آمین دعایم باش… قسمت پنجاه و چهارم
همه جا تاریکِ تاریک است. چشم هایم جایی را نمی بیند. هوا به شدت گرم شده و انگار از شدت گرما هیچ جوری نمی شود نفس کشید. یقهی لباسم را با دست شل می کنم. صدای داد و فریاد به گوشم می رسد. انگار چند نفر باهم دعوا می کنند. صاف می نشینم و خوب گوش می دهم. صدای حنیف و شاهین را می شناسم… تنم می لرزد. دارند مشت های محکمشان را به در خانه می کوبند و بی مهابا نام من را صدا می زنند. اگر در را بشکنند؟! شاهین داد می زند:
_لعنتی اون پسره ی جوجه مذهبی رو فرستادی که مثلا حال ما رو بگیره؟ نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره… من تا آبروی تو رو نبرم ول کن قضیه نیستم. حالا محافظ شخصیتُ می فرستی خونه ی من؟! باز کن این درُ…
دارم سکته می کنم انگار. نفسم بالا نمی آید. می خواهند آبروی من را ببرند. بهمنش که رفته بود. اگر دوباره و تنها گیر این دوتا غول زخم خورده بیفتم چه؟!
جیغ می زنم و کمک میخواهم اما هیچکسی نیست. صدای خندههای کشدار حنیف و داد و بیداد شاهین باهم مخلوط شده… باید فرار کنم اما هیچ راهی پیش رویم نمی بینم. چیزی به پایم چسبیده که مانع حرکتم می شود. بیشتر وحشت می کنم. هنوز درگیر رفتن و ماندنم که در با صدای بدی به دیوار کوبیده می شود و هیبت حنیف و شاهین به چشمم میخورد. با تمام وجود جیغ می زنم که دستی تکانم می دهد.
_سایه… سایه جان… سایه خانم؟ بیدار شو… صدای منو می شنوی؟ سایه… داری خواب می بینی
چشم باز می کنم و نور زیادی مستقیم می خورد توی صورتم. چند لحظه مکث می کنم و پلک هایم را روی هم فشار می دهم و بعد با تعجب به اطراف نگاه می کنم. از حنیف و شاهین خبری نیست و در عوض دختری با لبخندی مهربان روبه رویم نشسته. کمی طول می کشد تا به یاد بیاورم کجا هستم و او کیست. با یادآوری اینکه توی خانهی خواهر بهمنش هستم آرامش عجیبی توی دلم موج می زند. روز شده! عطیه دستی به صورتم می کشد و می گوید:
_خوبی؟ از دیشب تا حالا داری توی تب می سوزی و هذیون میگی. چقدر خوب شد که بیدار شدی. دیگه داشتم نگرانت می شدم.
دستمال خیسی را روی پیشانیام می گذارد و بلند می شود. به ساعت طلایی روی دیوار نگاه می کنم. از ۹ گذشته. یعنی این همه وقت خواب بودم؟ البته همان بهتر که نمی خوابیدم و کابوس نمی دیدم! حالم از این کابوس های بی سر و ته بهم می خورد.
عطیه چند ورق قرص و یک لیوان آب میآورد. دستم را می گیرد و می خواهد کمکم کند برای نشستن که آخم بلند می شود. با نگرانی می پرسد:
_ای وای…چی شد؟
_آخ… دستم تیر کشید.
_چرا؟
_خوردم زمین. افتادم روی دستم. از دیروز تا حالا خیلی درد می کنه
_چرا زودتر نگفتی دختر؟ نکنه شکسته باشه؟
_فکر نمیکنم. آخه مامانم یه بار دستش شکسته بود، اصلا نمی تونست تکونش بده
_خب اگه مو برداشته باشه چی؟ می خوای زنگ بزنم به محمد تا بیاد ببرت بیمارستان؟
با تعجب می پرسم:
_محمد؟!
_آره. داداشم. همونی که دیشب تو رو آورد اینجا دیگه
پس اسم بهمنش محمد است. شاید تنها اسمی هست که به وجناتش خوب می خورد. می گویم:
_آهان. اسمشون رو نمی دونستم.
_بگم بیاد؟
_نه نه. همینجوریم خیلی مزاحمشون شدم. فکر کنم دستم فقط بخاطر ضربه درد گرفته. اگه بهتر نشد یه فکری می کنم.
_چی بگم. انشاالله که همین باشه و خوب بشه زود.
به پیشنهاد عطیه با یک شال بلند دستم را به گردنم می بندیم تا کمی ثابت بماند و درد کمتری داشته باشد. بعد از خوردن یکی دوتا قرصِ مسکن و تب بُر، هرچند خجالت می کشم اما می گویم:
_من… من گرسنمه
لبخند می زند و می گوید:
_اتفاقا دیشب برات یه بشقاب پر قیمه آوردم ولی انگار خیلی خسته بودی که زود خوابت برده بود.
_ببخشید، اصلا نفهمیدم چی شد که خوابم برد…
_هیچ اشکالی نداره عزیزم. منم همین الان یه صبحانهی خوشمزه آماده می کنم.
به پنج دقیقه نمی رسد که با یک سینی نسبتا بزرگ مقابلم ظاهر می شود. شیر و آبمیوه و چای و پنیر و گردو… کره و عسل… حتی سوسیس و نیمرو هم هست! با خندهی قشنگی شانه بالا می اندازد و می گوید:
_آخه نمی دونستم طرفدار صبحانهی گرمی یا سرد.
شبیه نفیسه بامزه است. می نشیند کنارم و خودش برایم لقمه می گیرد.
ادامه دارد