عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت سی و یکم

چشم غره‌ی مادرانه ای می رود و می گوید:
_همون که قبلا توی خونه خودمون، وقتی داشتی باهاش حرف می زدی مچت رو گرفتم!

خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ. سبد حصیری نان را برمی دارم و می گویم:
_اون که فقط همکلاسیم بود مامان. می خواست چندتا سوال امتحانی بپرسه. همون موقع بهتون گفتم که سوتفاهم شده. نیگا حیف خدا این نون تافتون ها خشک شده از صبح تا حالا

سبد را از دستم می گیرد و می گوید:
_هیچ دختری نمی تونه سر مادرش رو شیره بماله. هنوز انقدر پیر نشدم که مثل آفاق خانومِ شما آلزایمر و فراموشی بگیرم.
_خدا نکنه مامان
_ولی مثل این که تو یادت رفته اون باری رو که واسه خاطر بافتن یه شال، خودتو به آب و آتیش زدی! نه؟

همان وقتی را می گوید که می خواستم برای تولد حنیف یک هدیه ی خوب بگیرم اما چون پول نداشتم و از طرفی مطمئن بودم که حنیف عاشق شال گردن های بلند و رنگ روشن است از خاله فاطی که کار اصلی اش بافت کاموا بود خواستم تا برایم شال ببافد. چقدر هم که سر خریدن نخ و انتخاب رنگش دقت کرده بودم! چون دوست نداشتم در نظر حنیف کم و بی ارزش جلوه کند.
حالا مامان دارد آن روزها را به رخم می کشد. همان وقت هم بو برده و به چیزهایی شک کرده بود اما به قول خودش، باورش نمی شد که من اهل دوستی با پسر مردم باشم! یعنی حالا چه بلایی سر حنیف آمده؟ مامان دوباره می گوید:

_من نمی دونم چرا تا رفتی دانشگاه و چشمت به چند تا پسر دانشجو افتاد از این رو به اون رو شدی! خدا شاهده، چند ماهه که شب و روز دل نگرونم. دل نگرونم که یه وقت زبونم لال با این بی عقلی هات یه کاری دستمون ندی که هممون رو بدبخت کنه… چقدر همون دفعه بهت گفتم دختر، این پسرِ اهلی نیست که تو باهاش می پری! گفتی آخه هم دانشگاهیمه… گفتم معلومه اهل خدا و پیغمبرم نیست؛ گفتی گناه مردمُ نشور مامان! گفتم لابد بی خانوادست که افتاده توی این کارا؛ گفتی مگه تو از سرنوشت و گذشته ی آدم ها خبر داری؟! گفتم اگه می خوادت چرا مردونه پا پیش نمی ذاره و فقط دنبالت موس موس می کنه؟ گفتی هرکاری وقت خودشو داره مامان، عجله کار شیطونِ! بفرما… حالا که بعد از این همه مدت فهمیدی سر کارت گذاشته چی؟ اونجوری نگاهم نکن. شک ندارم اون پا پس کشیده و نامردی کرده که الان وضع تو شده این. حالا اگه یکی دیگه مثل یه مرد درست و درمون پا شد اومد با گل و شیرینی خواستگاریت چی؟ چیکار می خوای کنی؟ نمی ترسی جواب مثبت بدی و بعد سر و کله ی اون پیدا بشه؟ نمی ترسی از روزی که شوهرت، محرمت، به همه ی گذشته ت و خودت شک کنه وقتی بفهمه زنش با یکی دوست بوده؟ شک کردن یه مرد مثل موریانه می مونه دختر… امان از وقتی که بیفته به جون زندگی آدم! اول پایه هاش رو می خوره و بعد… چشم وا می کنی می بینی سقف و ستون هوار شده رو سرت… اصلا فکر کردی به این چیزا تو؟!”

سوالی که شب و روز از خودم می پرسم این است: گذشته را چطور باید ترمیم کرد؟ کاش مامان همیشه راه چاره ای برایم داشت. سال قبل نه، اما کاش می شد برگشت به یکشب قبل و جلوی خیلی از اتفاق ها را گرفت!
حرف حق که جوابی ندارد! مامان سری به افسوس تکان می دهد و از آشپزخانه می رود بیرون. مثل نان های تافتون خشک شده ام.
از روی مامان خجالت می کشم. چرا خیال می کردم فراموش کرده؟ چون احمقم… گوشی زنگ می خورد و شماره ی شاهین می افتد. سریع بر می دارم:
_الو… شاهین؟ خودتی؟
_آره سایه… خودمم
صدایم را می آورم پایین و با لحنی پر از گلایه می گویم:
_بخدا هزار بار مردم و زنده شدم. چرا گوشی رو برنمی داشتی؟ خوبی؟ حنیف خوبه؟ بیمارستانه؟ پلیس ها نگرفتنتون؟ هان؟

نفسش را بیرون می فرستد و فقط می گوید:
_باید ببینمت سایه… همین الان
_الان؟! آخه من که…
_تو کوچه وایسادم. منتظرتم زود بیا

و قطع می کند. او اینجا و توی کوچه چه کار می کند؟!

ادامه دارد