آمین دعایم باش…قسمت بیست و هشتم
در اتاق باز می شود و کسی برق را روشن می کند. چهرهی مهربان آفاق خانم را که می بینم ناگهان دلم آرام می شود و می زنم زیر گریه. آغوشش را باز می کند و من را در پناه خودش می گیرد. بینیام دوباره پر می شود از عطر گل محمدی… صدای یاالله گفتن بهمنش که می آید آفاق خانم پر چادر سفیدش را می کشد روی سرم و میگوید:
_بیا تو مادر
_چیزی شده؟
_خواب دیده. طوری نیست… بده من اون لیوان آب رو… قربون دستت
_چشم، من بیرونم مامان آفاق، اگه کاری داشتین صدام کنید
چادر را که پس می کشد، با گریه می گویم:
_صدای قرآن می اومد. یکی مرده بود… حجله گذاشته بودن براش…
پیشانیام را می بوسد و می گوید:
_خواب دیدی دختر گلم، بجز حاجی که هیچکی نمرده! محمد من بود که داشت قرآن می خوند. گوش کن…
بین هق هق گریهام ساکت می شوم و گوش می دهم. همان صدای توی خواب است… پس بهمنش اینجا قرآن می خوانده و من توی خواب می شنیدمش؟! حالا هم ادامهاش را می خواند!
ترس کشته شدن و مردن حنیف میافتد به جانم. نکند خوابم تعبیر داشته باشد؟
آفاق خانم توی بغلش نگهم می دارد و بیخ گوشم با آن صدای دوست داشتنیاش انقدر لالایی می خواند که نمی فهمم کی چشمانم بسته می شود. شبیه دختر بچه های لوس شده، خوابم می برد.
آفتاب که می افتد روی صورتم بیدار می شوم. دست می کشم روی تشک و موبایلم را پیدا میکنم. خیلی شارژ ندارد و بعید نیست که حالا خاموش بشود. چند پیام از نفیسه دارم و دیگر هیچ. چرا از شاهین خبری نشده؟
شمارهاش را میگیرم و با صلوات های پشت سر هم دعا میکنم که بردارد و بگوید چیزی نشده. حنیف سُر و مُر و گنده است و فقط کمی سرش شکسته… پلیس هم توی یک دعوای دوستانه دخالت نکرده و تو بابت همه چیز خیالت راحت باشد!
اما هرچه شماره اش را می گیرم جواب نمی دهد. فقط بوق آزاد می زند. دلم هزار راه می رود. هزار خیالِ آشفته می کنم. دستم به جایی بند نیست.
بلند می شوم و لباس هایم را عوض می کنم. نمی دانم بهمنش هنوز هست یا رفته؟ روسریام را گره می زنم و می روم بیرون اتاق. همه جا امن و امان است. در اتاق آفاق خانم را باز می کنم. دراز کشیده روی تخت.
_خوابیده…
بر میگردم و بهمنش را نگاه می کنم. می گوید:
_آخه دیشب بد خواب شده مامان بزرگ… تا اذان صبح بیدار بود بعدم به قرص هاش یکی اضافه کردم تا بلاخره بعد نماز خوابش برد.
در را می بندم و سر به زیر می گویم:
_ببخشید من دیشب حالم خیلی…
_خدا ببخشه نیازی به توضیح نیست خانم خوش رفتار. صبحانه رو چیدم روی میز آشپزخونه. بفرمایید. منم تو حیاطم. قبل از رفتن به دانشگاه دو سه دقیقه ای وقتتون رو می گیرم.
می گوید و می رود. گمانم از دیروز ناهار تا به حال چیزی نخورده ام و حالا هم با این که دلم از گرسنگی مالش می رود اما نمی توانم هیچی بخورم. دوباره شماره ی شاهین را می گیرم اما دریغ از جواب!
مطمئنم بهمنش می خواهد خط و نشان بکشد. بدبختی روی بدبختی… می ایستم کنار باغچهی کوچک حیاط و می گویم:
_گوش می کنم آقای بهمنش
_عجله نداشتم. صبحانه…
_ممنون میل ندارم. بفرمایید
دستی به موهایش می کشد و طوری که انگار سختش باشد اول مِن و مِن می کند و بعد می گوید:
_والا راستش اصلا دوست ندارم که اینو بگم. ما برای مامان بزرگ پرستار گرفتیم که هم اون توی خونه و زندگی خودش راحت تر باشه و هم ما بابتش خاطرمون جمع باشه ولی خب انگار برعکس شده. الان چند باره که من دارم از کارم می زنم و میام برای مراقبتش. حقیقتش اگه مادرم اطلاع داشت شاید زودتر از این ها…
_عذرم رو می خواستن؟ نه؟
_شما بهتر از هرکسی می دونید که مامان آفاق گاهی شب زده می شه. احتمالا با جیغ و فریاد دیشب شما حالا بدترم می شه. تا چند ساعت پیش گریه می کرد چون یاد مردن شوهرش افتاده بود.
باد پاییزی اول صبح تنم را می لرزاند. تازه موتور سیکلتی را می بینم که گوشه ای پارک شده. حتما برای بهمنش است!
ادامه دارد…