عمومی | واحد الکترونیکی دانشگاه آزاد

آمین دعایم باش… قسمت بیست و دوم

هر دو نشسته‌ایم توی سالن پذیرایی آفاق خانم و از دست هم دلخوریم‌. من از آمارگیری و دخالت‌های نفیسه و او از کارهای جدید من. دوست ندارم دل‌ شکسته باشد. نفیسه بهترین و صمیمی‌ترین رفیقم شده. همانطور که زانوهایم را بغل کرده‌ام می‌گویم:
_حالا قیافه نگیر…
_هرچی دلت می‌خواد می‌گی اونوقت ناراحت قیافه گرفتنم هم هستی؟!
_از بس مهربونم
_خوب پول داره… نه؟
_تقریبا هم سطح حنیف. ولی که تو منو می‌شناسی. هیچ وقت به پول و مال و منالشون چشم نداشتم و ندارم

با دست می‌زند روی دیوار و می‌گوید:
_از اومدنت تو این خونه معلومه. تا حالا فکر کردی اونا چشمشون‌ پیِ چیه توعه؟ مال و اعتبار پدرت یا…
_حنیف که خودش گفت و اعتراف کرد! هه… گفت دنبال یه سرگرمی توی دانشگاه بود. اصلا بخاطر همین براش مهم نبود که کسی ما رو تو محیط دانشکده باهم ببینه یا نه.
_شاهین چی؟
_منو برزخ نکن نفیسه… ول کن تو رو خدا. من نهایتا یکی دو هفته که با شاهین باشم و دوست های مشترکشون ما رو با هم ببینن و خبر باهم بودنمون به گوش حنیف که برسه؛ خودم رو راحت می کنم و پا پس می کشم. حواسم هست! انقدرام که خیال می‌ کنی احمق نیستم
_ببینیمو تعریف کنیم!

با بلند شدن صدای زنگ گوشی ام خوشحال می شوم که رشته ی این بحث تکراری پاره می شود! شماره ی به‌منش است. مثل همیشه با آرامش و در نهایت ادب سلام و احوالپرسی می کند. فکر می کردم بخاطر نبودنم عصبی شده باشد یا به رویم بیاورد اما وقتی می بینم چیزی نمی گوید، حال مادر بزرگش را می پرسم و او هم با حوصله توضیح می دهد:
_بردمش پیش دکتر خودش، چندتا از قرص هاش رو عوض کرده. براتون روی یه کاغذ طریقه ی مصرفشون رو نوشتم تا خدایی نکرده دچار اشتباه نشین. فقط یه تاکید داشتن دکتر… هم به دلیل فشار خون بالا و هم دیابت، مامان آفاق نباید غذاهای چرب و شور و شیرین بخوره به هیچ عنوان. بهتره که رژیم غذایی داشته باشن و…

او کلمه به کلمه حرف‌های دکتر را ردیف می کند و من به این فکر می کنم که مگر وقت و فرصت پختن چیزهایی را دارم که نه نمک داشته باشد و نه روغن؟! گل بود به سبزه نیز آراسته شد…
نفیسه نیشخند می زند و من را بیشتر حرص می دهد!
دلم می‌ خواست تنم خسته ام را بیندازم روی زمین و تا خود صبح برنامه بریزم که برای مهمانی تازه ای که شاهین دعوتم کرده چه بپوشم و چه رفتاری داشته باشم. اما انگار فعلا درگیرتر از این ها هستم!

هوا سردتر شده و از این که دستکشم را نیاورده ام به حواس پرتم لعنت می فرستم. خودم را جمع تر می کنم و گوشه‌ی ایستگاه روی صندلی می نشینم. تقصیر من است. من که بد قولی هایش را همیشه دیده ام، پس چرا آنقدر سر وقت آمده ام؟
صدای تک بوق بلندش را می شنوم. سریع به سمت ماشین می روم و سوار می شوم. دستانش را از روی فرمان به حالت تسلیم بالا می برد و می گوید:
_من تسلیم!

قیافه‌ی یخ زده ام را که می بیند، الهی بمیرم آرامی می گوید و بخاری را روشن می کند.
انگار هنوز از جانب او توقع شنیدن این چیزها را ندارم!
اما خب؛ بدم هم نمی آید. بگذار قربان صدقه ام برود، چه اشکالی دارد؟ حداقل شبیه روزهای با حنیف بودن نیست که فقط دستور و امر و نهی بشنوم!
با حالتی که خودم را کمی شاکی نشان دهم به دستانم اشاره می کنم و می گویم:
_واقعا یخ زدم، اگه می خواستی دیر بیای لااقل خبر می دادی.

سریع تر از آن که بتوانم هر عکس العملی نشان بدهم دستانم را در دستانش قفل می کند و با محبت نگاهم می کند و می گوید:
_گفتم که ببخشید دیگه خانوم خوش قول!

ناگهان انگار گر می گیرم، فضای سنگین ماشین با بوی سیگاری که مشخص است تازه خاموش شده برایم سنگین تر می شود. به روی خودم نمی‌آورم و به آرامی دست‌ هایم را از قفل دستان مردانه اش بیرون می کشم و سرم را پایین می اندازم.

_خب بریم خانوم؟بخشیدی ما رو؟

به ناچار و با لبخندی پاسخ می دهم. پر انرژی و شاد پا روی گاز می گذارد و ماشین با صدایی عجیب از جا کنده می شود.

ادامه دارد…