آمین دعایم باش… قسمت چهل و یکم
با پشت دست صورت خیس از اشکم را پاک کردم و گفتم:
“می دونم شما از دل آدم ها خبر دارین و نیازی به گفتن نیستا… اما آخه اگه نگم خودم خفه میشم. چند وقته که انگاری همه چی شده عقده و چسبیده بیخ گلوم… آخه ما دخترا چرا انقدر بدبختیم؟ چرا باید بشینیم و صبر کنیم که یکی ازمون خوشش بیاد و پا پیش بذاره؟
آخه من مگه چه گناهی کردم؟ چون خواستم آیندم رو خودم درست کنم گناهه؟ چون نخواستم مثل مامان بدبخت بشم گناه کردم؟ اصلا چرا من نباید دلخوش می موندم به دوست داشتن حنیفی که پولش از پارو بالا میره؟ مگه من چیم کمتره از اون دخترایی که باباهاشون خونه و ماشین آن چنانی دارن و همه جوره توی چشم هستن؟
نمی دونم خدا چجوری دلش اومده انقدر بین آدما فرق بذاره! امامزاده صالح، خیلی داغونم… اصلا نمی دونم که چی بگم و از کجا بگم برات؟ کاش جرات داشتم و بعد از این همه وقت می تونستم وایستم تو روی حنیف و بگم حرف حسابت چیه؟ از اینجا به بعد دیگه چرا باید با هم دوست باشیم؟ وقتی نه عشقی می بینیم و نه دلخوشی ای!
ولی نه… اگه بگم و بهش بربخوره چی؟ اونوقت ده روز باید منت کشی کنم و اخم و قهرش رو تحمل کنم”
زانوانم را بغل کردم و تکیه دادم به دیوار سرد. نگاهم قفل شد روی ضریح و توی دلم دوباره گفتم:
“بهش عادت کردم. می دونم گناهه… ولی عادت کردم. اخلاقاشو دوست ندارم… اما نمی تونم به این فکر کنم که بعد از چند ماه بودن، یه روزی هم ممکنه که دیگه نباشه… توی دانشگاه، توی کلاس، خیلیا می دونن با من دوست شده. اگه بخواد منو پس بزنه! چیکار کنم؟ چیکار کنم با آبروم؟ با این همه اما و اگر؟ تو رو خدا، خودت یه راهی پیش پام بذار… منو از این بلاتکلیفی و معلق بودن نجات بده. حتی اگه شده همین امروز یه کاری بکن!”
هنوز کلی ناگفته داشتم که یک جفت چشم مشکی، تصویر ضریحِ روبه رو را بهم ریخت و زل زد توی صورتم. دختر بچه ای که چادر مشکی کوچکی سر کرده بود و چند تار موی طلایی رنگش از گوشه و کنار چادر سرک کشیده بود به صورت سفید و قشنگش، مقابلم ایستاد. به چهره ی دوست داشتنی اش لبخند زدم. با لحن بچگانه گفت:
_خاله برام آب میاری؟
به اطراف نگاهی کردم. تنها بود! صاف نشستم و دستش را گرفتم و گفتم:
_آخه من دفعه اولمه میام اینجا… نمی دونم از کجا آب بیارم خاله جون
انگشتش را دراز کرد سمت در ورودی و گفت:
_برو از تو حیاط آب بیار. تشنمه. میری برام آب بیاری؟
چقدر بامزه بود. چادر را که از دور شانه هایم افتاده بود؛ کشیدم روی سرم و گفتم:
_چشم الان میرم.
_حدیثه؟ کجایی پس تو دختر؟ نگفتم تکون نخور تا نمازم تموم بشه؟
مادرش بود. زن جوانی که انگار هم سن و سال خودم بود. اول به من نگاه بی تفاوتی کرد و بعد به دخترش. دستش را گرفت و گفت:
_بیا بریم
_آخه من آب میخوام. تشنمه… این میاره
_اِ! زشته حدیثه. بیا بریم خودم برات آب معدنی آوردم. بدو ببینم
_مامان… مامانی… پس بریم سرسره بازی؟
_خسته نشدی آخه؟
یاد خودم افتادم و مامان. آن وقت ها که خیلی کوچک بودم و می رفتیم مشهد. روی سنگ های مرمر کف حرم سُرسره بازی می کردم و مامان دعوایم می کرد که:”نکن سایه. میفتی. سرت نخوره به زمین. سُر میخوری می افتی ها!”
به خودم که آمدم از مادر و بچه خبری نبود. انگار فقط آمده بودند که من را از هوای زیارتم جدا کنند. ساعت دیواری بزرگ حرم را که دیدم نزدیک بود شاخ در بیاورم. بیشتر از یک ساعت میشد که نشسته بودم و از حنیف هم هیچ خبری نبود!
هیچ وقت انقدرها صبور نبود. برای آخرین بار ضریح را بوسیدم و اسکناس پنج هزار تومانی انداختم آن طرف شیشه و خداحافظی کردم. می خواستم چادر را تحویل بدهم که پیرزنی صدایم زد:
_دخترم، بفرما…
از داخل کیفش بسته ای کوچک درآورد و داد به دستم. تعجب کردم و پرسیدم:
_این چیه؟
_نمک… قربون آقا برم. حاجت روا شدم. اومدم برای ادای نذرم. توام اگه حاجتت رو گرفتی بیا و چندتا بسته نمک پخش کن. التماس دعا مادر جون.
خوشبحالش که کسی صدایش را شنیده بود. یعنی من هم اگر نذر می کردم، جواب می گرفتم؟! شانه ای بالا انداختم و با ذوق و امید به بستهی نمک خیره شدم. حتما باید برای حنیف تعریف می کردم که مردم چطور به امامزاده صالح متوسل می شوند و به خواسته هایشان می رسند. این نذری کوچک هم سندش بود. شماره ی حنیف را گرفتم تا پیداش کنم و بروم پیشش.
ادامه دارد…