عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت سی و هشتم

لیوان را می گذارم روی میز و بلند می شوم. پشت در می ایستم و از توی چشمی، دید می زنم. دوتا دختر جوان هستند که توی دست یکیشان بشقابی کیک است. احتمالا از همان واحدی آمده اند که صدای بزن و بکوب‌شان سرم را برده است!
نفس راحتی می کشم و می خواهم بروم که صدایشان توجهم را جلب می کند. نیازی به گوش چسباندن نیست، اینجا انگار در و دیوارها مرزی ندارند و صداها به راحتی و به وضوح شنیده می شود.

_من که بهت گفتم نیست! دیدی؟
_چی می‌گی بابا؟ یعنی من کورم؟ خودم دیدمش که داشت می اومد تو پارکینگ. این ده بار! تازه… تنها هم نبود!
سرش را با ناز تکان و زنگ را فشار می دهد. پس همسایه های شاهین هستند.

_آخه شاهین چند وقته که این طرفا پیداش نشده… حالا با کی بود؟
_یه دختره که نمی شناختمش
_عجب. پس رفتن، دیر جنبیدی خانوم
_شانس مزخرف منه دیگه
_وای هلیا سرم رفت. تو رو خدا بردار دستتو از رو اون زنگ دیگه

من هم از این همه زنگ زدنش کلافه شده ام. دوباره نگاهشان می کنم. شال دختر اولی کاملا از روی سرش افتاده و حالا از روی تیپش مشخص می شود که از تولد آمده.
_اعصابم خورده که دعوتش نکردم. مثلا همسایه ست!
_عیبی نداره
هلیا کمی آهسته تر می گوید:
_آخه تیپشو ندیدی که جدیدا. از همه ی پسرای امشب یه سر و گردن بلندتره. خر پولم که هست. آدم نقد رو ول نمی کنه که نسیه رو بچسبه. من عرضه نداشتم تو این همه مدت مخ شاهینو بزنم اون وقت عین احمق ها یه مشت پسر دست و پا چلفتیِ هیچی ندارو دور خودم جمع کردم.

_حالا که نیست عزیزم. بیخیال… البته همون بهتر که نیستا. آخه پاشدیم از وسط تولد مثل دخترای کم عقل، با یه بشقاب کیک اومدیم بگیم سلام شاهین، امشب خونمون تولده، ببخشید که یادمون نبود تو رو دعوت کنیم! بیا کیک بخور؟
_راستم میگی…
_پس بیا بریم دیگه. نبودنش حکمت بوده

چند لحظه ی دیگر صبر می کنند و بعد انگار بالاخره هلیا راضی می شود و تق تق پاشنه های کفششان بلند می شود. هوفی می کشم و برمی گردم توی آشپزخانه. چای‌م دیگه از دهن افتاده.
صفحه ی گوشی ام خاموش و روشن می شود و شماره ی به‌منش می افتد. حتما باز می خواهد اولتیماتوم بدهد که:”بیا و ساکت رو جمع کن. کارِت به جایی رسیده که مهمونت رو میذاری و خودت میری پی کارت. اونم بی خبر!”
رد تماس می زنم‌ و سریع پیام می دهد:”سلام. میشه جواب بدید لطفا؟ دوستتون چیزهایی گفتن که… نگرانم”
چرا نصفه نوشته؟! خدا لعنتت کند نفیسه ی دهن لق. یعنی چه چیزی گفته؟ من که قسمش دادم حرفی نزند. به‌منش دوباره زنگ می زند. از ترس این که نکند چیزی بداند مجبور می شوم پاسخ بدهم.
_بله…
_الو، سلام علیکم. خوبین خانم خوش رفتار؟
سکوت می کنم و ادامه می دهد:
_خدایی نکرده اتفاقی افتاده؟ عصر اومدم و دیدم نیستین، مادرتون بنده خدا آروم و قرار نداشتن. دوستتون هم به من چیزهایی گفتن که راستش نگران شدم.
_من خوبم. فقط برام یه کار ضروری پیش اومد که نتونستم اطلاع بدم و رفتم. همین…
با احتیاط می پرسد:
_جسارتا، به کابوس دیشب و اتفاقات مزخرفی که گفتین جدیدا افتاده ربطی داره؟

نمی دانم دارد فضولی می کند یا می خواهد آمارم را بگیرد. شاید هم نگران دو قِران پولی هست که باید کف دستم بگذارد.

_خانوم خوش رفتار، شب شده و تا جایی که من می دونم شما توی تهران جایی رو ندارین. نمی خوام فکر کنید دارم دخالت می کنم اما دلواپس شدم. کمکی از دست من برمیاد؟

به پنجره نگاه می کنم و سیاهی شب. واقعا شب شده. لحن کلامش دلسوزانه ست و به دلم می نشیند! آدم بدی نیست. امروز هم که به احترام مامان بیرونم نکرده بود. دهانم را انگار بهم دوخته اند، حتی به قدر یک تشکر هم باز نمی شود. اما نه. من همیشه چوب همین زود اطمینان کردنم را خورده ام. آن از حنیف و بعد هم شاهین و حالا لوس بازی های به‌منش‌.
شاید از دوتای اول بعید نباشد اما از ظاهر مذهبی و موجه به‌منش انتظار ندارم که بخواهد کم کم مخم را بزند!
هنوز دارد برای خودش قصه سرهم می کند که گوشی را قطع می کنم. او چه می داند که من چه غلط‌هایی که نکرده ام. حتما بخاطر ساکت بودن زیادِ اخیرم که در برخوردهایمان دیده بود، حالا توی ذهنش دختری معصوم و آرام و خجالتی بودم که هر لحظه ممکن است طعمه ی گرک ها بشود.
از افسردگی ام و حال بدم که نمی داند. آخ حنیف… کاش آن روز آخر انقدر من را تحقیر نکرده بودی و این عقده و غده ی چند ماهه توی دلم هر روز، بزرگ و بزرگ تر نشده بود تا بخواهم با شاهین برایت دسیسه بچینم و انتقام بگیرم.
یاد آن روز می افتم…
روز آخر باهم بودنمان. همان روزی که رفته بودیم تجریش. امامزاده صالح!

#ادامه_دارد