آمین دعایم باش… قسمت شصت و سوم
برای آخرین بار به لباس هایم نگاه می کنم. مانتوی مشکی و شلوار جین روشن و شال سورمه ای با کالج های مشکی ام را پوشیده ام. صورتم را زیر کرم پودر و کمی رنگ و لعاب پوشش داده ام تا گودی زیر چشمانم و رنگ پریدگی لب هایم خیلی مشخص نباشد.
کمی از موهایم را روی پیشانی ام می ریزم و بیشتر از خودم خوشم می آید اما با یادآوری حجاب ناهید خانم و دخترش عطیه، زبانم را گاز می گیرم و بیشتر موهایم را می فرستم زیر شال.
چند کوچه آن طرف تر بارها گلفروشی جمع و جوری را دیده بودم و عطر گلهای مریمش دلم را برده بود. تا آنجا پیاده می روم و هوای خوش و نیمه خنک عصر پاییزی کاملا خواب را از سرم می پراند. هنوز هم هر ماشینی که شبیه به ماشین شاهین و یا حنیف باشد و از کنارم عبور کند، دلم را به لرزه می اندازد. کاش می دانستم شاهین دیشب چرا زنگ زده بود؟!
هرچقدر هم سعی کنم ماجراهای چند روز پیش را فراموش کنم و یا بخواهم که به خوب بودن تظاهر کنم، ممکن نیست.
خودم به خوبی متوجه می شوم که اصلا شبیه سایه قبلی نیستم. توی قلبم پر شده از حس نفرت و انزجار و کینه و ترس… توی آینه کوچک روی دیوار گلفروشی به لب هایم خیره می شوم که انگار با چسب بهم چسبیده اند.
دیگر هیچ وقت دوست ندارم که از ته دل بخندم. حالا حتی از چال گونه ام هم بدم می آید! بغض می کنم. الان وقت افسوس نیست اما قطعا بعدا فرصت زیادتری برای آه کشیدن و غصه خوردن از اشتباهاتم دارم.
کیف پولم را در می آورم. باید با احتیاط پول خرج کنم! موجودی کارتم رو به اتمام است و می ترسم برای پر کردنش فعلا به مامان زنگ بزنم. قبل از آمدن هرچه شماره اش را گرفتم تا حرف بزنیم، جواب نداد.
گلفروش با مهارت خاصی دو شاخه مریم و دو شاخه رز قرمز را برایم تزیین می کند و من از دیدنشان ذوق می کنم.
نفیسه اسم و آدرس بیمارستان را گفته بود. دربست می گیرم و می روم بیمارستان کسری. هنوز نیم ساعتی تا تمام شدن وقت ملاقات مانده که بالاخره از شر ترافیک خلاص می شویم و من می رسم. برعکس تمام بیمارستان هایی که دیده ام، این یکی حیاط و محوطه ی بیرونی ندارد. مستقیم وارد سالن می شوم و بعد هم با آسانسور تا طبقهی سوم می روم.
راهروی بخش خیلی شلوغ نیست اما من برای چند لحظه گیج می شوم. پرستاری هم نمی بینم که شماره اتاق را بپرسم. به ناچار راه می افتم و نامحسوس توی اتاق هایی که درش باز است سرک می کشم.
چند اتاق را که رد می کنم، انگار صدای بهمنش را می شنوم. می ایستم و عقبگرد می کنم. دارد با تلفن صحبت می کند. همان تیپ دیروزی را زده. پشت به من و رو به پنجره ایستاده.
آفاق خانم پیراهن صورتی و روسری سفیدی پوشیده و روی تخت نشسته. چندتایی هم آقا و خانم چادری نسبتا جوان کنارش هستند. مکث می کنم. نمی دانم با چه رویی بروم تو؟ کاش حداقل بهمنش حواسش بود و من را معرفی می کرد!
ناهید خانم هم هست. روی صندلی نشسته و با تسبیح ذکر می گوید. آفاق خانم ناغافل سر می چرخاند و من را می بیند.
با دیدنش لبخند می زنم. گمان می کنم حالش بهتر از من است. حتما دوباره یادش رفته چه کسی هستم؛ ولی دست دراز می کند و بلند می گوید:
_خوش اومدی دخترم. چرا غریبی می کنی مادر؟ کجا بودی تا حالا؟ می دونی چند روزه ندیدمت؟ بیا تو دورت بگردم…
متعجب می شوم. یعنی من را شناخت؟! همه ی نگاهها سمت من بر می گردد. حتی بهمنش که دیگر با گوشی حرف نمی زند! با سر سلام می کند و من به جای جواب دادن به او، با صدایی مرتعش و آرام رو به همه سلام می کنم و بقیه چنان با من احوالپرسی گرمی میکنند، که انگار یکی از اعضای خانواده خودشان را دیده باشند! ناهید خانم بلند می شود و با مهربانی دعوتم می کند داخل. حتی عطیه هم هست و حالم را می پرسد. روی نگاه کردن به عطیه و برادرش را ندارم. هنوز لباس هایم خانه ی اوست…
پسر جوانی که از لحظه ی ورودم متوجه شباهت ظاهری اش با بهمنش شده بودم با لحنی شوخ می پرسد:
_به به… مامان آفاق جون، نگفته بودی بجز بدری خانم و زندایی اعظم و احترام سادات خانم، دوست جدید پیدا کردیا؟
همه می خندند؛ به جز بهمنش!
ادامه دارد