عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت سی و ششم

شاهین که صدایم می زند و می گوید رسیدیم، چشمان خسته ام را با اکراه باز می کنم. در سیاه و بزرگ پارکینگ را با ریموت باز می کند و وارد پارکینگ می شویم. دلهره ام بیشتر شده.
قبل از این که پیاده شود می پرسم:
_اینجا کجاست شاهین؟
_خونه مجردیم. بیا پایین
ناخواسته و سریع تمام اخبار بد و وحشتناکی که در مورد دختران جوان شنیده ام از ذهنم رد می شود. نکند نقشه داشته باشد و بخواهد بلایی سر من بیاورد؟
کاش حداقل آدرسش را بلد بودم و برای نفیسه می فرستادم؛ اما نه… توی این شرایط حتما اگر کسی خبر نداشته باشد که ما کجا هستیم بهتر است. بند کوله ام را توی مشت فشار می دهم و به فضای بزرگ پارکینگ و ردیف ماشین های مدل بالای پارک شده نگاه می کنم. “خونه مجردی!” شاهین در را باز می کند و با تشر می گوید:
_نازدار بانو! تشریف بیار پایین. چرا ماتت برده؟

پیاده می شوم و در را می بندد. توی چهره اش دنبال چیزی می گردم که خودم هم نمی دانم چیست… شاید توقع دارم اگر فکر خبیثی توی سرش چرخ می خورد، از چشمانش معلوم بشود!
دستم را می گیرد و می کشد. با قدم های بلند سمت آسانسور می رود و من تقریبا می دوم دنبالش. چندبار دکمه را می زند. چیزی نمی گوید. من هم ساکتم. حدس می زنم سکوت او از عصبانیت است و سکوت من از شدت ترسم!
سوار آسانسور می شویم و دکمه ی طبقه ی هفتم را می زند. توی آینه که تصویرم را می بینم وحشت می کنم. زرد و رنگ پریده شده ام با لب هایی که سفید شده. زیر هر کدام از چشمانم هم رد یک گودی عمیقی افتاده. صدای ملایم زنی پخش می شود:
“طبقه ی هفتم”
شاهین از ته جیبش دسته کلیدی را بیرون می آورد و در سمت راستی را باز می کند. اصلا حوصله ی دقت کردن به در و دیوار را ندارم. کنار می ایستد و اشاره می کند که وارد شوم. توی دلم بسم الله می گویم و با یک دنیا تردید و دو دلی می روم تو.
شاهین هم بعد از من، وارد می شود و بدون این که کفش هایش را در بیاورد می رود و خودش را پرت می کند روی کاناپه ی سه نفره.
پاهایش را دراز می کند و می گذارد روی میز چوبی و می گوید:
_چیه؟ می ترسی بیای تو؟ البته… حقم داری. یعنی از تو بعید نیست! بیا تو بشین. نترس، من نمی مونم اینجا که معذب باشی.
می رود سر یخچال و شیشه ی آب را سر می کشد. توان ایستادن ندارم. می نشینم روی اولین مبل و کوله ام را توی بغلم نگه می دارم. می پرسم:
_کجا میری؟
سرش را می گیرد زیر شیر آب. موهای خیس شده‌اش و چکه های آب پیراهنش را هم خیس می کند. می گوید:
_نمی دونم چرا از دیشب تا حالا مدام گُر می گیرم…
انگار صدایم را نشنیده و با خودش حرف می زند. دوباره و بلندتر می پرسم:
_شاهین. میگم کجا میری؟
_کر که نیستم. شنیدم… نمی دونم باید چه غلطی کنم ولی خب بدبختانه، بچه ها همه ی پاتوقای منو می شناسن.
_اینجا رو چی؟
_به جز خود حنیف، هیچ کسی بلد نیست! خیالت راحت باشه.
سوییچش را از روی اپن بر می دارد و می گوید:
_کاری داشتی بهم زنگ بزن. توی یخچال و کابینت ها همه چیز هست. یه چیزی بخور تا پس نیفتادی. قیافه‌ت وحشتناک شده!
به عکس دو نفره ی شاهین و حنیف نگاه می کنم که روی کوه انداخته اند و حالا گوشه ای از دیوار دارد خودنمایی می کند. می گویم:
_چیزی از گلوم پایین نمیره…
_کاری داشتی زنگ بزن
قبل از آن که برود بیرون، می ایستم و می پرسم:
_من تا کی باید تو این خونه باشم؟
_نمی دونم! در رو از داخل قفل کن. فعلا…

پشت سرش قفل‌های روی در را می پیچانم. روسری ام را می کَنم اما دوباره سر می کنم. می ترسم کسی ناغافل سر برسد. دراز می کشم روی سرامیک های خنک و به بدبختی هایم فکر می کنم.

ادامه دارد