آمین دعایم باش… قسمت هشتاد و پنجم
منتظر شنیدن ادامه ی حرفش بودم. کنار خیابانی که نمی شناختمش، ماشین را پارک کرد و گفت:
_نمی تونم الان از ب بسم الله براتون بگم تا آخر ماجرا، ولی یه گریزی می زنم به موضوع تا فعلا فقط آگاهتون بکنم.
راستش همه چیز بر می گرده به اون روزی که نفیسه خانم با من تماس گرفت و با حال بد و التماس خواست که به شما کمک کنم. یا نه… یه قدم عقب تر! شبی که شما دیر وقت اومدین خونه ی مامان آفاق و حالتون اصلا به نظرم مساعد نبود.
جای سیلیِ روی صورتتون و وضعیت آشفته ای که داشتین، باعث شد نگران بشم. فکر می کنم شما حالا نسبت به قبل، شناخت بیشتری به من دارین و می دونین که قطعا قصدم جسارت یا فضولی و دخالت توی کار شما نبوده و نیست اما یه دختر شهرستانی که بعد از چند ترم، خوابگاه و دانشگاه رو رها می کنه و خودش رو مجبور می کنه به این که بیاد از یه خانم سالمند نگهداری کنه، یعنی حتما یه جای کارش می لنگه. چه می دونم… لابد مشکلی چیزی پیش اومده براش دیگه.
واقعیت اینه که من تو خانواده ای بزرگ شدم که از کنار یه سری مسائل همینجوری نمی گذرن. پدرم بهم یاد داده که یه جاهایی باید احساس وظیفه کنم و به بنده خداهایی که سر راهشون سنگ افتاده، کمک کنم. همینم باعث شد که کنجکاو بشم روی رفتارهای شما. چون استیصالتون برام واضح بود.
من چندبار غیر مستقیم از دوستتون، خانم علیرضا، پرسیده بودم که شما مشکل خاصی داشتین که از دانشگاه و کلاس ها دست کشیدین یا نه؟ پیش خودم گفتم اگر بحث مالی هست، وام شخصیم رو که تازه اوکی شده بود قرض بدم تا مشکلتون حل بشه اما… ایشون رازداری کرد یا امانتداری نمی دونم، ولی نکته ای هم نگفت که من پی ببرم به موضوع.
فقط گفت یکم از نظر روحی پریشون هستین و این یه ترم مرخصی و دور شدن از بچه های خوابگاه براتون خوبه.
خلاصهش کنم… ناخواسته ذهنم درگیر گره ای شده بود که مطمئن بودم افتاده به کارتون، ولی ترجیح دادم تا خودتون نخواستین پام رو از گلیمم درازتر نکنم.
این ماجرا ادامه داشت تا اون شب که از مهمونی برگشتین.
انقدر حرکاتتون عجیب بود که حس کردم باید بمونم پیش مامان آفاق. چون نه اون خیلی احوال درستی داشت و نه شما. نزدیکای اذان صبح وقتی داشتم قرآن می خوندم یهو صدای جیغ شما خونه رو پر کرد. یادتونه که… کابوس دیده بودین گویا! دیگه شَکّم به یقین تبدیل شد که پیشامدی رخ داده. متاسفانه اون موقع کاری از دستم بر نمی اومد حتی در حد یه همدردی یا مشاوره!
صبح که شد، به خودم گفتم شاید بد نباشه یه دستی بزنم و با شرایطی که پیش اومده بهتون میگم که دیگه صلاح نیست مراقبت از مامان آفاق به عهده ی شما باشه. گفتم عذرتون رو اگه بخوام، حتما لب وا می کنید و چیزی میگین، ولی نشد!
با اومدن سرزده ی مادرتون انگار همه چیز بهم ریخت. حتی بعدازظهر وقتی از سرکار برگشتم دیدم دیگه هیچ چیزی شبیه قبل نیست… شما هم نیستین!
دوستتون گفت که رفتین. با وسایل ضروریتون و به دلایلی که نمی تونست بگه، رفته بودین جایی که نمی دونست کجاست! ولی مطمئن بود یه خطر بزرگی هست و تهدیدتون می کنه.
والا گیج شده بودم. هر چقدر تیکه های این پازل بهم ریخته رو کنار هم می چسبوندم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که پای یه پسر در میونه!
به اینجای صحبتش که رسید، سرم را با شرم پایین انداختم. حتی شنیدن تصوراتی که در مورد من داشت هم برایم خجالت آور بود. هیچ دوست نداشتم همه چیز را انقدر مو به مو و با جزئیات به یاد داشته باشد. کاش دانشمندان وسیله ای، دستگاهی؛ چیزی اختراع می کردند که با آن می شد گذشته را پاک کرد! که می شد برگشت به گذشته و بعضی آدم ها و اتفاقات را حذف کرد.
نگران بودم! حالا باید با حس نگرانی به دهانش چشم می دوختم که بشنوم در مورد من چه فکرهایی کرده بوده. چقدر گاهی، بعضی ها یکهو برایت مهم می شدند. همان کسانی که قبلا در مخیله ات هم نمی گنجید جایی توی زندگی ات داشته باشند.
من کی فکر می کردم بهمنشی که مسئول جدید آموزش دانشگاه شده بود و چندباری که گذری دیده بودمش حتی چهره اش در ذهنم ثبت نشده بود، یک روز بشود جزو اولویت های فکری من؟!
با دانه های ظریف دستبندم سرم را گرم کرده بودم که نگاهم به نگاهش نیفتد و آب نشوم از شرمندگی. با سرفه ای کوتاه، سکوت را شکست و ادامه داد…
ادامه دارد…