آمین دعایم باش… قسمت پنجاه و ششم
اولین آیه ای که می آید را می خوانم و چشمانم از تعجب گرد می شود.
“وَ هُوَ الَّذی یَقبَلُ التَّوبهَ عَن عِبادِهِ وَ یَعفُوا عَنِ السَّیئاتِ وَ یَعلَمُ ما تَفعَلُونَ « او (خدا) کسی است که توبه را از بندگانش می پذیرد و گناهان را می بخشد و آنچه را انجام می دهید، می داند.»
دلم می خواهد با سر انگشتانم آیه را لمس کنم اما… در باز می شود و عطیه از دیدنم سر سجاده تعجب می کند و می گوید:
_الان چه وقت نماز خوندنه؟
قرآن را توی دستم می بیند و به چشمان پر از اشکم نگاه می کند. می پرسد:
_استخاره می کنی؟ هرچند که استخاره به دله، ولی ببینم چی اومده… به به. چه آیه ی قشنگی.
دستش را می گیرم و می گویم:
_من باید برم
صدای زنگ در بلند می شود. می گوید:
_ببخشید، ببینم کیه
نفسم را فوت می کنم بیرون. سرم را لبهی تخت می گذارم و به کلماتی که چند لحظه ی پیش خوانده ام فکر می کنم. عطیه سرکی به داخل اتاق می کشد و می گوید:
_سایه جان، داداش محمد اومده. اگه زحمتی نیست از کشوی دوم برای خودت روسری بردار…
و دوباره می رود. به موهای مرطوبم دست می کشم. کشو را باز می کنم و از بین آن همه روسریِ طرح دار و ساده ی خوش رنگ یکی را انتخاب می کنم. بدون این که به آینه نگاهی کنم روی سرم می اندازمش و می روم توی سالن.
بهمنش کنار تلویزیون ایستاده و مشغول سر و کله زدن با چندتا سیم است. عطیه لیوان های شربت را روی میز می گذارد و می گوید:
_مامان خوب بود؟
_آره الحمدالله. گفتی از کی تصویرش رفته؟
_والا دیشب… عه اومدی سایه؟ بیا بشین یه لیوان شربت بخور حالت جا بیاد
بهمنش صاف می ایستد و نگاهی کوتاه به من می کند. سرم را پایین می اندازم. سلام می کند و بی جواب می ماند. نمی توانم بیشتر از این در خانه عطیه بمانم. نمی خواهم که بمانم. عطیه ببخشیدی می گوید و از سالن پذیرایی خارج می شود. بهمنش می پرسد:
_بهترین الحمدالله؟
سکوت می کنم. بهترم؟ نه… هیچ وقت توی عمرم تا این حد بهم ریخته و آشفته نبوده ام. شبیه زودپزی شده ام که هر آن می خواهد بترکد. به همان اندازه خطرناک و سر پُر. قبل از آن که حرفی بزنم خودش می گوید:
_پایین منتظرتونم. شاید بد نباشه بریم یه جایی
_کجا؟
_جای بدی نمیریم. شما تشریف بیارید خودتون می فهمین. عطیه جان کاری نداری؟
_داری میری؟! به این زودی؟
_باهم میریم. برمی گردیم.
مانتوی مشکی بلندی که عطیه داده را تنم می کنم. کوله ام را بر می دارم و راه می افتم. توی ماشین که می نشینم می پرسم:
_کجا میریم؟
_حس کردم کلافه شدین گفتم شاید بد نباشه یکم از محیط خونه دور باشید. اشکالی نداره رادیو رو روشن کنم؟
_نه
رادیو آوا را می گیرد. هوا ابری و بارانیست. دیدن قطره های باران که به شیشه می خورد و شنیدن چند تصنیف و آهنگ ملایم، روحم را تازه می کند. هنوز همه جای تهران را خوب یاد نگرفته ام و برایم مهم هم نیست که کجا می رویم. با انگشت روی بخار شیشه شکل های نامفهوم می کشم. آن روز که با مسئول امور مالی وارد اتاق آموزش شده و برای اولین بار بهمنش را دیده بودم یا وقتی که آمده بودم خانهی آفاق خانم و با او صحبت کرده بودم، هیچ فکرش را نمی کردم که یک جایی گره ی کارهایم به دست او باز بشود!
ماشین را پارک می کند و پیاده می شویم. یعنی توی این شرایط من را آورده بازار؟! با کنجکاوی به اطراف نگاه می کنم. به عطاری ها، نقره فروشی ها، پارچه فروشی و چادر فروشی ها و اسباب بازی فروشی هایی که انگار در زمان کودکی خودم مانده اند و هنوز همان خرت و پرت هایی را می فروشند که مامان برای من می گرفت تا گوشه ی حیاط با آن ها خاله بازی کنم.
بوی ادویه و عطرهای مختلف به بینی ام می خورد. چهارپایه های کوتاهی با فاصله از هم وسط راه گذاشته اند که روی هر کدام سینی گرد نسبتا بزرگی پر از خرماهای بهم چسبیده است. بهمنش می ایستد و خرمایی برمی دارد. دوست ندارم اما خودم هم هوس می کنم و یکی برمی دارم. او زیرلب چیزی شبیه فاتحه می خواند و خرما را توی دهانش می گذارد. من هم همین کار را می کنم و راه می افتیم دوباره. چند قدم دیگر که پیش می رویم تازه می فهمم اینجا کجاست. حرم شاه عبدالعظیم حسنی!
باید خوشحال باشم؟ اما فکر می کنم که حتی حوصلهی زیارت هم ندارم. توی رودروایسی با او چادری بر می دارم و وارد حیاط حرم می شویم. ناخوداگاه یاد زیارت امامزاده صالح و اتفاقات بد بعدی اش می افتم.
الهام تیموری