت از کنارش عبور کردم. هنوز ایستاده بود و حتی سایه اش هم تکان نمی خورد. دست بردار نبود، آمده بود تا بهمنش را خراب کند!
ببین، خودت می دونی که من هیچ وقت حرف بی ربط نمی زنم. حتما یه چیز می دونم که می گم. الکی از این یارو بت نساز و مقدسش نکن تو رو خدا. شما دخترا همتون همینجوری هستین. تا یکی دم گوشتون چهار کلوم نطق کنه، دیگه سرتون رو مثل کبک می کنید زیر برف و کور میشین! عین تو. بیخیال بابا اصلا به درک…
باید می رفتم. نمی خواستم بشنوم. صدایش را بلند کرد و تقریبا داد زد:
_سایه، امروز عصر حدود ساعت ۴ و ۵ تو پارک سر کوچه واسه شنیدن جوابت منتظرم. می دونی که اگه تو نیای من میام؛ اما این بار ملاحظه نمی کنم و این جا سر راهت سبز نمی شم. میام دقیقا پشت در خونشون! پس لطفا حواست رو جمع کن. بهتره کسی هم از این حرفا خبردار نشه. یادت نره چی گفتم. منتظرتم… ساعت ۴ به بعد.
دیوانه بود! پیچیدم توی خیابان اصلی. دیگر نه از صدای نحسش خبری بود و نه از سایه ی شومش. حالم خیلی بد بود و پیشانی ام به عرق نشسته بود. چه پیشنهاد احمقانه ای داده بودها.
چه راحت تو روز روشن تهدیدم می کرد. یعنی حالا مجبور بودم سر قرار بروم؟ جدای از درخواست چیپ و مسخره اش ذهنم درگیر چیزهایی شده بود که در مورد بهمنش گفت. مگر راجع به او چه می دانست که من خبر نداشتم، یعنی لاف زده بود یا…؟
شک به جانم افتاده بود. مثل بغضی که گلوی آدم را می گیرد و هر لحظه می خواهد خفه اش کند! نفهمیدم چطور خودم را به خانه رساندم و با همان دل آشوبه به آفاق خانم ناهار دادم و خواباندمش.
بنده ی خدا از بودن کنار من هیچ خیر و بهره ای نبرده بود، حتی انگار از قبل هم تنهاتر شده بود و فقط می خوابید.
عقربه ها به سرعت حرکت می کردند و هنوز نتوانسته بودم هیچ تصمیمی بگیرم.
چه باید می کردم؟ همه جا سکوت بود و فقط صدای قل و قل کتری توی آشپزخانه پیچیده بود. مغزم کار نمی کرد.
روی صندلی وسط آشپزخانه نشسته بودم و مغزم قفل شده بود روی کاری که باید می کردم. مطمئنا تصمیم نداشتم با او به جایی بروم!
شاهین و حنیف همه ی روزهای خوشم را از من گرفته بودند و اگر بهمنش نبود به روزهایی بدتر از این هم دچار شده بودم.
چشمم خشک شده بود به صفحه ی موبایلم. من مستاصل بودم و خیال می کردم نباید آمار اتفاق امروز را به بهمنش بدهم ولی کاش بهمنشِ لعنتی به خودش زحمت می داد و یک زنگ می زد. آن موقع شاید از حال بدم، بو می برد که چیزی شده و مثل همیشه راهنمایی ام می کرد!
نفسم را فوت کردم بیرون. دست هایم را انقدر محکم مشت کرده بودم که رد ناخن های نیمه بلندم روی کف دستم افتاده بود.
بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. دلم گواهی بد می داد. انگار دستی ناشناس آمده بود و داشت توی دلم رخت می شست.
به شاهین اعتماد نداشتم اما باید می رفتم و قاطعانه به او می گفتم که برای همیشه پایش را از زندگی من بیرون بکشد، ولی خب همه ی این حرف ها را که سر کوچه هم به او زده بودم.
شاید هم باید به منش را مطلع می کردم. او تنها کسی بود که به من کمک می کرد، اما اگر شاهین که به قول خودش چیزی برای از دست دادن نداشت، هوچیگری در می آورد و داد و بیداد راه می انداخت و یا به هر نحوی آبروی بهمنش و خانواده اش را در محل می برد چه؟
نمی توانستم روی آبروی آفاق خانم و خانواده اش ریسک کنم. آن ها محترم بودند.
بهترین راه این بود که سر قرار بروم و خودم را به خدا بسپارم. در لحظه تصمیم بگیرم و در لحظه حرف بزنم.
شاهین گفته بود من را دوست دارد پس بعید بود بلایی سرم بیاورد! متاسفانه جز این، هیچ راه حل بهتری به مخم نمی رسید.
ادامه دارد…