عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت پنجاه و نهم

انگار بالاخره با کشمکش درونی اش کنار می آید که لب باز می کند و می پرسد سوالش را:
_دوست ندارم فکر کنید دارم فضولی می کنم. نه… اما… نمی دونم، اصلا بذارید به حساب احساس وظیفه کردن. خانم خوش رفتار، توی یکی دو روزی که شما خونه ی اون یارو… ببخشید! پسره ی دیلاق بودین، تنها بودین یا…؟

ادامه نمی دهد. چشمانم گرد می شود. یعنی تصور می کند من انقدر احمقم که با یک پسر غریبه توی خانه ی مجردی اش مانده باشم؟ البته… مگر تا همین جا هم کم حماقت های من را دیده بود؟ با انگشت رومیزی پلاستیکی را لمس می کنم و می گویم:
_تنها بودم. حتی در رو از تو قفل کرده بودم تا کسی نتونه بیاد تو. خود شاهین گفته بود.

اخم هایش کمتر نمی شود! دوباره می پرسد:
_دیشب چی؟ خیلی وقت بود که اومده بودن اونجا؟ اذیتتون که نکردن؟

لب می گزم از خجالت و خیره می شوم به محتویات روی میز و آرام می گویم:
_نه! اصلا؛ اما اگه شما دیرتر می رسیدین معلوم نبود چه…
ناگهان نمکدان را رها می کند و بلند می شود. دهانم بسته می شود. صندلی اش با صدای بدی عقب می رود. دستی به گردنش می کشد و می گوید:
_من سیر شدم. شما میل کنید بعد بیاین بیرون. با اجازه

نمی فهمم که چرا و یکهویی بهم ریخت؟ شاید از تصور این که اگر واقعا دیرتر برای کمک به من رسیده بود، چه اتفاقی قرار بود برایم بیفتد. تازه داشتم بهتر می شدم ولی با حرف ها و اشاره ی او در مورد دیشب، حس گناه به وجودم چنگ می اندازد. به آرامی بلند می شوم و می روم بیرون.
این بار بدون هیچ صحبتی تا پارکینگ می رویم و سوار ماشین می شویم.
دلم گرفته. نمی دانم به بهانه ی هوای پاییزی است یا چیز دیگری؟
من را به درمانگاه می برد و از دستم عکس می گیریم. رفتارش برایم عجیب است. تا همین چند دقیقه ی پیش خوب بود اما یکدفعه ای از این رو به آن رو شده. هرچند تنها فرقش این است که حالا سکوت کرده.
دکتر تشخیص می دهد که دستم نشکسته و فقط به علت کوبیده شدن کمی آسیب دیده. دستم را با کش می بندد و داروی مسکن می دهد و یک سری سفارشات می کند. حوصله ی گوش دادن به نصایح و تجویزهایش را ندارم. دلم برای به‌منش می سوزد که درگیر من شده.
از این که تمام امروز وقتش را گرفته ام ناراحتم. توی ماشین که می نشینیم تا استارت می زند و راه می افتد می گویم:
_معذرت می خوام.
متعجب می پرسد:
_از چی؟ اتفاقی افتاده؟
_دیشب و امروز از کار و زندگی افتادین. پول داروها و عکس و…
_ادامه ندین لطفا. کار خاصی نکردم.
ترجیح می دهم به حرفش گوش کنم و ادامه ندهم! می پرسد:
_حالا بهتر از صبح هستین یا نه؟
_بله. بهترم
_الحمدالله
_آقای به‌منش
_بله؟
_راستش من… من واقعا نمی دونم الان باید چیکار کنم؟ یعنی برم سمنان یا نه… اصلا در جریان نیستم که نفیسه به مامانم چی گفته و چجوری نبودنم رو رفع و رجوع کرده. گیج شدم.

دنده را عوض می کند و می گوید:
_اون روز که شما ناگهانی رفتین، دست بر قضا مامان آفاق فشارش بالا رفت و نفیسه خانم متوجه شد. من بردمش بیمارستان. گویا مادر شما تازه خوابیده بوده و خوابش هم سنگین بوده… وقتی بیدار میشن نفیسه خانم بهشون میگن که شما همراه ما اومدین بیمارستان. مامان آفاق رو یه شب تا صبح برای کنترل فشار و قندش توی بیمارستان نگه داشتن و مامان ناهید کنارش موند ولی متاسفانه یا خوشبختانه حالش بهتر نشد! انگار یکی دوتا از قرص های جدیدی که دکترش داده بوده حال و احوالش رو ناخوش کرده بود. نفیسه خانم از فرصته بستری شدن مادربزرگم استفاده می کنن و به مادرتون میگن که شما فعلا درگیر بحران جدید هستین و نمی تونید برگردین خونه. خلاصه گویا تا آخر شب قانعشون می کنن و بعد براشون بلیط برگشت می گیرن. حالا این که چی بین دوست شما و مادر شما گذشته من بی اطلاعم اما به نظرم بهتره که شما امروز باهاشون تماس بگیرین و از دلواپسی دربیان. واقعا برای من عجیبه اتفاقی که همزمان افتاد. انگار مامان آفاق می خواسته فرار شما رو پوشش بده. ببخشید… رفتن شما رو پوشش بدن.

نمی فهمم واقعا اشتباه گفت یا به عمد می خواست طعنه بزند ولی حرف حقی بود که تلخی اش به جانم نشست!

ادامه دارد