عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت بیست و نهم

موبایلم می‌ لرزد. به هوای این که شاید شاهین باشد سریع از جیبم در می‌ آورمش اما باز هم شماره‌ ی نفیسه افتاده است! چه گیری داده اول صبحی؟ هیچ وقت دیگر انقدر ها هم سمج نبوده که از دیروز تا حالا. ریجکت می‌ کنم.
اصلا تمرکز و حوصله ندارم که فکر کنم و ببینم دقیقا چه چیزی باید بگویم که به نفعم باشد. فقط می‌ دانم که نباید خیلی سکوت کنم. به به‌منش می‌ گویم:
_حق با شماست. این چند روزه یه سری اتفاقات عجیب برای من افتاده که همش هم مزخرف بوده.
_بله، مشخصه…

کنایه می‌ زند؟! کفشش را مدام می کشد روی چندتا برگ خشک. چه اعصاب راحتی دارد؛ حتی به قدر تحمل کردن صدای ریزِ خش خش برگ‌ های پاییزی! نفس عمیقی می کشم و می پرسم:
_حالا تکلیف چیه؟ باید چیکار کنم؟
_من شرمنده‌ام ولی گمون نکنم اینجوری بتونیم ادامه بدیم.
_خب…؟
بیچاره از من هم معذب تر شده. سرش را پایین می اندازد و با جان کندن بلاخره می گوید:
_وسایلتون رو که جمع کردین به بنده اطلاع بدین تا حساب و کتاب این مدت رو…

در می زنند. حرفش را نصفه و نیمه قطع می کند. می گویم:
_حتما ناهید خانومِ. مامانتون
_نه. امروز مراسم دارن. اتفاقا تاکید کرد که نمی تونه بیاد سر بزنه به مامان بزرگ

حدس دیگری ندارم. شانه بالا می اندازم و می گویم:
_من باز می کنم ببینم کیه
_نه نه… شما چرا؟ خودم باز می کنم.

همین مدت کوتاه اقامتم هم کافی بوده تا بفهمم خانواده‌ی به‌منش به شخصیت خانم‌ها خیلی احترام می گذارند و تا جایی که بتوانند در کارها و امور منزل کمک می کنند.
نمی دانم پشت در چه کسی است اما با شنیدن صدایی آشنا دلم هری می ریزد. درست می شنوم یا توهم زده ام؟ چند قدم جلو می روم و سرک می کشم تا بلکه از پشت هیبت مردانه ی به‌منش چیزی ببینم.
اول چشمم می خورد به ساک کوچک مشکی و بعد قامت زنی چادری که گردی صورتش تمام دنیای من است. انگار سعی دارد با آرامش و خجالت ذاتی‌اش به‌منش را قانع کند که درست آمده.
نگاهش که از کنار شانه‌ی به‌منش به نگاهم می افتد دستش را بالا می آورد و می گوید:
_گفتم که درست اومدم! سایه جان…‌ خودتی مادر؟!

به‌منش دستش را از روی چهارچوب در برمی دارد و کنارتر می رود. هرچند مطمئنم باید از دیدن مامان خوشحال باشم اما نه توی بدترین شرایط ممکن! حنیف و شاهین و اخراج از خانه‌ی آفاق خانم و…
مامان که وارد حیاط می شود تازه می فهمم چقدر دلتنگِ نبودنش بوده ام و برای یک لحظه فارغ می شوم از تمام حاشیه ها و مثل ماهیِ دور مانده از آب، خودم را به آغوش مادرانه اش می اندازم.
شاید از بس دلم پر شده از سیاه بختی و حادثه های شوم اخیر، توی بغلش با خیال راحت زار می زنم. او همه کس من است… پدرم… برادرم… خواهرم… دلم غنج می زند از قربان صدقه رفتن هایش کنار گوشم.
نمی دانم چند دقیقه می گذرد که مامان رضایت می دهد از هم جدا شویم. با انگشت چانه ام را بالا می آورد و می گوید:
_تو چرا انقدر لاغر شدی دختر؟ بمیرم برات… چرا زیر چشمات گود افتاده… اصلا رنگ و رو نداری.

ناگهان یاد چیزی می‌افتد. اخم می کند و ابروهای بلندش درهم گره می‌خورد. می گوید:
_اصلا چرا خوابگاه نیستی؟ هان؟ اینجا چیکار می‌کنی؟ اونم با یه مرد غریبه!

دستش را می گیرم و می بوسم. می پرسم:
_میگم بهت… چشم… فقط بگو اینجا رو از کجا پیدا می کردی مامان؟ چرا بهم خبر ندادی که میای؟

_شماره ی جدیدت رو گم کرده بودم. به نفیسه گفتم که میام. قرار بود خبرت کنه تا زنگم بزنی. اما از صبح که رسیدم ترمینال هرچی منتظر موندم خبری ازت نشد. گفت گوشیتو جواب نمیدی. آخرم خودش برام آدرس فرستاد و خواست بیاد دنبالم که گفتمش نه. بعدم تاکسی گرفتم و اومدم. با اتوبوس از سمنان اومدم. بعد از نماز صبح… داییت سوارم کرد.

نگاه می کند به چشمانم و تاکیدی می پرسد:
_پس چرا نمیگی این آقا کیه؟ دارم دیوونه میشم.

تازه یاد به‌منش می‌افتم! برمی‌گردم و می بینم بنده‌ی خدا ساک مامان را آورده تو و کنار موتورش ایستاده. توقع دارم به خاطر مهمان سرزده دعوایم کند. آن هم دقیقا وقتی بیرونم کرده! اما خیلی مودبانه به مامان سلام می کند و می گوید.
_بفرمایید داخل حاج خانم. مامان آفاق هم هستن… خیلی خوش آمدید. من مزاحمتون نمیشم.

به گمانم مامان حالا کاملا مشکوک شده. دست روی شانه‌هایش می گذارم و می گویم:
_برو تو مامان جون. میام همه چیز رو برات توضیح میدم. مفصله.
آهسته و با لحنی که حکایت از یک دعوای اساسی دارد می گوید:
_پس زود بیا تا دق نکردم!

خیالم از رفتنش که راحت می‌شود، به به‌منش می‌گویم:
_مامانمه ولی بخدا از اومدنش بی خبر بودم. با دوستم هماهنگ کرده بوده!
_اشکالی نداره‌. مهمون حبیب خداست. خوش اومدن. من باید برم با اجازه
لولای در را باز می کند و موتورش را می برد بیرون. دنبالش می دوم و می گویم:
_من همین امروز باید برم؟

ادامه دارد…