عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت بیست و ششم

صدای جیغ و داد از داخل عمارت بلند می‌شود. انگار همه به هم ریخته اند. مغزم ارور می‌دهد و هیچ حدسی نمی‌توانم بزنم که چه اتفاقی افتاده؟! بچه ها با داد و بیداد از ساختمان خارج می‌شوند.
حتی مسعود هم با آن اضافه وزنش دارد می‌دود! همه همدیگر را هل می‌دهند. یکی دو تا از دخترها بخاطر پاشنه‌ های بلند کفششان نقش بر زمین می‌شوند. می‌پرسم:
_اینا دارن فرار می‌کنن؟! از چی؟
_نمی‌شنوی؟ آژیر ماشین پلیسِ

پلیس! چه شب نحسی… هرچه اتفاق شوم بوده انگار اینجا و امشب افتاده. کاش همه چیز یک خواب موقتی بود؛ کابوس.

_الان وقت خوبی برای فکر کردن نیست… بدو سایه؛ بدو باید از اینجا بریم بیرون

و دستم را می‌کشد. دستش را با بهت پس می‌زنم و می‌گویم:
_چی می‌گی شاهین؟ کجا بدواَم؟
_مگه نمی‌بینی؟ پلیس اومده. مهمونی لو رفته…
_به درک… اصلا همه چیز به درک، مگه تو نمی‌بینی؟ نمی‌بینی چه بلایی سر حنیف آوردی؟ داره از سرش خون میره؛ داره می‌میره… شایدم… شایدم مرده!

اول از ته حنجره‌ام داد می‌زنم و بعد، ولوم صدایم کم و کم‌ تر می‌شود. مثل دیوانه‌ها زل زده‌ام به حنیفِ مجروح!
شاهین با همان سرتقی همیشگی‌‌اش دستم را می‌کشد و من نمی‌دانم به کجا کشیده می‌شوم‌. تصویر حنیف دور تر و تار تر می‌شود. یعنی ما انقدر پستیم که توی این حال و اوضاع ولش کنیم؟ تمام این اتفاقات بیشتر از دو سه دقیقه طول نکشیده انگار…
قبل از این که از در کوچک پشت باغ بیرون برویم می‌ایستم و همانطور که نفس نفس می زنم می گویم:
_شاهین تو رو خدا… بذار… بذار زنگ بزنم اورژانس
_احمق جان! حالا دیگه پلیس خودش این کارو می‌کنه
_اگه بمیره چی؟ تمام سرش خونی بود شاهین… تو رو خدا… اون رفیقته!

و می‌زنم زیر گریه… با کف دست محکم به پیشانی‌اش ضربه می‌زند و بعد از کمی مکث؛ کلافه می‌گوید:
_لعنت بهت حنیف! من برمی‌گردم ولی تو برو…
_اما…
_مگه من نزدمش؟ برو دیگه… یالّا…

هلم می‌دهد بیرون. نمی‌دانم چه کنم؟ من با بقیه‌ی دختر و پسرهایی که از ترس پلیس دارند می‌دوند فرق دارم. چون اگر حنیف مرده باشد من هم شریک جرم محسوب می‌شوم. نه؟! حتی از تصورش هم تن لرزه می‌گیرم. توی کوچه‌ سرگردانم که کسی صدایم می‌زند:
_سایه… سایه بیا بالا… چرا تنهایی؟

لیدا و مسعود هستند. یعنی آن‌ ها حنیف را ندیده‌اند؟ از بگو مگو های بین او و شاهین چیزی نفهمیدند؟ لیدا اصرار می‌کند و من روی صندلی عقب پژوی مسعود می‌نشینم. لیدا نفس بلندی می‌کشد و شالش رو روی سرش می‌اندازد، کمربندش را می‌بندد و می‌گوید:
_وای خدا رحم کرد. هنوز تپش قلبم آروم نشده… ای بابا، شاهین چی شد پس؟! نکنه موند تو؟

حرفی ندارم! سکوت می‌کنم و توی تاریکی شب اشک می‌ریزم‌. گوشی مسعود زنگ می‌خورد:
_الو… کجایی تو پسر خوب؟… جدی؟… باشه باشه… خیالت تخت… پیش ماست اتفاقا… مخلصم، فعلا.
_کی بود مسعود؟

راهنما می‌زند و می‌پیچد. از آینه نگاهم می‌کند و جواب همسرش را می‌دهد:
_شاهین، داشت سفارش سایه رو می‌کرد
_الهی… عزیزم! ببین چقدر به فکرته! اونم شاهین حواس پرت… بیا این دستمالو بگیر صورتت رو پاک کن. حالا برات میشه خاطره. نگران شاهینم نباش. زرنگ‌تر ازین حرفاست مگه نه مسعود؟
_بی شک! خب، کجا بریم؟

آدرس تقریبی را می‌دهم. یعنی انقدر برای شاهین اهمیت دارم که توی این شرایط بد هم حواسش به من بوده؟! از این توجهش لذت می‌برم! توی ذهنم چکش قضاوت را برمی‌دارم و سعی‌می‌کنم بفهمم مقصر ماجرا چه کسی بوده.
حنیف… اگر دنبال ما نیامده بود توی حیاط و سر من داد نمی‌زد و بعد هم… جای سیلی‌اش هنوز درد می‌کند.
اصلا شاهین بخاطر من حرمت دوستش را شکست و دست رویش بلند کرد. تازه باز هم مقصر حنیف بود وگرنه شاهین نمی‌خواست جنجال به پا کند. کاش مشت آخر را نمی‌زد… کاش حنیف ضربه مغزی نشده باشد.
شاید هم اگر من با شاهین هم‌دست نمی‌شدم برای چزاندن حنیف و وارد این بازی مسخره نمی‌شدم حالا همه چیز روی روال بود. چیزی مثل ترس و عذاب وجدان به جانم افتاده. هر دو سه دقیقه یکبار صفحه‌ی موبایلم را نگاه می‌کنم تا بلکه ببینم خبری از طرف شاهین رسیده یا نه…
دو کوچه آن طرف‌تر پیاده می‌شوم و به نگاه‌هایی که بین لیدا و مسعود رد و بدل می‌شود و احتمالا بخاطر قدیمی و جنوب شهری بودن محله‌ی زندگی آفاق خانم هست، اهمیتی نمی‌دهم! حتما توقع داشته‌اند دوست دختر شاهین باکلاس‌تر از این حرف‌ها باشد!

پشت در که می‌رسم تازه به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم. از دوازده گذشته! یعنی آفاق خانم تا الان تنها مانده؟ گوشه‌ی لبم را گاز می‌گیرم. توی کیفم دنبال کلید می‌گردم اما انقدر دستانم کم جان شده که موفق نمی‌شوم. دلم را دریایی می‌کنم و زنگ را می‌زنم. توقع دارم آفاق خانمِ تنها، حالا سمعکش را درآورده و خوابیده باشد و من پشت در بمانم… اما در باز می‌شود.

ادامه دارد…