عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت چهلم

ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم‌. حالا دیگر دو دل شده بودم که بروم زیارت یا نه؟ از طرفی خیلی وقت بود که هیچ حرم زیارتی نرفته و به قول مامان استخوان سبک نکرده بودم و از طرفی هم از واکنشِ احتمالی حنیفِ همچنان بی اعصاب، واهمه داشتم. به مغازه ها و عطاری ها و گل های خشک نگاه می کردم اما دلم جای دیگری بود. به اواسط بازار که رسیدیم تلفن همراه حنیف زنگ خورد. معمولا سریع جواب می داد، حتی مواقعی که پشت فرمان بود، چون نمی گذاشت و نمی خواست کارش لنگ بماند؛ اما این بار برای یک لحظه ایستاد. دستی توی موهای بالا زده اش زد و به من نگاه کرد. تعجب کردم! حس کردم مستاصل شده. پرسیدم:
_چیزی شده؟ چرا جواب نمیدی؟
بی آن که پاسخ سوال من را بدهد گفت:
_ببین سایه، تو برو اگه دوست داری اون تو یه چرخی بزن و بعد بیا دم ماشین یا نه، بهم زنگ بزن. من فعلا تلفن کاری دارم… زیادم عجله نکن

قشنگ معلوم بود که یک جای کار می لنگد‌. اما دروغ چرا! با اینکه کنجکاو شده بودم که بدانم ماجرا از چه قرار است، ولی همین که برگشت و راهش را تغییر داد من ذوق کردم. این اواخر کم کارهای عجیب نکرده بود.
به قدم هایم سرعت دادم و خودم را رساندم به حیاط حرم و با چادر سفیدی که از جایگاه چادرها امانت برداشته بودم وارد شدم. با عشق به سنگ های کف و گنبد و همه جا نگاه می کردم. حرم امامزاده صالح را از تلویزیون خیلی دیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!
خجالت می کشیدم اما‌… هیچ وقت انقدر بار گناهم سنگین نبود! دوست داشتم مثل همیشه سبک بیایم و سبک تر برگردم ولی حالا خیلی چیزها عوض شده بود و از همه بیشتر هم خودم.
رفتم تو و به عادت دست روی سینه گذاشتم و سلام دادم. زیارت نامه خواندم و بعد دو دستی چسبیدم به ضریح و زیر لب دعا کردم.
“سلام… یا امامزاده صالح… خداروشکر که بالاخره اومدم اینجا! خداروشکر که منم طلبیدین… دلم زیادی پُره… پر از غصه و بدبختی! خیلی بلاتکلیفم این روزا… کلافه ام! نه سایه ی قبلم و نه از الانم خوشحالم. چند وقته که نرفتم سمنان و به مامان و بابا و بچه ها سر نزدم. حساب و کتابام ریخته بهم. خیال می کردم اگه با حنیف…”
زبانم را گاز گرفتم. اشک چشمم جاری شد. می دانستم توی جامعه ی امروز چیزهایی مثل دوست پسر و دوست دختر و سوشال فِرِند و این اصطلاحات و ارتباطات خیلی عادی و معمولی شده ولی خب! برای من نه… هنوز نشده بود.
من هنوز می توانستم خودم را با دخترانی مثل نفیسه و دختر خاله هایم مقایسه کنم که هرگز با پسری رابطه نداشتند و سنتی ازدواج می کردند و خدا وکیلی خوشبخت هم بودند.
اصلا اشتباه من همین بود که تصور می کردم راهم به غیر از آن ها نیست. از اول دوستی با حنیف فکر می کردم می توانم با روش خودم به او نزدیک بشوم و همدیگر را بشناسیم و بعد از یک مدت که از باهم بودنمان گذشت حتما خانواده ها را در جریان می گذاریم و ازدواج می کنیم!
نمی دانستم حنیف اصلا قصد ازدواج نداشته و دم به تله نمی دهد. هرچند من تله ای نداشتم و خوب فهمیده بودم که او برای ازدواج اولویت های دیگری داشت.
چرا باید روی دختری شهرستانی که پدری معتاد داشت و همه ی داراییشان چند میلیون هم نمی شد، حساب می کرو؟ دور و اطراف او و خانواده اش پر بودند از دخترهای مایه دار و زیبا و دماغ عملی و… دردناک بود اما تازگی ها پی برده بودم که برایش هیچ‌ ارزشی نداشتم و فقط وقت هایی که او می خواست با من دور و یا حرف بزند کفایت می کرد که در دسترسش باشم.
او من را یک دوست موقت می دانست و بس! ولی اوضاع من فرق می کرد. حنیف اولین کسی بود که توی حریم و خلوتم راهش داده بودم و شب و روز به او فکر می کردم. به او وابسته شده بودم. در طول روز مدام گوشی ام را چک می کردم تا ببینم پیامی فرستاده یا نه.
عادت کرده بودم به پیام های گاه و بی گاهش که اصلا هم شبیه روزهای اول آشنایی عاشقانه و دوست داشتنی نبود!
“سلام چطوری؟” “کجایی؟” “کلاس داری توام؟” “بیا به این آدرس” “غروب میریم اینجا” و…
چند وقتی بود که تمام مکالمات مکتوب و شفاهی ما روی این حرف ها استپ کرده بود! امیدی نداشتم به ادامه ولی از دل کندن هم شدیدا هراس داشتم‌. من آدم دل کندن نبودم! حتی از حنیف که کم کم جذابیتی برایم نداشت و شده بود برایم عامل دلهره و استرس و…

ادامه دارد…