عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت سی و پنجم

اگر دست خودم بود همه چیز را سیر تا پیاز برایش تعریف می کردم تا مثل همیشه راهنماییم کند اما فعلا برای تصمیم گیری هیچ کاری اراده ای ندارم. دستم را ول نمی کند و می گوید:
_می خوای دق کنم؟ میگی میرم و مامانمو می سپرم به تو؟! من نباید بدونم کدوم سنگ رو سنگ بند نشده که نتیجه‌ش شده ساک بستن و رفتنت؟ آخه کجا میری؟ تو مگه تو تهران جایی رو بلدی اصلا؟
_با شاهین میرم… باید برم!
چشمانش گشاد می شود. می گوید:
_اِاِاِ… خدا بگم چیکار نکنه این پسره ی بی سر و پا رو. بهت پیشنهاد فرار داده سایه؟ چشم مامانت روشن.
_نه اون فراری که خیال می کنی! راستش، یه چیزایی شده که تو بی خبری

می روم توی کوچه و نگاه نگرانم یک دور کامل می چرخد. انگار مدام استرس این را دارم که کسی کمین کرده باشد.
_خب تو بگو تا باخبر بشم
_آخه…
_قول می دم دهنم قرص باشه.
دلم را می زنم به دریا و می گویم:
_دیشب مهمونی بودم. وایسا فقط گوش کن، بعدا نصیحت کن!
_باشه! من لالم. تو بگو…
_حنیفم اونجا بود. بعد از چند ماه دیدمش، اول به من یه چیزایی گفت و بعدم با شاهین حرفش شد… بعد… بعد حنیف یکی زد تو گوش من
_هین… بشکنه دستش!
_شاهینم عصبی شد و دست روش بلند کرد. اون اصلا نمی خواست اینجوری بشه ها. یه مشت زد و حنیف تعادلش رو از دست داد. رفت عقب و از پشت افتاد. سرش… سرش هم خورد به لبه ی سنگ استخر.

رنگ از صورت نفیسه می پرد. شانه اش را می چسباند به چهارچوب در. شاهین زنگ می زند. گوشه ی روسری ام را محکم می کشم روی چشمم تا اشک ها را پاک کنم. با صدایی که می لرزد می گویم:
_من و شاهین فرار کردیم. اما سروش دیدمون.
_حنیف چی شد؟
_شاهین می گه مرگ مغزی شده…
با دست می کوبد توی سرش. خودم را جای او می گذارم و حالش را درک می کنم.
_شاهین می گه اگه بابای حنیف پیدامون کنه بدبختیم. می گه صبر نمی کنه ببینه تقصیره کی بوده. قبل از پلیس، خودش پدرمون رو درمیاره. دیدی مجبورم برم؟
_چیکار کردی با خودت سایه؟ چقدر بهت گفتم ول کن این بچه بازی ها رو. چقدر گفتم و زبونم مو درآورد ولی تو انداختی پشت گوش.
_برام دعا کن…
_دعا چیه؟ زنگ بزن به شاهین. بهش بگو مقصر اونه نه تو. کسی که باید تاوان بده هم تو نیستی. بگو نمیام. شریک جرمش نشو حداقل
_قسمِت میدم نفیسه که یه کلمه از حرفام رو به کسی نگی و توی دلت بمونه. تو رو به روح عموی شهیدت… مواظب مامان باش

صبر نمی کنم که پای رفتنم را سست کند. من از گیر افتادن و زندانی شدن و بی آبرو شدن می ترسم. به سایه گفتن های پشت سر هم نفیسه توجهی نمی کنم و می دوم. سوار ماشین که می شوم شاهین گاز می دهد و آخرین تصویری که توی ذهنم ضبط می شود هیبت نفیسه است وسط کوچه، و چادری که از روی سرش سُر می خورد و پخش زمین می شود.
شاهین نق می زند:
_مراسم بدرقه راه انداختی؟ خوبه این همه تاکید کردم زود بیا. این کی بود؟ همون رفیق گیر سه پیچت؟ چیزی که بهش نگفتی؟
_نه…
لزومی نمی بینم که واقعیت را بگویم.
_شاهین؟ نمی شه بریم بیمارستان و یه سر و گوشی آب بدیم؟ شاید…
_دیوونه شدی؟ با پای خودمون بریم تو هچل؟
_پس کجا میریم؟

به جای جواب دادن به من، گوشی اش را بر می دارد و شماره می گیرد.
دلم پیش مامانِ تازه از راه رسیده و نفیسه ی همیشه نگران و آفاق خانم مهربان جا مانده و خودم به سمت سرنوشت نامعلوم می روم. به‌منش در موردم چه فکری می کند؟ مامان هیچ دروغی را باور نمی کند. خدایا…
سرم را تکیه می دهم به صندلی و چشمانم را می بندم. کاش می شد بخوابم و بیدار نشوم.

ادامه_دارد…